#رمان

#رمان
پارت اول
#عشق_در_تاریگی
~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ویو ات
صبح با خستگی بیدار شدم ساعت ۸ بود تازه یادم اومده بود که باید برم سر کار جدیدم پس زود اماده شدم یه لباس کرمی پوشیدم و یه شلوار بگ قهوه ای کیفمو برداشتم و از توی یخچال یه سیب برداشتم و تو راه داشتم میخوردم
(فلش بک به ۳۰ دقیقه بعد ) به عمارت نزدیک شدم
خیلییییی بزرگ بود دهنم وا مونده بود رفتم تو.
ویو تهیونگ
چند روزی بود که یکی از خدمتکارام استفا داده بود و کلا چون سرم شلوغ بود وقت نداشتم دیگه غذا بپزم یا برا خودم قهوه درست کنم پس یکی رو همین جوری انتخاب کردم قرار بود ساعت ۹ اینجا باشه اما ساعت ۹ و ده دقیقه بود که صدای در رو شنیدم یکی اومد تو گفتم
_ اومدی ؟ خیلی دیر کردی اگه دفعه بعد انقدر دیر کنی میندازمت بیرون
راستی این علامته ( اته ~) و اینم برا ( (تهیونگ _)
~ق قربان ببخشید ل لطفا منو ببخشید م من اشتباه کردم .
ویو تهیونگ
صداش خیلی لطیف و اروم بود سرمو بالا اووردم دیدم خیلی کوچیکه قدش شاید تا شونه هام بود ولی زیبا بود
بهش گفتم :
_ ایرادی نداره برو سر کارت اول اتاق کارم رو تمیز کن و بعد اشپز خونه(با سردی و عصبانیت )
~چشم قربان
ویو ات
بهش میخوره خیلی ادم سردی باشه هم حالا ولش کن برم سر کارم .
ویو راوی
ات رفت تو اتاق کار تهیونگ همینجوری همه جارو انالیز کرد و اومد میزشو گرد گیری کرد که یهو یه چیزی رفت زیر پاش داشت می افتاد تا ......


مایل به پارت بعد ؟
۵ تا بازنشر
۵ تا هم لایک
دیدگاه ها (۱)

رمان

عاشق دیوانه p1

هشتمین_آرزوپارت2:ویو ات:بعد از اون حرف تهیونگ خیلی ناراحت شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط