پدرخوانده فصل دو

P²¹


بعد از چند دیقه که برای من مثل هزار سال گذشت به طبقه ۸ رسید.
از آسانسور خارج شدم و به سمت اتاق ها رفتم.
آروم میرفتم تا بتونم تابلو هارو بخونم و بفهمم باید وارد کدوم اتاق شم .
اتاق دکتر رو پیدا کردم و در زدم

دکتر:بیاین داخل.

حس وقتایی رو دارم که مدیر صدام می‌کرد تا برم دفترش.
یه نفس عمیق کشیدم.

_آروم باش چیزی نیس.

زیر لب زمزمه کردم ،در رو باز کردم و داخل رفتم.

_سلام

دکتر:سلام آقای جئون.خوش اومدین!

_ممنون!

دکتر:بشینین لطفا!

_بله!

سمت نزدیک ترین مبل نزدیک به میز دکتر رفتم و نشستم. 
دکتر:خب میدونین که دوهفته پیش از نقاط بیشتر بدن دخترتون آزمایش گرفتیم.....

_ دکتر برو سر اصل مطلب

مغزم با زبونم هماهنگ نبود دهن باز کرده بودم بگم ادامه نده ولی زبونم به حرف مغزم گوش نمی‌داد

دکتر:مطمئنین؟

_بله

دکتر:خب.....

دکتر نفسشو بیرون داد. از چهره اش معلوم بود که مطمئن نیست.

_دکتر رک و پوست کنده  بگین لطفا

دکتر:دخترتون داخل مغزشون توده سرطانی وجود داره

_چ..چی

دکتر:ایشون متاسفانه به گلیوبلاستوما (Glioblastoma)مبتلا شدن

_اون دیگه چه کوفتیه؟

مغزم نمی‌کشید اتاق دور سرم میچرخید حالت تهوع گرفته بودم. گیجگاهم نبض میزد و دست چپم شروع کرده بود به لرزش!

دکتر:حالتون خوبه آقای جئون؟!

_خوبم ادامه بدین

دکتر:این نوع بیماری داخل سلول های پشتیبانان عصبی  مغز ،در نیمکره سمت چپ یا راست به وجود میاد و خب دخترتون در نیمکره سمت راستشون این بیماری رو دارن  و خب دیر متوجه شدیم و توده بزرگ شده و الان خطر مرگ تهدیدشون میکنه.

_ادامه بدین

دکتر:این بیماری بدخیم هس و معمولاً تهاجمیه و ممکنه سلول‌هاش به بافت اطراف نفوذ کنن.
درمانش معمولاً جراحی برای برداشتن بخش قابل‌برداشت تومور، سپس پرتودرمانی و شیمی‌درمانی هستش ولی خب توده خوشبختانه از قسمت کناری رشد کرده و میشه کل توده رو با عمل برداشت .

_ا..الان ی.ینی

دکتر:آقای جئون آروم باشین لطفا

_ادامه بدین خوبم

دکتر:بسیار خب،احتمالا علائمی تا الان پیدا شده باشه داخل بدنشون مثل خونریزی از تریق بینی سرگیجه یا حتی شاید فراموش کردن چیزهای ساده مثل قرار با یک شخص یا حرفی که قبلا زدن یا ممکنه از دست دادن تعادل و.... باشه

دکتر:من براتون در طی ۲روز بیمارستان خوب و مجهز و یک جراح عالی براتون از هرکجا که باشه پیدا میکنم و ۳روز بعد عمل رو شروع کنیم !

_زیاد زود نیست؟

دکتر:نه حتی دیر هم هست !

_باشه

دکتر: منتظر خبرتونم


ادامه دارد..........
دیدگاه ها (۱)

رمان سوم پارت بیستم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚.@ویو دازای ی...

★دوست بچگی...p¹در حال کار کردن روی پروژه بودم که موبایلم زنگ...

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

بی رحمی؟🥺پارت.¹⁴بالاخره گذشت و رسیدیم به عصر همه منتظر خانوا...

عاشق part²رفتم داخل خونه چراغ ها خاموش بود و روی میز غذا بود...

#ارباب‌سنگدل #پارت_19 ا.ت با چشمای قرمز. از پله ها اومد پ...

شب تولدم فصل 3پارت 9سوار متورامون شدیم و رفیقای ات ترک متورا...

مافیای من

روز بعد ویو اتچشمام رو باز کردم هنوز تو اون اتاق بودم به سخت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط