US,because of them...

US,because of them...
Part⁸

یهو جیمین با صدای محکم و رسایی گفت:

+ساکت شید

و همون لحظه،عمارت داخل سکوت فرو رفت
نگاهم رو به جیمین دادم..دوباره نگاهش نرم شد:

-چرا انقدر ازت میترسن؟
+چون من برخلاف تو،خیلی جدی‌ام

با حرص چشمامو چرخوندم
کمی بعد ظرف پاستا رو اورد جلوم
چنگال رو برداشتم و شروع کردم به خوردنش..حداقل اشپزیش خوبه!
دوباره خواست بره توی هال،که صداش زدم:

-پارک!
+بله؟
-اولا برو یه تیشرت بپوش..دوما ممنون

تک‌خنده‌ای کرد و سر تکون داد..یه شیشه ی سوجو برداشت و رفت توی اتاقش
همچنان نگاه خدمتکارا رو روی خودم حس میکردم..اخه چرا انقدر خدمتکار دختر داره؟
پاستا رو خوردم و ظرفشو داخل سینک گذاشتم
با قدم های اهسته رفتم توی اتاق جیمین..بدون در زدن وارد شدم
روی تخت خوابش برده بود و بطری خالی،کنار تختش قرار داشت
گونه‌هاش قرمز بود و مژه های بلندش،روی زیر چشمش رو سایه انداخته بودن
لامپ رو خاموش کردم و روش پتو انداختم
از اتاقش اومدم بیرون و در رو بستم
سمت یکی از خدمتکارا رفتم:

-ببخشید..اقای پارک خوابن..میشه بگید کجا باید بخوابم؟

نگاه مهربونی بهم انداخت ولی من همچنان سرد بود:

:فکر کنم توی اتاق ارباب بخوابید بد نباشه!معلومه ازتون خیلی خوشش میاد
-ولی من فقط یه سوال پرسیدم!
:به هرحال..اون هیچوقت برای کسی غذا درست نمیکنه..پس حتما اگر پیشش بخوابید بهتره
-میشه فقط بگید اتاق مهمون کجاست؟
:بغل اتاق ارباب..سمت راست

با بی‌حوصلگی رفتم سمت اتاق..ولی همش حرف های اون توی ذهنم تکرار میشد
در اتاق رو باز کردم..
تم مشکی داشت..تخت دونفره..و یه کمد
در کمد رو باز کردم..توش پر از لباس بود..یادمه یه مدت یونگی این لباسارو می‌پوشید
نکنه اینجا اتاق یونگیه؟
با صدای در،ریشه ی افکارم پاره شد
در رو باز کردم..و با یکی از خدمتکارا مواجه شدم
لبخند مرموزی زده بود..و یهو وارد اتاق شد:

-داری چیکار میکنی؟
:میدونی داری چیزی که مال منه رو ازم میگیری؟
-اینجا اتاق توعه؟
:تو دیوونه‌ای دختر؟جیمین برای منه
+فکر میکردم قبلا درموردش حرف زدیم

جیمین،جلوی در با موهای شلخته و چشم‌های خمار وایساده بود
دستش توی جیب شلوارش بود و با قدم‌های سنگین،میومد سمت خدمتکار

+قبلا بهت گفتم..ارباب صدام کنی..

نگاهش رفت سمت من:

+و من برای تو نیستم..مالکم مشخصه

خدمتکار اب دهنش رو قورت داد..تعظیم کوتاهی کرد و با مغدرت‌خواهی اتاق رو ترک کرد
چشم های آبیم با چشم های قهوه‌ایش ترکیب شد
اومد نزدیکم..
سرش رو دقیقا اورد نزدیک گوشم:

+چرا وقتی بهت گفتن بیا پیش من بخواب،نیومدی؟

جا خوردم..ولی نشون ندادم
چون رو بالا گرفتم و لب زدم:

-چون نمیخواستم پیش جنابعالی بخوابم

سرش رو اورد دقیقا رو‌به‌روم..فاصلمون میلی‌متری بود

+و چرا خانوم مین؟
-چون ما هنوز ازدواج نکردیم..من پیش داداشم نمیخوابم،چرا باید بیام پیش تو؟

پوزخندی زد..
چهره‌اش مثل همیشه خونسرد بود..و منم جدی بودم
انگار نه انگار،تا یک ساعت پیش،داشتم توی بغلش گریه میکردم و اون بهم گفت فسقلی
سرش رو فاصله داد و با همون ارامش رومخش گفت:

+هرجور راحتی..ولی امشب دلم میخواست یکی رو بغل کنم..فکر میکنی اون خدمتکاره گه الان اینجا بود،گزینه ی مناسبیه؟

حرصم گرفته بود..ولی من کم نمیارم!

-نه..اون مو فرفریه رو انتخاب کن..اون بهتره
+ولی من از اون یکی خوشم میاد

دیگه داشتم رد میدادم:

-تو غلط میکنی بری پیش اون،وقتی چند دقیقه پیش گفتی من مالکم مشخصه..وقتی دوست‌دختر داری چرا میخوای من یا اونو بغل کنی؟

صدای قهقهه ی مردونش بلند شد..بعد خیلی جدی نگاهم کرد:

+صاحب من تویی،خانوم مین

یه ثانیه احساس کردم قلبم داره از دهنم در میاد..صورتم داغ کرد و سرخ شدم

-پارک..تو مستی..حالت خوب نیست..چرا انقدر مست کردی؟

خودشو انداخت روی تختم..چشماش رو اروم بست
روی تخت نشستم:

-امشب توی اتاقت میخوابم..تو همینجا بخواب

خواستم بلند بشم،ولی مچ دستم رو محکم گرفت و انداختم روی تخت
دستش رو دور کمرم حلقه کرد و زیر گوشم گفت:

+بخواب خانوم مین
-پارک..این درست نیست که الان پیش تو بخوابم
+لباسم خیلی بهت میادا
-بحث رو عوض نکن
+فقط بخواب..

خواستم چیزی بگم..ولی چشمام ارو‌م‌اروم بسته شد...

*ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۱)

US,because of them...Part⁷+منظورت اینه که ما..به خاطر اونا؟-...

US,because of them...Part⁶اقای پارک:چون اگر این ازدواج صورت ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²³ویو: اتماشین بالاخره جلوی عمارت ...

نام رمان : A Heart in the Darkness

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط