name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.
name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.
Season:¹.
part:¹⁵.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..پایان فلش بک..
.
حتی فکر کردن به اون درد
شکسته شدن مچ پام لرز به تنم مینداخت.
.
به اون تمرین های سخت با اون پای تغریباً شکسته....
به اون گریه های بعد از تمرین.......
.
پس بایدم برای زمین زدنش خوب تلاش میکردم....
.
اگه نمیکردم به اون تلاش و گریه ها تفی انداخته بودم.
.
دو دستمو از اب گرم وان بیرون کشیدم و شقیقه هام رو ماساژی دادم تا اون تلویزیونه
تو مغزم خاموش بشه.
.
بعد چند مین از حمام بیرون اومدم.
.
موهام رو خشک کردم و کار های لازم رو انجام دادم.
.
یه لباس ظریف پوشیدم .
.
و عطری به تن زدم .
.
وبه سمت سالن غذا خوری رفتم.
.
وقتی رسیدم پدر بزرگ مثل همیشه با لبخند
به من نگاه میکرد .
.
دلیل اون نگاه هاش رو نمی فهمیدم ... .
.
چون انگار از اعماق وجودش بود .... .
.
ولی من که نوه خونی اون نیستم .... .
.
لبخند محوی زدم.
.
و به سمت صندلی خودم رفتم.
.
ناخودآگاه چشمام به صندلی جئونکوک خورد .
.
دروغ چرا با اینکه ازش خوشم نمیومد دلم براش تنگ شده بود.
.
برای نگاهش مهربونش...
برای لبخند هاش....
برای توجه ای که بهم داشت...
.
اما...اون نگاه مهربونش قطعا منو به چشم یه دستگاه تولید بچه میدید.
.
اون لبخند هاش به من قطعا موقتی نبود.
.
اون توجهش قطعا از روی هولی بود.
.
ولی یه چیز از عماق وجودم منو بابت این تفکر توهین میکرد.
.
نکنه من اونو.... .
.
نه نه اینطور نیست....اون تورو دوست نداره...... .
.
ادامه دارد....
ببخشید این چند روز بد جوری سردرد داشتم🥲
شرط ها .
۱۵تا لایک.
۵بازنشر.
۳۰تا کامنت.
بوثثثث بایییی💐🌼
Season:¹.
part:¹⁵.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..پایان فلش بک..
.
حتی فکر کردن به اون درد
شکسته شدن مچ پام لرز به تنم مینداخت.
.
به اون تمرین های سخت با اون پای تغریباً شکسته....
به اون گریه های بعد از تمرین.......
.
پس بایدم برای زمین زدنش خوب تلاش میکردم....
.
اگه نمیکردم به اون تلاش و گریه ها تفی انداخته بودم.
.
دو دستمو از اب گرم وان بیرون کشیدم و شقیقه هام رو ماساژی دادم تا اون تلویزیونه
تو مغزم خاموش بشه.
.
بعد چند مین از حمام بیرون اومدم.
.
موهام رو خشک کردم و کار های لازم رو انجام دادم.
.
یه لباس ظریف پوشیدم .
.
و عطری به تن زدم .
.
وبه سمت سالن غذا خوری رفتم.
.
وقتی رسیدم پدر بزرگ مثل همیشه با لبخند
به من نگاه میکرد .
.
دلیل اون نگاه هاش رو نمی فهمیدم ... .
.
چون انگار از اعماق وجودش بود .... .
.
ولی من که نوه خونی اون نیستم .... .
.
لبخند محوی زدم.
.
و به سمت صندلی خودم رفتم.
.
ناخودآگاه چشمام به صندلی جئونکوک خورد .
.
دروغ چرا با اینکه ازش خوشم نمیومد دلم براش تنگ شده بود.
.
برای نگاهش مهربونش...
برای لبخند هاش....
برای توجه ای که بهم داشت...
.
اما...اون نگاه مهربونش قطعا منو به چشم یه دستگاه تولید بچه میدید.
.
اون لبخند هاش به من قطعا موقتی نبود.
.
اون توجهش قطعا از روی هولی بود.
.
ولی یه چیز از عماق وجودم منو بابت این تفکر توهین میکرد.
.
نکنه من اونو.... .
.
نه نه اینطور نیست....اون تورو دوست نداره...... .
.
ادامه دارد....
ببخشید این چند روز بد جوری سردرد داشتم🥲
شرط ها .
۱۵تا لایک.
۵بازنشر.
۳۰تا کامنت.
بوثثثث بایییی💐🌼
- ۶۲۸
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط