وسوسه ناب

وسوسهٔ ناب

یک.

چشمانش را که دیدم،
دیگر از آن خودم نبودم.
انگار کسی از پشتِ پلک‌هایم
زندگی مرا تماشا می‌کرد.
کسی که می‌شناختمش.
کسی که خودم بودم.
اما نبودم.

در چشمانش چه بود؟
نمی‌دانم.
چاهی بود.
پرتگاهی.
تهی که فریاد می‌زد «بیا».
و من آمدم.
بی‌اختیار.
بی‌ترس.
بی‌بازگشت.

---

دو.

طعمش...
انگار بهشت را دزدیده باشند
و در پوست یک میوه پنهان.
اناناس بود؟
اناناس چیست؟
اناناس فقط یک بهانه‌ست
برای شیرینی‌ای که از لبش چکید
ته جانم.

عجیب بود.
نه از این دنیا.
نه از دنیای پیش از او.
دنیایی که بی‌او
همه‌اش زهر بود.
همه‌اش خاک.
همه‌اش هیچ.

---

سه.

چشمانم را بستم.
نه از خجالت.
از تسلیم.
چون دیگر دیدن فایده نداشت.
دیگر همه چیز را دیده بودم.
همه چیز را.
جز او را.
جز این لحظه را.

مثل اسکیلا؟
اسکیلا که نیست.
اسکیلا فقط یک نام است
برای کوریِ اختیاری.
برای نبایدن‌های باید.
برای من که بستم چشم
تا بهتر ببینمش.
تا عمیق‌تر.
تا بی‌پایان.

---

چهار.

دستانم سرد بود.
سردی که از درون می‌آمد.
از ته چاهی که چشمانش کنده بودند
توی سینه‌ام.
اما کمرش را گرفته بودم.
محکم.
انگار آخرین تکهٔ زمین.
انگار اگر رها کنم
در این خلأ بی‌انتها
تا ابد سقوط خواهم کرد.

کمرش...
مرز میان من و نیستی.
میان بودن و نبودن.
میان این لحظه و همهٔ لحظه‌هایی
که بی‌او
هیچ بودند.
هیچ ماندند.
هیچ می‌مانند.

---

پنج.

هیچی.
همین.
اون یکم چیز بود.
همان اندک.
همان بسیار.
همان همه.
همان هیچ.

یکم چیز...
یعنی تمام دنیا.
یعنی تمام تاریخ.
یعنی تمام آنچه خدا آفرید
و بعد پشیمان شد
چرا که ندیده بود
این لحظه را.
این من را.
این او را.

---

شش.

می‌خندید.
اما خنده‌اش از جنس نور نبود.
از جنس آتشی بود
که روشن می‌کند
تا بسوزاند.
شیطانی؟
شیطان آرزوی چنین خنده‌ای دارد.
شیطان در برابر این خنده
زانو می‌زند
و می‌گوید:
«این بود آنچه می‌خواستم باشم.»

مانا بود.
مانا یعنی همیشه.
مانا یعنی هرگز نمیرد.
مانا یعنی بعد از من هم
این خنده بماند
در ذهن جهان.
در حافظهٔ باد.
در خاطرهٔ هیچ.

---

هفت.

ناگهان...
نفسم گرفت.
نه از ترس.
نه از خجالت.
از این که فهمیدم
دارم در او گم می‌شوم.
ذره ذره.
تار تار.
قطره قطره.

تپش قلب...
انگار هزار اسب
در سینه‌ام می‌دویدند.
به سوی او.
به سوی پرتگاه.
به سوی همان چشمان.
به سوی همان خنده.
به سوی همان هیچ.

سرگیجه...
دنیا چرخید.
نه دور خودش.
دور او چرخید.
دور کمرش.
دور لبخندش.
دور همان نگاه
که مرا بلعید
بی‌دریغ.
بی‌بازگشت.
بی‌رحم.

---

هشت.

خانۀ عمویش.
عمو نبود.
هیچکس نبود.
فقط دیوارها.
فقط سکوت.
فقط من.
فقط او.
فقط این لحظه.
فقط این گناه مقدس.

خانه‌های بی‌صاحب
قبلهٔ عاشقان‌اند.
آنجا که کسی نیست
تا ببیند
چگونه دو روح
در هم می‌شکنند
تا یکی شوند.
تا هیچ شوند.
تا ابد شوند.

---

نه.

اسپار...
اسمش را که می‌آورم،
هنوز دلم می‌لرزد.
هنوز چشمانم بسته می‌شود.
هنوز طعم اناناس
روی لبم می‌ترکد.
هنوز خنده‌اش
در تاریکی جانم
می‌درخشد.

اتفاقی افتاد؟
آری.
اتفاقی که جهان را عوض کرد.
اتفاقی که مرا دوباره آفرید.
اتفاقی که از خاکستر من
انسانی ساخت
که تا ابد
در آتش او
خواهد سوخت
و نخواهد سوخت.

---

ده.

لبهایش را بوسیدم.
وایییییییی...

آن لحظه
زمان ایستاد.
جهان مُرد.
خدا خاموش شد.
فرشته‌ها گریختند.
شیطان به خود بالید.
و من
در میان این همه نابودی
تولد یافتم.
برای اولین بار.
برای آخرین بار.
برای همیشه



سلامممم
مشتیا اکانت قبلیم فیل شد
اینو داشته باشید ꕥ
دیدگاه ها (۳)

اولین دیداریک.آن روز...هوا چه قدر آرام بود.انگار دنیا نفس می...

یه بچه از پرورشگاه میگیرمو اسمشو میزارم 🙂

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟏𝟑کتاب‌های عریض را به زو...

نمیدانم که چه بلایی بر سرم آمده است . نمیتوانم خود را از این...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط