پارت 5

پارت 5

تهیونگ بلند شود و اومد روبه روم وایساد آنقدر بهم نزدیک بود که نفساش روی لبام می‌خورد

تهیونگ: دفعی آخرت باشه بدون اجازه من کاری کنی

ات:چ... چشم

تهیونگ :چیه ازم می‌ترسی؟

ات:نه.. نه چرا باید ازتون بترسم


تهیونگ: هع معلومه لکنت گرفتنت یک چیزی دیگه میگه


ات: من ازتون نمی‌ترسم (گی میخوره ریده تو خودش)

تهیونگ :باشه میتونی بری

باشی گفتی و از اتاق رفتی بیرون دستت داشت میلرزید داشتی میمردی چون خیلی بهت نزدیک بود

ویو تهیونگ وقتی ات دیدم حس کردم که خیلی مظلومه و منم تصمیم گرفتم اذیتش کنم رفتم نزدیکش شدم و بهش هشتار دادم و فهمیدم که خیلی ترسیده



(بچه ها تهیونگ 27 سالشه پدرش جلوی تهیونگ وقتی بچه بود مادرشو کشت و بعد 7 سال پدرشم از دست میده)


ویو ات شب شده بود و همه خدمتکارا رفته بودن و اجوما به من گفته بود 2 ساعت بیشتر داخل عمارت بمونم چون تهیونگ دیر میومد خونه ساعت تقریبا 1 شب بود میخواستم برم خونه که صدای در اومد رفتم دیدم تهیونگ مست هست و خیلی اعصبانی هست


ات: ارباب حالتون خوبه؟

تهیونگ : کامل مست گفت آره خوبم تو میتونی بری خونه

ات:باشه من میرم فعلا

ات داشت میرفت که تهیونگ دستشو دور کمر ات کرد و چسبید به گردنش و آروم گفت اگر میخوای نرو دیر وقته خطر ناکه
ات که از ترس داشت میمرد گفت :نه من میرم ممنون

تهیونگ : نمیخواد بری بمون

ات: م.. ن میر....م ممنونم

تهیونگ بوس به گردنت داد و بحکم خودشه به تو نزدیک کرد و گفت : روی حرف من حرف نزن فهمیدی

ات که ترسیده بود زود تهیونگو پس زد و حلش داد و از عمارت اومد بیرون
تهیونگم که فهمید ات ترسیده رفت دنبالش چون نصف شب بود


ویو ات
داشتم میدویدم که یک دفعه تهیونگ اومد و دستمو گرفت داشتم تقلا میکردم که ولم که
که تهیونگ گفت.......


بچه ها امروز 3 پارت گذاشتم و اصلا حمایت نکردین 🥺
دیدگاه ها (۰)

پارت 4 ویو ات رفتم پایین و لنا اومد کنارملنا :ات برو داخل ات...

لباس کار ات 📿

✩★ 🎀 𝓂𝓎 𝒹𝒶𝓊𝑔𝒽𝓉𝑒𝓇 🎀 ★✩پارت۳ویو ات ( وقتی رسیده خونه )ات :...

#رمان پارت اول #عشق_در_تاریگی ~~~~~~~~~~~~~~~~~~ویو ات صبح ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط