رمان: گرفتار تو
رمان: گرفتار تو
پارت شانزدهم (بخش اول: بازی با آتش)
هنوز نفسم حبس بود. فاصله انقدر کم بود که میتونستم گرمایِ بازدمِ جونگکوک رو رویِ صورتم حس کنم. مغزم داشت با سرعتِ نور پردازش میکرد. تهیونگ، احمق نشو! اگه همین الان بخوای با دستوپایِ لرزون بلند شی و فرار کنی، مثلِ یه موش گیر میافتی. اون الان گاردش پایین اومده، فکر میکنه من یه گربهیِ ترسیدهام که دنبالِ پناهگاهه. دقیقاً همینجا فرصتِ طلاییِ منه. باید بازی کنم… باید یه طوری رفتار کنم که فکر کنه رام شدم.
دستم رو که رویِ زمین بود، یواش مشت کردم. ناخنهام تویِ کفِ دستم فرو رفت تا دردش باعث شه حواسم جمع بمونه. جونگکوک هنوز زل زده بود تویِ چشمام. انگار داشت سعی میکرد عمقِ ترسِ من رو اندازه بگیره.
با صدایی که سعی کردم توش یه ذره بغض و یه ذره خستگی باشه، لرزون گفتم:
«من… من فقط میخواستم تنها باشم. فکر کردم اگه در رو قفل کنم، شاید بتونم یه ذره… یه ذره فکر کنم.»جونگکوک ابروهاش رو داد بالا. انگشتش رو از رویِ گونهام برداشت و آورد سمتِ چونهام. سرش رو کمی کج کرد. اون نگاهِ سنگینش، انگار داشت از لایههایِ پوستم رد میشد و میرسید به قلبِ ضرباندارم.
«فکر کنی؟ یا قایم بشی؟»
آب دهنم رو با سختی قورت دادم. باید ریسک میکردم. چشمام رو بستم و یه قطره اشکِ نمایشی رو اجازه دادم سر بخوره پایین.
«هردو…» بعد آروم زمزمه کردم: «ببین… من واقعاً کلافهام. این عمارت، این قفلها، این حسِ اینکه هر لحظه ممکنه یه اتفاقی بیفته… حالم رو بد میکنه. فقط… فقط یه کم آب میخوام. گلوم از شدتِ گریه میسوزه. میذاری برم پایین؟»
جونگکوک ساکت موند. ثانیهها برام مثلِ ساعت میگذشتن. هر ثانیه که سکوت میکرد، انگار یه عمر طول میکشید. اگه شک میکرد، اگه میفهمید دارم فیلم بازی میکنم، کارم تموم بود. اون قدرتِ وحشتناکش رو دیده بودم؛ لازم نبود حتی دست بلند کنه، فقط یه اشارهاش کافی بود تا همهچیز رو برام جهنم کنه.
بالاخره، اون لبخندِ عجیب و مرموز دوباره نشست رویِ لبش. انگار از بازیِ من لذت میبرد. دستش رو از رویِ صورتم برداشت و تکیه داد به زانوهاش.«آب؟»
یهو خندید؛ یه خندهیِ کوتاه و خشک.
«خیلی خب. برو. ولی تهیونگ… یادت باشه، کلِ عمارت دستِ منه. حتی اگه بری اونسرِ دنیا، باز هم میدونم کجایی.»
نفسم که حبس کرده بودم رو با یه بازدمِ آروم دادم بیرون. هنوز نلرزیده بودم، هنوز ندویده بودم. الان فقط باید با خونسردی بلند میشدم.
«ممنونم…» آروم گفتم و سعی کردم قیافهام رو یه آدمِ شکستخورده و خسته نشون بدم.
بلند شدم. زانوهام یه ذره میلرزید اما سعی کردم نشون ندم. چشم ازش برنمیداشتم. اون همونجا، وسطِ تیکههایِ خرد شدهیِ در، نشسته بود و با چشمایِ نافذش تماشام میکرد. انگار داشت میگفت: «بدو، برو ببینم چطوری میخوای از چنگِ من فرار کنی.»
یه قدم برداشتم، دو قدم… حس میکردم تیرِ نگاهش پشتمه. تا وقتی که از اتاق زدم بیرون، هیچ حرکتی نکرد. اما به محضِ اینکه وارد راهرو شدم، ضربانِ قلبم رفت رو هزار. الان وقتش بود. باید از این عمارت، از این قفسِ طلایی، به هر قیمتی که شده میزدم بیرون.
پارت شانزدهم (بخش اول: بازی با آتش)
هنوز نفسم حبس بود. فاصله انقدر کم بود که میتونستم گرمایِ بازدمِ جونگکوک رو رویِ صورتم حس کنم. مغزم داشت با سرعتِ نور پردازش میکرد. تهیونگ، احمق نشو! اگه همین الان بخوای با دستوپایِ لرزون بلند شی و فرار کنی، مثلِ یه موش گیر میافتی. اون الان گاردش پایین اومده، فکر میکنه من یه گربهیِ ترسیدهام که دنبالِ پناهگاهه. دقیقاً همینجا فرصتِ طلاییِ منه. باید بازی کنم… باید یه طوری رفتار کنم که فکر کنه رام شدم.
دستم رو که رویِ زمین بود، یواش مشت کردم. ناخنهام تویِ کفِ دستم فرو رفت تا دردش باعث شه حواسم جمع بمونه. جونگکوک هنوز زل زده بود تویِ چشمام. انگار داشت سعی میکرد عمقِ ترسِ من رو اندازه بگیره.
با صدایی که سعی کردم توش یه ذره بغض و یه ذره خستگی باشه، لرزون گفتم:
«من… من فقط میخواستم تنها باشم. فکر کردم اگه در رو قفل کنم، شاید بتونم یه ذره… یه ذره فکر کنم.»جونگکوک ابروهاش رو داد بالا. انگشتش رو از رویِ گونهام برداشت و آورد سمتِ چونهام. سرش رو کمی کج کرد. اون نگاهِ سنگینش، انگار داشت از لایههایِ پوستم رد میشد و میرسید به قلبِ ضرباندارم.
«فکر کنی؟ یا قایم بشی؟»
آب دهنم رو با سختی قورت دادم. باید ریسک میکردم. چشمام رو بستم و یه قطره اشکِ نمایشی رو اجازه دادم سر بخوره پایین.
«هردو…» بعد آروم زمزمه کردم: «ببین… من واقعاً کلافهام. این عمارت، این قفلها، این حسِ اینکه هر لحظه ممکنه یه اتفاقی بیفته… حالم رو بد میکنه. فقط… فقط یه کم آب میخوام. گلوم از شدتِ گریه میسوزه. میذاری برم پایین؟»
جونگکوک ساکت موند. ثانیهها برام مثلِ ساعت میگذشتن. هر ثانیه که سکوت میکرد، انگار یه عمر طول میکشید. اگه شک میکرد، اگه میفهمید دارم فیلم بازی میکنم، کارم تموم بود. اون قدرتِ وحشتناکش رو دیده بودم؛ لازم نبود حتی دست بلند کنه، فقط یه اشارهاش کافی بود تا همهچیز رو برام جهنم کنه.
بالاخره، اون لبخندِ عجیب و مرموز دوباره نشست رویِ لبش. انگار از بازیِ من لذت میبرد. دستش رو از رویِ صورتم برداشت و تکیه داد به زانوهاش.«آب؟»
یهو خندید؛ یه خندهیِ کوتاه و خشک.
«خیلی خب. برو. ولی تهیونگ… یادت باشه، کلِ عمارت دستِ منه. حتی اگه بری اونسرِ دنیا، باز هم میدونم کجایی.»
نفسم که حبس کرده بودم رو با یه بازدمِ آروم دادم بیرون. هنوز نلرزیده بودم، هنوز ندویده بودم. الان فقط باید با خونسردی بلند میشدم.
«ممنونم…» آروم گفتم و سعی کردم قیافهام رو یه آدمِ شکستخورده و خسته نشون بدم.
بلند شدم. زانوهام یه ذره میلرزید اما سعی کردم نشون ندم. چشم ازش برنمیداشتم. اون همونجا، وسطِ تیکههایِ خرد شدهیِ در، نشسته بود و با چشمایِ نافذش تماشام میکرد. انگار داشت میگفت: «بدو، برو ببینم چطوری میخوای از چنگِ من فرار کنی.»
یه قدم برداشتم، دو قدم… حس میکردم تیرِ نگاهش پشتمه. تا وقتی که از اتاق زدم بیرون، هیچ حرکتی نکرد. اما به محضِ اینکه وارد راهرو شدم، ضربانِ قلبم رفت رو هزار. الان وقتش بود. باید از این عمارت، از این قفسِ طلایی، به هر قیمتی که شده میزدم بیرون.
- ۲۹۰
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط