Part 35:
«𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓷𝓰𝓮𝓻»
_راستی داشتیم میومدیم لنگ میزدی چیزی شده؟
+ن....نه!
ویو ات:
واییی خدا این چرا فهمیدددددد؟
خواستم بحث رو عوض کنم پس.....
+م...میشه اهنگ بزاری؟
_اوکی.
(نینای نای نانای نای نینانا نینا نینای نانایییی😂اهنگه)
بیست مین بعد:
رسیدیم ارایشگاه و من پیاده شدم....
رفتم و نشستم و شروع کردن....
یک ساعت بعد:
وایییی چقدر طولانی اما با این حال خیلی خوشگل شدممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم!
رفتم تا لباسم رو بپوشم،چند نفر کمک کردن ووووو تمام!
ویو ته:
رفتم ارایشگاه و.......(گشادی😔🗣)
یک ساعت بعد:
بعد پوشیدن لباس راه افتادمو رسیدم به ارایشگاهی که ات بود.....
چند دقیقه گذشت که.....
ات اومد....
البته ات نه،فرشته ی بدون بال.....
چشمام روش قفل شده بود....
نفسم گرم شده و تنم گر گرفته.....
ضربان قلبم نامنظم بود.....
ترسیده بودم......از اینکه این دختر دوباره منو بندازه توچاه،اونم برای دومین بار.....
اما من مقاوم تر بودم پس خودم رو کنترل کردم!
_سلام.....(سرد😔)
+سلام.(کیوت اما ناراحت)
_بشین!(در رو باز کرد و تمام حرفاش رو سرد گفت)
+باش(بغض....اخه تهیونگ ذوق بچه کور شد پسرم)
متوجه بغضش شدم اما بی توجهیییییییی!
ویو بعد نامزدی:(ببخشید برای اون بخش ایده ای نداشتم و در ضمن نمیخوام طولانی شه ماچ..)
راوی:
الان دیگه ات و تهیونگ رسما نامزد بودن اما.....
هنوز مثل دوتا غریبه رفتار میکردن....
چرا؟
چون اونا هیچ علاقه ای به هم نداشتن،شاید ته دلشون یچیزی بود اما هنوز نمیشد اسمش رو عشق گذاشت....
شاید بشه گفت::
دلسوزی.....
مهربونی.....
کمک....
اجبار.....
یا.....
هوس......
هردو با افکار بهم ریخته باید زیر یک سقف زندگی میکردن....دو نفر که گذشته سختی رو پشت سر گذاشتن باید اماده اینده ی سخت هم باشن.....
چجوری؟
این رو هیچکس نمیدونه.....
البته یکی هست که بدونه.....اون.... "اینده"هست.....عامل بدبختی فقط خودش از خودش خبر داره....
عجیبه اما واقعیه.....
اره اینده!کسی که هزاران اتفاقات غیر منتظره رو پیشه روی ما میزاره و باعث عذاب یا شادی ما میشه.....
میشه گفت اینده دوستیه که از دشمن بد تره.....
تنها راه فرار ازش مرگه.....اره" مرگ" چیزی که هزاران نفر میخوان ازش دور شن و هزاران نفر نزدیک....
حالا چرا؟
درسته؛یه دسته برای رسیدن به اینده خوب.....
و یه دسته برای فرار از اینده بد.....
حالا باید ببینیم اینده چه نقشه ای برای زوج ما داره.....
(ببخشید اگه بد شد من استعدادی تو نوشتن ندارم اینم همینجوری نوشتم🫣🤭🥺)
ادامه دارد...🎀
حمایت؟❤️🩹
میخوام شرط بزارم،میدونم حمایت نمیکنید اما بازم من واقعا بهش نیاز دارم🎭
لایک:10
بازنشر:۳
کامنتم هر چی بیشتر بهتر مهم نی....💔
_راستی داشتیم میومدیم لنگ میزدی چیزی شده؟
+ن....نه!
ویو ات:
واییی خدا این چرا فهمیدددددد؟
خواستم بحث رو عوض کنم پس.....
+م...میشه اهنگ بزاری؟
_اوکی.
(نینای نای نانای نای نینانا نینا نینای نانایییی😂اهنگه)
بیست مین بعد:
رسیدیم ارایشگاه و من پیاده شدم....
رفتم و نشستم و شروع کردن....
یک ساعت بعد:
وایییی چقدر طولانی اما با این حال خیلی خوشگل شدممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم!
رفتم تا لباسم رو بپوشم،چند نفر کمک کردن ووووو تمام!
ویو ته:
رفتم ارایشگاه و.......(گشادی😔🗣)
یک ساعت بعد:
بعد پوشیدن لباس راه افتادمو رسیدم به ارایشگاهی که ات بود.....
چند دقیقه گذشت که.....
ات اومد....
البته ات نه،فرشته ی بدون بال.....
چشمام روش قفل شده بود....
نفسم گرم شده و تنم گر گرفته.....
ضربان قلبم نامنظم بود.....
ترسیده بودم......از اینکه این دختر دوباره منو بندازه توچاه،اونم برای دومین بار.....
اما من مقاوم تر بودم پس خودم رو کنترل کردم!
_سلام.....(سرد😔)
+سلام.(کیوت اما ناراحت)
_بشین!(در رو باز کرد و تمام حرفاش رو سرد گفت)
+باش(بغض....اخه تهیونگ ذوق بچه کور شد پسرم)
متوجه بغضش شدم اما بی توجهیییییییی!
ویو بعد نامزدی:(ببخشید برای اون بخش ایده ای نداشتم و در ضمن نمیخوام طولانی شه ماچ..)
راوی:
الان دیگه ات و تهیونگ رسما نامزد بودن اما.....
هنوز مثل دوتا غریبه رفتار میکردن....
چرا؟
چون اونا هیچ علاقه ای به هم نداشتن،شاید ته دلشون یچیزی بود اما هنوز نمیشد اسمش رو عشق گذاشت....
شاید بشه گفت::
دلسوزی.....
مهربونی.....
کمک....
اجبار.....
یا.....
هوس......
هردو با افکار بهم ریخته باید زیر یک سقف زندگی میکردن....دو نفر که گذشته سختی رو پشت سر گذاشتن باید اماده اینده ی سخت هم باشن.....
چجوری؟
این رو هیچکس نمیدونه.....
البته یکی هست که بدونه.....اون.... "اینده"هست.....عامل بدبختی فقط خودش از خودش خبر داره....
عجیبه اما واقعیه.....
اره اینده!کسی که هزاران اتفاقات غیر منتظره رو پیشه روی ما میزاره و باعث عذاب یا شادی ما میشه.....
میشه گفت اینده دوستیه که از دشمن بد تره.....
تنها راه فرار ازش مرگه.....اره" مرگ" چیزی که هزاران نفر میخوان ازش دور شن و هزاران نفر نزدیک....
حالا چرا؟
درسته؛یه دسته برای رسیدن به اینده خوب.....
و یه دسته برای فرار از اینده بد.....
حالا باید ببینیم اینده چه نقشه ای برای زوج ما داره.....
(ببخشید اگه بد شد من استعدادی تو نوشتن ندارم اینم همینجوری نوشتم🫣🤭🥺)
ادامه دارد...🎀
حمایت؟❤️🩹
میخوام شرط بزارم،میدونم حمایت نمیکنید اما بازم من واقعا بهش نیاز دارم🎭
لایک:10
بازنشر:۳
کامنتم هر چی بیشتر بهتر مهم نی....💔
- ۹۳۷
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط