رمان

#رمان
پارت 10
#عشق_در_تاریکی
~•. ~•. ~•. ~•. ~•. ~•. ~•. ~•.~•. ~•
لبخند تهیونگ محو شد
گوشیشو گذاشت تو جیبش میخواست بره
که گفتم
~کجا میخوای بری
_بیرون
~اما الان مهمونیه
_ات، لازم نیست تو بدونی (با عصبانیت)
~با باشه ببخشید
ویو راوی
بعد رفتن تهیونگ ات نمی دونست چیکار کنه رفت سرویس بهداشتی که ارایشش رو درست کنه دستشویی بالا ته سالن بود ات رفت بالا و رفت تو دستشویی ارایشش رو درست کرد در رو باز کرد و اومد بیرون که با یه دختر که یه لباس صورتی جیغ پوشیده بود مواجه میشه
~سلام!
& اگه دورو بر تهیونگ ببینمت کاری میکنم که مرغ های اسمون به حالت زار بزنن
~من نامزدشم
& هر خری میخوای باش اما اون مال منه و به تو هیچ حسی نداره ما از بچه گی دوست های خوبی بودیم و قرار بود اخر این ماه نامزد کنیم که سر و کله تو پیدا شد
~ببین دختر خوب اگه تهیونگ تورو دیست میداشت که نمیومد منو به نامزدی قبول کنه
&عزیزم لابد اجباری بوده وگرنه ته ته من هیچ وقت اینکارو نمیکنه
~اون حتی یه نگاهم بهت نمیندازه چطوری میگی ته ته من هیچ وقت اینکارو نمیکنه
&الان الن تو ادای منو در اووردی؟؟
بابای تو چیکارست اصلا اومدن؟ وایسا نکنه بخاطر پول داری فرض میکنی دوست دختر تهیونگی میدونی بابای من یه تاجره من ماهی 600میلیون وون خرج میکنم اما تو چی ته مونده غذا هارو میخوری یا فقط دنبال پولی دختره ی هرزه
ویو ات
الان هرزه رو با من بود؟ درسته من فقیرم بابای پولدار و با کلاس ندارم و زندگی لاکچری رو تجربه نکردم ولی دلیل نمیشه بهم بگه هرزه میخواستم از اونجا برم به دختره پشت کردم داشتم میرفتم پایین که 2تا دختر اونجا وایسیده بودن یکیش اصلا بلد نبود ارایش کنه اون یکی دندوناش همه خراب بودن و یه جوری لبخند زده بود که ادم ببینه بالا میاره
~هی ولم کن بزار برم
&چرا بزارم بری ها باید امشب تو این دستشویی زندانیت کنم عصیزم
_سوجین برو اونور
&وای ته ته
تهیونگ میاد دست رو میگیره و میگه
_ات خوبی
~اره من حالم خوبه پس بیا بریم پایین
_دروغ میگی
~نه نمیگم بیا بریم
_وقتی دروغ میگی گوشت میخاره
~.......
_جاییت درد میکنه؟
&وای ته ته جونم چیزی نشده که چقدر بزرگش میکنی
دیدگاه ها (۰)

رمان

راستی این لباس ات

رمان

پارت⁸:))

پارت 2 نکته این فیک هیچ شباهتی به واقیت ندارد و فقط تخیلات نویسنده هست

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط