Part

Part¹¹
🦢 [《تیغ برنده عشق تو》]🦢
_استلا
چطور می‌دونست تا چند دقیقه پیش تو این خونه درندشت و ستو کور دارم چی کار می‌کنم؟.
خواستم نامه رو بزارم رو کانتر که یهو با صدای کوبیده شدن در، قلبم در قفسه سینم منقبض شد و بدنم لحضه‌ای میخ کوب شد.
ترس به گلوم چنگ می‌زد و ضربان شدید قلبم از سینم داشت می‌زد بیرون.
یکی با مشت داشت می‌کوبید به در و سعی داشت بیاد تو.
اینقدری ترسیده بودم که وقتی به در نزدیک می‌شدم هر چیزی برام بهونه‌ای میشد تا از ترس بزنم زیر گریه.
نفس عمیقی کشیدم و پاورچین رفتم سمت در و با تردید دست گیره رو گرفتم و کشیدمش پایین.
لحضه‌ای نفسم بند اومد..
ایگور با لباسای خونی و چشم های خمارش وارو خونه شد و فورا خودشو انداخت رو کاناپه و چشم هاشو بست. دستای خونیش به سمت دکمه های پیرهنش رفتن و آروم شروع به باز کردنشون کرد، فورا به خودم اومدم و با عجله به سمت پله ها رفتم که یعدفه صدای خش دارش منو وسط راه میخ کوب کرد.
ایگور:" کجا داری می‌ری؟، ببینم نکنه ازم ترسیدی؟!."
ایگور وقتی مست می کرد افتضاح می‌شد، همیشه وقتی مست می‌کرد میومد پیشم و شروع می‌کرد به چرند گفتن، اما الان مثل همیشه نبود ‌این بار همه چیش فرق می‌کرد. هر رفتاری که داشت نمی‌تونستم تا ابد بزار به این کاراش ادامه بده.
گلومو صاف کردم و با بی تفاوتی لب زدم.
استلا:ایگور تو مستی، با این حال حرفتو نشنیده می‌گیرم، زنگ می‌زنم به رانندم و اون تورو می‌بره خونه .
هیچ صدایی ازش شنیده نمی‌شد ، دیگه اهمیت ندادم و بی تفاوت به سمت اتاقم قدم برداشتم و با چند قدم به بالای پله ها رسیدم و تا خواستم به راهم ادامه بدم یهو
(ادامه دارد)
دیدگاه ها (۰)

Part¹⁰ 🦢 ...

‌Part⁹ 🦢...

Part⁴ 🦢[《...

Part:15. #ریاست.عشقکه نگاهم رف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط