🔖

🔖
من روز خویش را
با آفتاب روی تو
کز مشرق خیال دمیده است،
آغاز می‌کنم...

من با تو می‌نویسم و می‌خوانم
من با تو راه می‌روم و حرف می‌زنم
وز شوق این محال
که دستم به دست توست!
من جای راه رفتن
پرواز می‌کنم …!
دیدگاه ها (۰)

ما تقصیر نداشتیمما فقط کمی زیادی دوستشان داشتیمآنقدر بزرگشان...

هنگامی که در زندگی اوج میگیری،دوستانت می فهمند تو چه کسی بود...

📝 #دو_خط_شعر چنانم در دلی حاضر که جان در جسم و خون در رگفرام...

برای شناختن ﺁﺩﻣﻬﺎﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻋﺠﻠﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ،ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ، ﺫﺍﺕ ﺗﮏ ﺗﮏ ﺁﺩ...

می‌گویند مردها گریه نمی‌کنند...کاش یک‌بار جای من بودند؛جای پ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش دوم_ ریچل_به خانه که برگشتم ویل رفته بود.آ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑧هزاران رویا کشته می‌شوند تا بفه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط