𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎
𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎
𝔓𝔞𝔯𝔱²⁶/فصل دوم
بـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن
﴿توجه:هیچ کدام از رخداد ها حقیقی نیستند و تمامی اتفاقات کاملا تخیلی است﴾
_________
این اولین بار بود که اسمش را اینطور صدا میزد.
نه با تمسخر.
نه با کنایه.
فقط... با توجه.
آیلین سر بلند کرد. نگاهش مستقیم در نگاه او نشست و همانجا ماند. در چشمهای جونگکوک چیزی بود که گیجش میکرد؛ نه ترحم بود، نه کنجکاوی محض. چیزی شبیه خشمِ کنترلشدهای بود که انگار از دیدن حال او به جانش افتاده باشد.
آیلین با لحن آرامتری نسبت به قبل گفت:
«بعضی صداها... بعضی صحنهها... آدمو پرت میکنه یه جای بد.»
جونگکوک چیزی نپرسید. فقط نگاهش سنگینتر شد.
آیلین پوزخند کمجانی زد و خواست فضا را بشکند.
«نترس، هنوز نمردم. لازم نیست پروندهمو همین الان ببندی، آقای عزرائیل.»
این بار جونگکوک ننشسته، اما نزدیکتر شد.
-:«من هیچوقت از مردن تو حرف نمیزنم»
جملهاش آنقدر بیهوا و محکم ادا شد که خود آیلین هم برای لحظهای ساکت ماند.
در همان لحظه، تهیونگ از انتهای سالن وارد شد. نگاهش اول روی جونگکوک نشست، بعد روی آیلین، بعد روی فاصلهی کم بینشان. ابرویش خیلی نامحسوس بالا رفت.
تهبونگ : «مزاحم که نیستم؟»
آیلین فوری خودش را جمعوجور کرد و از تکیهاش به صندلی فاصله گرفت.
جونگکوک صاف ایستاد. تمام آن نرمی محو شد و دوباره همان چهرهی بسته و سخت جایش را گرفت.
«نه»
-:«اره»
تهیونگ خندید.
تهیونگ:«چه استقبال گرمی.»
بعد نگاهش را به آیلین داد و مودبانهتر ادامه داد:
تهیونگ:«حالت بهتره؟»
آیلین با مکث کوتاهی سر تکان داد.
«هنوز زندهام.»
تهیونگ:«خب، این خودش موفقیت بزرگیه تو این کافه.»
جونگکوک نگاه تندی به او انداخت، اما تهیونگ بیخیالتر از آن بود که عقب بکشد.
چند قدم جلو آمد و آرام گفت:
تهیونگ:«اون خانمه رو فرستادم بیرون. ولی مطمئن نیستم داستان به همینجا ختم بشه.»
فک جونگکوک منقبض شد.
-:«به من مربوطه.»
تهیونگ:«میدونم. برای همین اومدم بگم سوزی رفته، اونم با قیافهای که نوید فاجعه میده.»
برای کسری از ثانیه، سایهای سرد از صورت جونگکوک گذشت. آیلین متوجه شد. نه معنایش را فهمید و نه دلیلش را، اما آن تغییر آنقدر واضح بود که بشود حسش کرد.
تهیونگ نگاه کوتاهی بین آن دو رد و بدل کرد.
تهیونگ:«بهتره زودتر جمعش کنی، جونگکوک.»
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط چند ثانیه در فکر فرو رفت، بعد رو به یکی از کارکنان کرد
-:«تا وقتی من برمیگردم، سالن رو جمع کنین. و...»
نگاهش به آیلین برگشت.
-:«تو هم با من میای.»
چشمهای آیلین گرد شد.
«ببخشید؟»
-:«گفتم با من میای.»
«کجا دقیقا؟»
-:«یه جای آروم.»
آیلین با ناباوری خندید.
«تو همیشه اینقدر مرموز و اعصابخردکن حرف میزنی یا امروز نسخهی ویژهتو روشن کردی؟»
-:«آیلین.»
فقط اسمش را گفت، اما همان یک کلمه کافی بود تا لحن شوخی او کمی فروکش کند.
جونگکوک ادامه داد
-:«یا با پای خودت میای، یا مجبورم جلوی همه بلندت کنم.»
آیلین پلک زد. بعد چشمهایش را ریز کرد.
«تهدیدم کردی؟»
-:«کاملاً»
چند ثانیه فقط همدیگر را نگاه کردند.
بعد آیلین، برخلاف اخمی که روی صورتش بود، لیوان آب را روی میز گذاشت و از جا بلند شد.
-:«خیلی خب، مردک دراز. ولی فقط چون حوصلهی آبروریزی بیشتر ندارم.»
گوشه لب جونگکوک بالا رفت.
-:«هرطور دوست داری توجیهش کن.»
آیلین از کنارش رد شد، اما موقع عبور، خیلی آهسته گفت:
«هنوزم ازت خوشم نمیاد.»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از او بگیرد، جواب داد
-:«خوشبختانه من نخواستم.»
تهیونگ صدای خفهی خندهاش را پشت دستش پنهان کرد.
آیلین برگشت و با اخم به جونگکوک نگاه کرد.
«خیلی مغروری.»
جونگکوک قدمی سمتش برداشت.
-:«و تو زیادی میلرزی برای کسی که ادعا میکنه حالش خوبه.»
این بار آیلین جوابی نداد.
چون حق با او بود.
و شاید برای اولین بار، یکی واقعاً دیده بود که پشت آن لبخندهای شیطان و زبان تند، چه آشوبی نفس میکشد.
جونگکوک دستش را به سمت درِ راهروی پشتی دراز کرد.
-:«بفرما.»
آیلین لحظهای مکث کرد. بعد، بیآنکه چیزی بگوید، از کنار او گذشت و وارد راهرو شد.
جونگکوک هم پشت سرش راه افتاد.
و تهیونگ، همانجا وسط سالن، با نگاهی که بیشتر از لبخندش حرف داشت، زیرلب گفت:
تهیونگ:«این دیگه قراره خیلی بد تموم شه...
یا خیلی خوب.»
ادامه دارد...
#Mahlin
#my_big_boy
#BTS #RM #JIN #SUGA #J_HOP #JIMIN #TAEHYUNG #JUNGKOOK #ARMY #BTS #BANGATAN #FEYK
#فیک_بی_تی_اس
#بنگتن_نیوز
#مهسا_نویس
#نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک
#ارمی #بی_تی_اس #بنگتن #فیکشن #فیک
𝔓𝔞𝔯𝔱²⁶/فصل دوم
بـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن
﴿توجه:هیچ کدام از رخداد ها حقیقی نیستند و تمامی اتفاقات کاملا تخیلی است﴾
_________
این اولین بار بود که اسمش را اینطور صدا میزد.
نه با تمسخر.
نه با کنایه.
فقط... با توجه.
آیلین سر بلند کرد. نگاهش مستقیم در نگاه او نشست و همانجا ماند. در چشمهای جونگکوک چیزی بود که گیجش میکرد؛ نه ترحم بود، نه کنجکاوی محض. چیزی شبیه خشمِ کنترلشدهای بود که انگار از دیدن حال او به جانش افتاده باشد.
آیلین با لحن آرامتری نسبت به قبل گفت:
«بعضی صداها... بعضی صحنهها... آدمو پرت میکنه یه جای بد.»
جونگکوک چیزی نپرسید. فقط نگاهش سنگینتر شد.
آیلین پوزخند کمجانی زد و خواست فضا را بشکند.
«نترس، هنوز نمردم. لازم نیست پروندهمو همین الان ببندی، آقای عزرائیل.»
این بار جونگکوک ننشسته، اما نزدیکتر شد.
-:«من هیچوقت از مردن تو حرف نمیزنم»
جملهاش آنقدر بیهوا و محکم ادا شد که خود آیلین هم برای لحظهای ساکت ماند.
در همان لحظه، تهیونگ از انتهای سالن وارد شد. نگاهش اول روی جونگکوک نشست، بعد روی آیلین، بعد روی فاصلهی کم بینشان. ابرویش خیلی نامحسوس بالا رفت.
تهبونگ : «مزاحم که نیستم؟»
آیلین فوری خودش را جمعوجور کرد و از تکیهاش به صندلی فاصله گرفت.
جونگکوک صاف ایستاد. تمام آن نرمی محو شد و دوباره همان چهرهی بسته و سخت جایش را گرفت.
«نه»
-:«اره»
تهیونگ خندید.
تهیونگ:«چه استقبال گرمی.»
بعد نگاهش را به آیلین داد و مودبانهتر ادامه داد:
تهیونگ:«حالت بهتره؟»
آیلین با مکث کوتاهی سر تکان داد.
«هنوز زندهام.»
تهیونگ:«خب، این خودش موفقیت بزرگیه تو این کافه.»
جونگکوک نگاه تندی به او انداخت، اما تهیونگ بیخیالتر از آن بود که عقب بکشد.
چند قدم جلو آمد و آرام گفت:
تهیونگ:«اون خانمه رو فرستادم بیرون. ولی مطمئن نیستم داستان به همینجا ختم بشه.»
فک جونگکوک منقبض شد.
-:«به من مربوطه.»
تهیونگ:«میدونم. برای همین اومدم بگم سوزی رفته، اونم با قیافهای که نوید فاجعه میده.»
برای کسری از ثانیه، سایهای سرد از صورت جونگکوک گذشت. آیلین متوجه شد. نه معنایش را فهمید و نه دلیلش را، اما آن تغییر آنقدر واضح بود که بشود حسش کرد.
تهیونگ نگاه کوتاهی بین آن دو رد و بدل کرد.
تهیونگ:«بهتره زودتر جمعش کنی، جونگکوک.»
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط چند ثانیه در فکر فرو رفت، بعد رو به یکی از کارکنان کرد
-:«تا وقتی من برمیگردم، سالن رو جمع کنین. و...»
نگاهش به آیلین برگشت.
-:«تو هم با من میای.»
چشمهای آیلین گرد شد.
«ببخشید؟»
-:«گفتم با من میای.»
«کجا دقیقا؟»
-:«یه جای آروم.»
آیلین با ناباوری خندید.
«تو همیشه اینقدر مرموز و اعصابخردکن حرف میزنی یا امروز نسخهی ویژهتو روشن کردی؟»
-:«آیلین.»
فقط اسمش را گفت، اما همان یک کلمه کافی بود تا لحن شوخی او کمی فروکش کند.
جونگکوک ادامه داد
-:«یا با پای خودت میای، یا مجبورم جلوی همه بلندت کنم.»
آیلین پلک زد. بعد چشمهایش را ریز کرد.
«تهدیدم کردی؟»
-:«کاملاً»
چند ثانیه فقط همدیگر را نگاه کردند.
بعد آیلین، برخلاف اخمی که روی صورتش بود، لیوان آب را روی میز گذاشت و از جا بلند شد.
-:«خیلی خب، مردک دراز. ولی فقط چون حوصلهی آبروریزی بیشتر ندارم.»
گوشه لب جونگکوک بالا رفت.
-:«هرطور دوست داری توجیهش کن.»
آیلین از کنارش رد شد، اما موقع عبور، خیلی آهسته گفت:
«هنوزم ازت خوشم نمیاد.»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از او بگیرد، جواب داد
-:«خوشبختانه من نخواستم.»
تهیونگ صدای خفهی خندهاش را پشت دستش پنهان کرد.
آیلین برگشت و با اخم به جونگکوک نگاه کرد.
«خیلی مغروری.»
جونگکوک قدمی سمتش برداشت.
-:«و تو زیادی میلرزی برای کسی که ادعا میکنه حالش خوبه.»
این بار آیلین جوابی نداد.
چون حق با او بود.
و شاید برای اولین بار، یکی واقعاً دیده بود که پشت آن لبخندهای شیطان و زبان تند، چه آشوبی نفس میکشد.
جونگکوک دستش را به سمت درِ راهروی پشتی دراز کرد.
-:«بفرما.»
آیلین لحظهای مکث کرد. بعد، بیآنکه چیزی بگوید، از کنار او گذشت و وارد راهرو شد.
جونگکوک هم پشت سرش راه افتاد.
و تهیونگ، همانجا وسط سالن، با نگاهی که بیشتر از لبخندش حرف داشت، زیرلب گفت:
تهیونگ:«این دیگه قراره خیلی بد تموم شه...
یا خیلی خوب.»
ادامه دارد...
#Mahlin
#my_big_boy
#BTS #RM #JIN #SUGA #J_HOP #JIMIN #TAEHYUNG #JUNGKOOK #ARMY #BTS #BANGATAN #FEYK
#فیک_بی_تی_اس
#بنگتن_نیوز
#مهسا_نویس
#نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک
#ارمی #بی_تی_اس #بنگتن #فیکشن #فیک
- ۴۳۷
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط