به ماشین رسیدیم که آروم نشست

به ماشین رسیدیم که آروم نشست
مثل کنه چسبیده بودم بهش

با نارضایتی ازش جدا شدم و اومدم پایین
در ماشین و باز کرد و نشست

صداش و شنیدم که گفت:زود باش بیا بالا

دهنم و براش کج کردم و سوار شدم


یه ربع بدون صدا نشسته بودیم و فقط صدای حرکت ماشین میومد که خوابم گرفت و کج شدم و دیگه چیزی نفهمیدم...


چیک چوک چاک چینگ《صدای باز کردن چشمش》
چشمام و باز کردم و نشستم سر جام دور و ور و نگا کردم، تو یه اتاق بودم، شبیه اتاق خودم نبود مهم این بود اتاقه و دوباره میتونم بخوابم...

لبخندی زدم و دراز کشیدم که تازه مغزم فسفر ترشح کرد و سیخ تو جام نشستم...

من کجاااااام...

داد کشیدم و به سمت در دوییدم و بازش کردم که یه راه پله دیدم سریع ازش اومدم پایین که پنج تا مرد و یه زن دیدم هینی کشیدم و اومدم فرار کنم که صدای یکیشون بلند شد

_بابا کیو رفتی آوردی مشکل داره انگار

آهااااان پس خونه شوهرمم
جان شوهر!
با تعجب برگشتم و تازه دو هزاریم افتاد...

اخم کردم و گفتم:قیافت مشکل داره

نگام به قیافه هاشون افتاد جیییییییخ اینا چرا انقد گوگولین خدا البته به جز اون پیره

همونکه بهم گفت مشکل داره از جاش بلند شد بیاد سمتم که پیریه دستش و گرفت و گفت:تهیونگ بشین!

با عصبانیت نشست که چشم غره‌ رفتم

دوباره پیریه گفت:با خدمتکار برو لباستو عوض کن

وا مگه لباسم چشه سرم و انداختم پایین که با دیدن لباس خواب خرسیم که از دیشب تنم بود جیغی کشیدم و دوییدم سمت پله ها لحظه آخر فقط صدای خنده یه نفر و شنیدم که آشنا بود...

یه لباس سفید ساده با شلوار مشکی که زنه بهم داد و پوشیدم و دستی به موهای درازم کشیدم و در و باز کردم و ایندفعه مثل آدم از پله ها پایین اومدم...

وقتی رسیدم پایین همشون سرشون و برگردوندن سمتم.

پیرمرده گفت:سلام
زبونم روی لبام کشیدم و گفتم:سلام
_بهتره از همین اول بگم، تو قرار بود عروسم بشی ولی چون پدرت نیست نمیشه آبروم میره بدون پدر عروس، منتظر میمیونیم تا پدرت بیاد

نیشم باز شد و بی اراده گفتم:ایول

فوری نیشم و جمع کردم و گفتم:آهان بله ولی من ازدواج نمیکنم

لبخند قشنگی زد و بدون حرفی بلند شد رفت...
زنه بلند شد و گفت:بیا معرفیت کنم دخترجان

#𝒑𝒂𝒓𝒕_3

#ازدواج_به_سبک_اجباری
دیدگاه ها (۰)

سلامممممم براتون سه پارت گذاشتمممم امیدوارم خوشتون اومده باش...

رفتم سمتش که دستش و گذاشت پشتم و رو به یکی از پسرا که شبی گر...

بابا قلبش گرفت و بردنش بیمارستان الانم طلبکاراش اومدن در خون...

کله‌ام و گذاشته بودم لای در و نصف صورتم بیرون بود، لامصب مگه...

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "#𝐏𝐀𝐑𝐓.18پیش چشمام داشت تاریک...

ماه خونین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط