𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎
𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎
𝔓𝔞𝔯𝔱²⁵/فصل دوم
بـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن
﴿توجه:هیچ کدام از رخداد ها حقیقی نیستند و تمامی اتفاقات کاملا تخیلی است﴾
____
جونگکوک چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
نه به خاطر حرفش.
نه حتی به خاطر آن اخم بامزهای که سعی داشت پشتش پنهان شود.
فقط برای اینکه آیلین، با آن حال خراب و دستهایی که هنوز لرزش خیلی ریزی داشت، باز هم بلد بود شوخی کند؛ انگار میخواست دنیا را گول بزند که هیچچیز درونش فرو نریخته.
لبخند کمرنگ جونگکوک آرامآرام جمع شد. نگاهش پایین افتاد؛ روی انگشتهای آیلین، روی سفیدی بند انگشتهایش، روی تلاشی که برای عادی ایستادن میکرد.
-:«بشین.»
آیلین ابرو بالا انداخت.
« دستور میدی؟»
جونگکوک بیآنکه از لحنش جا بخورد، همانطور سرد و کوتاه گفت:
-:«آره.»
آیلین خواست چیزی بگوید، خواست مثل همیشه با زبانش یک دیوار تازه بین خودش و بقیه بکشد، اما سرش دوباره برای لحظهای سبک شد. جهان دور سرش یک دور آرام چرخید و قبل از اینکه تعادلش بههم بخورد، دست جونگکوک کنار بازویش قرار گرفت.
این بار دیگر اعتراضی نکرد.
روی نزدیکترین صندلی نشست و با حرص، موهایش را از روی صورتش کنار زد.
«حالم خوبه»
جونگکوک روبهرویش ایستاد. دستهایش را در جیب شلوارش فرو کرد و با آن نگاه سنگین و ناخوانا خیرهاش شد.
-:«منم باور کردم.»
آیلین پوزخند زد.
«خب مشکل از سادهلوحی خودته، آقای عزرائیل جذاب»
گوشه لب جونگکوک تکان خورد، اما این بار نخندید. سرش را کمی به سمت یکی از کارکنان چرخاند.
-:«یه لیوان آب بیار.»
پسر باریستا با دستپاچگی سر تکان داد و تقریبا دوید.
آن زن پرزرقوبرق هنوز کمی دورتر ایستاده بود؛ رنگ صورتش پریده بود و غرورش بین ترس و خشم گیر کرده بود. انگار هنوز باورش نمیشد کسی جلوی اینهمه آدم آنطور تحقیرش کرده باشد.
جونگکوک بدون اینکه حتی مستقیم نگاهش کند، گفت
-:«هنوز اینجایی؟»
زن لب باز کرد.
سوزونهوا :«جونگکوک، من فقط خواستم بهش بفهمونم که—»
جونگکوک آرام سرش را به طرفش برگرداند. آرامشی که در صورتش بود، از هر فریادی ترسناکتر به نظر میرسید.
-:«اسم منو تو دهنت نیار..اونم وقتی ازت عصبانیام.»
زن ساکت شد.
سالن کافه، با اینکه دوباره به جریان افتاده بود، هنوز زیر سایهی حضور او نفس میکشید. هیچکس جرئت نمیکرد زیاد نگاه کند، اما هیچکس هم واقعاً حواسش به کارش نبود.
آب را آوردند. جونگکوک خودش لیوان را گرفت و بیهیچ حرفی سمت آیلین دراز کرد.
آیلین چند لحظه به لیوان نگاه کرد، بعد به صورت او.
«نکنه مسمومش کردی؟»
-:«اگه میخواستم بکشمت، روش بهتری انتخاب میکردم.»
آیلین خندهی کوتاهی کرد. لیوان را از دستش گرفت و جرعهای نوشید. خنکی آب، سوزش نامرئی گلویش را کمی آرام کرد، اما نه آنقدر که آشفتگی درونش را جمع کند.
جونگکوک کنارش ننشست. ایستاده ماند، انگار اگر مینشست چیزی از آن فاصلهای که با همه حفظ میکرد، میشکست.
-:«چرا دستات میلرزید؟»
سؤال را آنقدر مستقیم پرسید که آیلین برای لحظهای جا خورد.
نگاهش از لیوان به کف زمین افتاد.
«از ترس شیشهها.»
-:«دروغ نگو.»
لحنش بلند نبود، اما دقیق بود. دقیقتر از چیزی که آیلین بتواند راحت از کنارش رد شود.
آیلین فکش را سفت کرد.
«تو زیادی سوال میپرسی برای کسی که همیشه قیافهاش شبیه طلبکاره»
-:«و تو زیادی شوخی میکنی برای کسی که نزدیک بود رو خردهشیشهها بیفته.»
آیلین چیزی نگفت.
برای اولین بار، بینشان سکوتی نشست که نه از جنس کلکل بود، نه از جنس دشمنی. سکوتی بود که انگار هر دو داشتند لبهی چیزی را لمس میکردند که هنوز اسمش را نمیدانستند.
جونگکوک آه خیلی کوتاهی کشید. بعد خم شد، آنقدر که نگاهش همسطح نگاه آیلین قرار بگیرد.
-:«کی اینجوریت کرده؟»
آیلین پلک زد.
سؤال ساده بود، اما انگار مستقیم خورد وسط زخمی که با هزار لایه شوخی و بیخیالی پوشانده بود. لبهایش کمی از هم باز شد، اما صدایی بیرون نیامد.
جونگکوک چشم از او برنداشت.
-:«این حالت، از یه فنجون قهوه نمیاد»
آیلین ناخودآگاه لیوان را محکمتر گرفت. خاطرهای تیز از گوشه ذهنش رد شد؛ صدای شکستن ، زمزمه ، نوازش مالکانه ، نوری که یکباره محو میشد ، دستی که هیچوقت بهموقع نرسید.
نفسش برای لحظهای برید.
جونگکوک این بار آرامتر گفت:
-:«آیلین.»
این اولین بار بود که اسمش را اینطور صدا میزد.
نه با تمسخر.
نه با کنایه.
فقط... با توجه.
#Mahlin
#BTS #RM #JIN #SUGA #J_HOP #JIMIN #TAEHYUNG #JUNGKOOK #ARMY #BTS #BANGATAN #FEYK #big_boy
#فیک_بی_تی_اس
#بنگتن_نیوز
#مهسا_نویس
#بیگ_بوی
#نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک
#ارمی #بی_تی_اس #بنگتن #فیک
𝔓𝔞𝔯𝔱²⁵/فصل دوم
بـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن
﴿توجه:هیچ کدام از رخداد ها حقیقی نیستند و تمامی اتفاقات کاملا تخیلی است﴾
____
جونگکوک چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
نه به خاطر حرفش.
نه حتی به خاطر آن اخم بامزهای که سعی داشت پشتش پنهان شود.
فقط برای اینکه آیلین، با آن حال خراب و دستهایی که هنوز لرزش خیلی ریزی داشت، باز هم بلد بود شوخی کند؛ انگار میخواست دنیا را گول بزند که هیچچیز درونش فرو نریخته.
لبخند کمرنگ جونگکوک آرامآرام جمع شد. نگاهش پایین افتاد؛ روی انگشتهای آیلین، روی سفیدی بند انگشتهایش، روی تلاشی که برای عادی ایستادن میکرد.
-:«بشین.»
آیلین ابرو بالا انداخت.
« دستور میدی؟»
جونگکوک بیآنکه از لحنش جا بخورد، همانطور سرد و کوتاه گفت:
-:«آره.»
آیلین خواست چیزی بگوید، خواست مثل همیشه با زبانش یک دیوار تازه بین خودش و بقیه بکشد، اما سرش دوباره برای لحظهای سبک شد. جهان دور سرش یک دور آرام چرخید و قبل از اینکه تعادلش بههم بخورد، دست جونگکوک کنار بازویش قرار گرفت.
این بار دیگر اعتراضی نکرد.
روی نزدیکترین صندلی نشست و با حرص، موهایش را از روی صورتش کنار زد.
«حالم خوبه»
جونگکوک روبهرویش ایستاد. دستهایش را در جیب شلوارش فرو کرد و با آن نگاه سنگین و ناخوانا خیرهاش شد.
-:«منم باور کردم.»
آیلین پوزخند زد.
«خب مشکل از سادهلوحی خودته، آقای عزرائیل جذاب»
گوشه لب جونگکوک تکان خورد، اما این بار نخندید. سرش را کمی به سمت یکی از کارکنان چرخاند.
-:«یه لیوان آب بیار.»
پسر باریستا با دستپاچگی سر تکان داد و تقریبا دوید.
آن زن پرزرقوبرق هنوز کمی دورتر ایستاده بود؛ رنگ صورتش پریده بود و غرورش بین ترس و خشم گیر کرده بود. انگار هنوز باورش نمیشد کسی جلوی اینهمه آدم آنطور تحقیرش کرده باشد.
جونگکوک بدون اینکه حتی مستقیم نگاهش کند، گفت
-:«هنوز اینجایی؟»
زن لب باز کرد.
سوزونهوا :«جونگکوک، من فقط خواستم بهش بفهمونم که—»
جونگکوک آرام سرش را به طرفش برگرداند. آرامشی که در صورتش بود، از هر فریادی ترسناکتر به نظر میرسید.
-:«اسم منو تو دهنت نیار..اونم وقتی ازت عصبانیام.»
زن ساکت شد.
سالن کافه، با اینکه دوباره به جریان افتاده بود، هنوز زیر سایهی حضور او نفس میکشید. هیچکس جرئت نمیکرد زیاد نگاه کند، اما هیچکس هم واقعاً حواسش به کارش نبود.
آب را آوردند. جونگکوک خودش لیوان را گرفت و بیهیچ حرفی سمت آیلین دراز کرد.
آیلین چند لحظه به لیوان نگاه کرد، بعد به صورت او.
«نکنه مسمومش کردی؟»
-:«اگه میخواستم بکشمت، روش بهتری انتخاب میکردم.»
آیلین خندهی کوتاهی کرد. لیوان را از دستش گرفت و جرعهای نوشید. خنکی آب، سوزش نامرئی گلویش را کمی آرام کرد، اما نه آنقدر که آشفتگی درونش را جمع کند.
جونگکوک کنارش ننشست. ایستاده ماند، انگار اگر مینشست چیزی از آن فاصلهای که با همه حفظ میکرد، میشکست.
-:«چرا دستات میلرزید؟»
سؤال را آنقدر مستقیم پرسید که آیلین برای لحظهای جا خورد.
نگاهش از لیوان به کف زمین افتاد.
«از ترس شیشهها.»
-:«دروغ نگو.»
لحنش بلند نبود، اما دقیق بود. دقیقتر از چیزی که آیلین بتواند راحت از کنارش رد شود.
آیلین فکش را سفت کرد.
«تو زیادی سوال میپرسی برای کسی که همیشه قیافهاش شبیه طلبکاره»
-:«و تو زیادی شوخی میکنی برای کسی که نزدیک بود رو خردهشیشهها بیفته.»
آیلین چیزی نگفت.
برای اولین بار، بینشان سکوتی نشست که نه از جنس کلکل بود، نه از جنس دشمنی. سکوتی بود که انگار هر دو داشتند لبهی چیزی را لمس میکردند که هنوز اسمش را نمیدانستند.
جونگکوک آه خیلی کوتاهی کشید. بعد خم شد، آنقدر که نگاهش همسطح نگاه آیلین قرار بگیرد.
-:«کی اینجوریت کرده؟»
آیلین پلک زد.
سؤال ساده بود، اما انگار مستقیم خورد وسط زخمی که با هزار لایه شوخی و بیخیالی پوشانده بود. لبهایش کمی از هم باز شد، اما صدایی بیرون نیامد.
جونگکوک چشم از او برنداشت.
-:«این حالت، از یه فنجون قهوه نمیاد»
آیلین ناخودآگاه لیوان را محکمتر گرفت. خاطرهای تیز از گوشه ذهنش رد شد؛ صدای شکستن ، زمزمه ، نوازش مالکانه ، نوری که یکباره محو میشد ، دستی که هیچوقت بهموقع نرسید.
نفسش برای لحظهای برید.
جونگکوک این بار آرامتر گفت:
-:«آیلین.»
این اولین بار بود که اسمش را اینطور صدا میزد.
نه با تمسخر.
نه با کنایه.
فقط... با توجه.
#Mahlin
#BTS #RM #JIN #SUGA #J_HOP #JIMIN #TAEHYUNG #JUNGKOOK #ARMY #BTS #BANGATAN #FEYK #big_boy
#فیک_بی_تی_اس
#بنگتن_نیوز
#مهسا_نویس
#بیگ_بوی
#نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک
#ارمی #بی_تی_اس #بنگتن #فیک
- ۷۹۶
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط