مرددیوونهمن
#مرد_دیوونه_من
Part ۲۷
کوک دستشو روی دست ته میزاره که داشت خفه میشد
لبخندی میزنه
تهیونگ نگاهی به صورت قرمز شده کوک میندازه و بعد دستشو برمیداره و کوک روی زمین می افته
سرفه میکنه
تهیونگ بدون اهمیت پشت میکنه و میخواست بره که پاش توسط یکی گرفته میشه
نگاهی به کوک میکنه ، هنوز داشت سرفه میکرد
+ لط... لطفاً ن...نرو
نمیتونست حرف بزنه و وسط حرفش یکمی سرفه میکرد
تهیونگ پاشو با طعنه آمیز از دست کوک در میاره و میره
که کوک با دستش مشت به زمین میزنه و بلند میشه
تهیونگ با برخورد جسم محکمی می ایسته
یکی از پشت بغلش کرده بود و نمیزاشت بره
صدای تپلش های قلب کوک میومد...
کوک برای اولین بار تهیونگ رو بغل کرده بود
بویی از عطر تنش میکشه
+ لطفاً! بیا باهم مثل دوتا دوست بمونیم باشه؟
تهیونگ دندوناشو فشار میده و کوک رو به اونطرف هول میده
- دوستا هیچوقت همو اذیت نمیکنن!
فکر کردی ما میتونیم مثل دوست باشیم؟
با خودت چی فکر کردی؟ اینکه من عاشقت میشم؟ اونم عاشق یک پسر رو مخ؟
مکثی میکنه و به چهره کوک نگاه میکنه
و بعد با صدایی که توی پشیمونی موج میزد حرف زد
- اره! درست فکر کردی!
کوک ساکت بود
میخواست دوباره نزدیک تهیونگ بشه که با داد تهیونگ ایستاد
- دست به من نزن! ( داد )
فردای همون روز
کوک بازم مثل همیشه صبحونه درست میکرد
تهیونگ از پله پایین اومد
یک نگاهی به کوک کرد
پسر همینطور که شاد بود ، غذا هارو روی میز چیند
+ عو اومدی؟ ( خوشحال)
تهیونگ عصبی به آشپزخونه میره
- چرا همش خوشحالی؟ چرا طوری رفتار میکنی که برات مهم نیست؟ ( داد , عصبی )
کوک دوباره لبخندی میزنه
[ تهیونگ میخنده
- هع هنوزم اون لبخند لعنتیتو یادمه!]
شب بود ، تهیونگ با مستی وارد خونه میشه
کوک رو میبینه که روی مبل خوابیده و داره تلویزیون تماشا میکنه
کنترل و از روی میز برمیداره و تلویزیون رو خاموش میکنه
کوک بلند میشه و نگاهی به ته یونگ میندازه
+ عاا اومدی
تهیونگ که از حالت چهرش معلوم بود که مسته روی کوک خیمه میزنه
سرشو توی گردن کوک میبره
کوک بیشتر خودشو به مبل فشار میده که تهیونگ با دستش سر کوک رو میگیره
- فشار نده سرت درد میگیره
کوک نگاهی به چشمای تهیونگ میکنه
تهیونگ با نیشخند سرشو توی گودی گردن کوک میبره و نفساشو خالی میکنه
با صدای آروم پچ میزنه
- لینا ولم کرده! با یکی دیگه رفته ، مگه من چی کم دارم هوم؟
کوک دستشو روی سر ته میزاره
میخواست دلداریش بده که صدای عکس میاد
چیک!
کوک با اخم به ته نگاه میکنه
سر ته رو از خودش جدا میکنه و به عقب هول میده
از روی مبل بلند میشه و با عصبانیت بهش نگاه میکنه
+ اون عکسی که گرفتی چی بود؟ ( اخم ، جدی )
ته پوزخندی میزنه و به عکس نگاه میکنه
با لبخند اونو توی اشتراکش پست میکنه و به کوک نگاه میکنه
- به تو چه! تو یک هرزه بیش نیس-.....
حرف ته با سیلی که کوک بهش زد حرفش توی دهنش موند
لبخندی میزنه و گوشه لبشو پاک میکنه
نزدیک کوک میشه کوک با ترس عقب میره
+ ب...ببخشید ( آروم )
چهره مظلومی و به خودش گرفته بود
تهیونگ نیشخند ترسناکی میزنه
شب صدا کتک ها و گریه های کوک از عمارت بیرون میرفت
خیلی وحشتناک کتک میخورد ....
کوک توی خونه ی ته یو بود
میدونست اگه برگرده میمرد!
به یک جا خیره شده بود و با یادآوری کار های تهیونگ بغضش میگیره
چرا دیگه صبر نداشت؟
کوک سریع شماره ته یو رو میگیره که ته یو جواب میده
× الو؟
صدای کتک خوردن کوک میاد
× الو کوک؟ ( نگران )
تلفن و قطع میکنه و سریع به عمارت تهیونگ میره
در و باز میکنه
کوک و میبینه که خیلی مظلومانه داره کتک میخوره
سریع از تهیونگ میگیره و میکشه اونطرف.
× بسه! بدبخت و کشتی! ( داد )
- به تو چه ( عربده )
ته یو کوک رو برآید استایل بغل میکنه
- حق نداری جایی ببریش
× خودمم از دست لینا عصبی ام ، نمیدونم کدوم گوریه ، پس اینقدر اعصابتو روش خالی نکن
کوک فینی میکشه
ته یو با لبخند میاد کنارش میشینه
× هی کوک همه چیز درست میشه
کوک بدون اهمیت دادن بلند میشه
+ م...میشه برم بخوابم؟
× البته! بیا اتاق مهمون اگه راحت نبودی میتونی اتاقتو با اتاق من عوض کنی
+ نه همینجا جام خوبه ....
فردا صبح ،،، تهیونگ.....
از دیشبه نخوابیدم
بلند شدم رفتم توی آشپزخونه
آه معمولا با غذا های خوشمزه میشستم روی میز و میخوردم
در یخچال و باز کردم
خیلی قشنگ همه چیز و بسته بندی کرده بود و نامگذاری شده بود
پسره کودن!
چند روزی میشد
تهیونگ وقتی از باندش به خونه میومد نگاهی به آشپزخونه میکرد
باورش نمیشد! اما دلش تنگ شده بود واسه اون پسری که توی آشپزخونه با عشق غذا می پخت
Part ۲۷
کوک دستشو روی دست ته میزاره که داشت خفه میشد
لبخندی میزنه
تهیونگ نگاهی به صورت قرمز شده کوک میندازه و بعد دستشو برمیداره و کوک روی زمین می افته
سرفه میکنه
تهیونگ بدون اهمیت پشت میکنه و میخواست بره که پاش توسط یکی گرفته میشه
نگاهی به کوک میکنه ، هنوز داشت سرفه میکرد
+ لط... لطفاً ن...نرو
نمیتونست حرف بزنه و وسط حرفش یکمی سرفه میکرد
تهیونگ پاشو با طعنه آمیز از دست کوک در میاره و میره
که کوک با دستش مشت به زمین میزنه و بلند میشه
تهیونگ با برخورد جسم محکمی می ایسته
یکی از پشت بغلش کرده بود و نمیزاشت بره
صدای تپلش های قلب کوک میومد...
کوک برای اولین بار تهیونگ رو بغل کرده بود
بویی از عطر تنش میکشه
+ لطفاً! بیا باهم مثل دوتا دوست بمونیم باشه؟
تهیونگ دندوناشو فشار میده و کوک رو به اونطرف هول میده
- دوستا هیچوقت همو اذیت نمیکنن!
فکر کردی ما میتونیم مثل دوست باشیم؟
با خودت چی فکر کردی؟ اینکه من عاشقت میشم؟ اونم عاشق یک پسر رو مخ؟
مکثی میکنه و به چهره کوک نگاه میکنه
و بعد با صدایی که توی پشیمونی موج میزد حرف زد
- اره! درست فکر کردی!
کوک ساکت بود
میخواست دوباره نزدیک تهیونگ بشه که با داد تهیونگ ایستاد
- دست به من نزن! ( داد )
فردای همون روز
کوک بازم مثل همیشه صبحونه درست میکرد
تهیونگ از پله پایین اومد
یک نگاهی به کوک کرد
پسر همینطور که شاد بود ، غذا هارو روی میز چیند
+ عو اومدی؟ ( خوشحال)
تهیونگ عصبی به آشپزخونه میره
- چرا همش خوشحالی؟ چرا طوری رفتار میکنی که برات مهم نیست؟ ( داد , عصبی )
کوک دوباره لبخندی میزنه
[ تهیونگ میخنده
- هع هنوزم اون لبخند لعنتیتو یادمه!]
شب بود ، تهیونگ با مستی وارد خونه میشه
کوک رو میبینه که روی مبل خوابیده و داره تلویزیون تماشا میکنه
کنترل و از روی میز برمیداره و تلویزیون رو خاموش میکنه
کوک بلند میشه و نگاهی به ته یونگ میندازه
+ عاا اومدی
تهیونگ که از حالت چهرش معلوم بود که مسته روی کوک خیمه میزنه
سرشو توی گردن کوک میبره
کوک بیشتر خودشو به مبل فشار میده که تهیونگ با دستش سر کوک رو میگیره
- فشار نده سرت درد میگیره
کوک نگاهی به چشمای تهیونگ میکنه
تهیونگ با نیشخند سرشو توی گودی گردن کوک میبره و نفساشو خالی میکنه
با صدای آروم پچ میزنه
- لینا ولم کرده! با یکی دیگه رفته ، مگه من چی کم دارم هوم؟
کوک دستشو روی سر ته میزاره
میخواست دلداریش بده که صدای عکس میاد
چیک!
کوک با اخم به ته نگاه میکنه
سر ته رو از خودش جدا میکنه و به عقب هول میده
از روی مبل بلند میشه و با عصبانیت بهش نگاه میکنه
+ اون عکسی که گرفتی چی بود؟ ( اخم ، جدی )
ته پوزخندی میزنه و به عکس نگاه میکنه
با لبخند اونو توی اشتراکش پست میکنه و به کوک نگاه میکنه
- به تو چه! تو یک هرزه بیش نیس-.....
حرف ته با سیلی که کوک بهش زد حرفش توی دهنش موند
لبخندی میزنه و گوشه لبشو پاک میکنه
نزدیک کوک میشه کوک با ترس عقب میره
+ ب...ببخشید ( آروم )
چهره مظلومی و به خودش گرفته بود
تهیونگ نیشخند ترسناکی میزنه
شب صدا کتک ها و گریه های کوک از عمارت بیرون میرفت
خیلی وحشتناک کتک میخورد ....
کوک توی خونه ی ته یو بود
میدونست اگه برگرده میمرد!
به یک جا خیره شده بود و با یادآوری کار های تهیونگ بغضش میگیره
چرا دیگه صبر نداشت؟
کوک سریع شماره ته یو رو میگیره که ته یو جواب میده
× الو؟
صدای کتک خوردن کوک میاد
× الو کوک؟ ( نگران )
تلفن و قطع میکنه و سریع به عمارت تهیونگ میره
در و باز میکنه
کوک و میبینه که خیلی مظلومانه داره کتک میخوره
سریع از تهیونگ میگیره و میکشه اونطرف.
× بسه! بدبخت و کشتی! ( داد )
- به تو چه ( عربده )
ته یو کوک رو برآید استایل بغل میکنه
- حق نداری جایی ببریش
× خودمم از دست لینا عصبی ام ، نمیدونم کدوم گوریه ، پس اینقدر اعصابتو روش خالی نکن
کوک فینی میکشه
ته یو با لبخند میاد کنارش میشینه
× هی کوک همه چیز درست میشه
کوک بدون اهمیت دادن بلند میشه
+ م...میشه برم بخوابم؟
× البته! بیا اتاق مهمون اگه راحت نبودی میتونی اتاقتو با اتاق من عوض کنی
+ نه همینجا جام خوبه ....
فردا صبح ،،، تهیونگ.....
از دیشبه نخوابیدم
بلند شدم رفتم توی آشپزخونه
آه معمولا با غذا های خوشمزه میشستم روی میز و میخوردم
در یخچال و باز کردم
خیلی قشنگ همه چیز و بسته بندی کرده بود و نامگذاری شده بود
پسره کودن!
چند روزی میشد
تهیونگ وقتی از باندش به خونه میومد نگاهی به آشپزخونه میکرد
باورش نمیشد! اما دلش تنگ شده بود واسه اون پسری که توی آشپزخونه با عشق غذا می پخت
- ۱.۱k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط