یه روز ینفرتومغازش مشتری داشت بعدازینکه کاراونو راه انداخ

یه روز ینفرتومغازش مشتری داشت بعدازینکه کاراونو راه انداخ

یه روز ینفرتومغازش مشتری داشت بعدازینکه کاراونو راه انداخت ازپشت شیشه مغازش دید یه دختر۹ساله نون بیاتی که روزمینه واونطرف مغازه هم ساندویچی بود خم شد واون نون بیات ساندویچی روبرداشت همین که دیدمیخاد دهنش بزاره بدوبدو رفت اونوازدستش گرفت دختره ناراحت شدوگریه کرد اون اقاگفت صبرکن اینجا وجایی نروهمینجاوایستا الان میام ... رفت ازون مغازه ساندویچی یه ساندویچ براش خرید واورد داد به دختره... دختره اونقدرذوق کرد وخوشحال شد که انگار دنیاروبهش داده بودن....... رفتم جلوتر گفتم به اون اقای فروشنده گفتم همیشه ازین کارامیکنی ؟؟؟ شکسته نفسی کرد وگفت بگی نگی اره.. گفتم الان یخانمی میاد مغازت بهش شیربده اون شیرمیخادبده به بچش گفت باشه اومدخانم شیرخاست بهش داد خانمه گفت من پول ندارم شیربخرم وضعیت مالی خوبی ندارم پدربچه هم زندانه ولی نمیدونم چرا این شخص گفت بیام ازشما شیربگیرم....فروشنده شیر روبهش داد گفت خانم بگیربرو حساب شده .......... ببین خوبی ازیدست بدی ازهمون دست میگیری .....‌
دیدگاه ها (۵)

❤️ قلب بزرگ در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوش...

👏توجه توجه توجه خیلی قشنگ بود حتما تا آخر بخونید. نهضت خرید...

مهمونی خطرناک پارت =13با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:منظورت چی...

رمان

رمان

Part ²³ویو لیلی رفتیم تو یه بوتیک که لباس عروسای نازی داشت ب...

پارت سیزدهم کوک. دیدم ات خوشکش زده که گفتم خوب شده بهم میاد ...

در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسیدآقا ای...

🌺 🍃 داستان زیبا 🍃 🌺 در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره ...

در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛_آقا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط