خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗

خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗
ᴘᴀʀᴛ 46

[ویو آرا]

فردا صبح، از وقتی بیدار شدم، اسم دانیل توی ذهنم بود.

بعد از چند سال قرار بود دوباره ببینمش.

جلوی آینه ایستادم و موهام رو مرتب کردم.

گوشی‌م رو برداشتم و به پیامش نگاه کردم.

«ساعت ۵ اون کافه‌ای که گفتیم؟»

جواب دادم:

«آره، حتماً.»

از اتاق بیرون اومدم.

جونگ‌کوک توی آشپزخونه نشسته بود و صبحونه می‌خورد.

ـ صبح بخیر.

ـ صبح بخیر.

روی صندلی روبه‌روش نشستم.

ـ امروز ساعت پنج با دانیل قرار دارم.

جونگ‌کوک لیوانش رو روی میز گذاشت.

ـ همون دوست پرورشگاه؟

ـ آره.

ـ باشه.

چند ثانیه سکوت شد.

بعد پرسید:

ـ کجا می‌رید؟

لبخند زدم.

ـ کافه و شاید یه کم هم قدم بزنیم.

ـ تنها؟

ـ آره.

جونگ‌کوک فقط سرش رو تکون داد.

ـ مراقب باش دیر نکنی.

ـ باشه آقای مسئول!

ـ شوخی نکن.

ـ چشم!

خندیدم و مشغول صبحونه شدم.

...

ظهر، توی شرکت، جیمین با دو تا جعبه وارد اتاق شد.

ـ بچه‌هااا!

تهیونگ پشت سرش گفت:

ـ دوباره چی آوردی؟

جیمین جعبه رو روی میز گذاشت.

ـ برای جمعه شب.

آرا با تعجب نگاه کرد.

ـ چه جمعه‌ای؟

جیمین دست‌هاش رو باز کرد.

ـ مهمونی!

ـ مهمونی؟

تهیونگ گفت:

ـ قرار نیست خیلی بزرگ باشه. فقط خودمون و چند نفر از بچه‌های شرکت.

آرا لبخند زد.

ـ خوبه.

جیمین سریع گفت:

ـ پس تو هم میای؟

ـ معلومه.

تهیونگ رو به جونگ‌کوک کرد.

ـ تو هم میای؟

جونگ‌کوک بدون اینکه سرش رو از روی لپ‌تاپ بلند کنه گفت:

ـ اگه مجبور نباشم آشپزی کنم.

جیمین خندید.

ـ پس آرا آشپزی می‌کنه.

آرا سریع گفت:

ـ نه! دفعه قبل نزدیک بود همه‌مون مسموم بشیم.

تهیونگ زد زیر خنده.

ـ هنوز اون پاستا رو یادمه.

آرا با اخم نگاهش کرد.

ـ خیلی هم خوشمزه بود!

جونگ‌کوک زیر لب گفت:

ـ نمکش هنوز توی خاطرم مونده.

آرا بالش کوچیکی که روی صندلی بود برداشت و سمتش پرت کرد.

جونگ‌کوک جاخالی داد.

همه خندیدن.

...

ساعت پنج.

آرا وارد کافه شد.

چند لحظه اطرافش رو نگاه کرد.

پسری از گوشه کافه بلند شد.

ـ آرا؟

آرا با لبخند گفت:

ـ دانیل!

هر دو چند لحظه فقط به هم نگاه کردن.

دانیل خندید.

ـ باورم نمیشه اینقدر عوض شدی.

ـ تو هم همین‌طور!

ـ من که همونم.

ـ نه، موهات فرق کرده.

ـ فقط همینو دیدی؟

آرا خندید.

ـ خب چی باید می‌دیدم؟

هر دو سر میز نشستند.

دانیل شروع کرد از گذشته حرف زدن.

از اتاقی که سال‌ها قبل توی پرورشگاه با چند نفر دیگه توش می‌خوابیدن.

از مسابقه‌هایی که بین خودشون می‌ذاشتن.

از روزهایی که یواشکی خوراکی‌هاشون رو با هم تقسیم می‌کردن.

آرا چند بار از خنده نزدیک بود نوشیدنی‌ش رو بریزه.

ـ یادته یه بار گفتی وقتی بزرگ شدی یه خونه بزرگ می‌خری؟

دانیل خندید.

ـ هنوزم می‌خوام.

ـ پس چی شد؟

ـ دارم براش تلاش می‌کنم.

آرا لبخند زد.

ـ خوشحالم که حالت خوبه.

دانیل کمی جدی شد.

ـ منم خوشحالم که تو خوب شدی.

آرا چیزی نگفت.

دانیل ادامه داد:

ـ اون موقع خیلی نگران آینده بودی.

ـ بودم.

ـ ولی الان خیلی فرق کردی.

آرا لبخند زد.

ـ زندگی آدمو عوض می‌کنه.

...

بعد از کافه، کمی در خیابون قدم زدن.

دانیل یک مغازه قدیمی رو نشان داد.

ـ اینو یادت میاد؟

آرا با تعجب نگاه کرد.

ـ نه!

ـ ما همیشه از اینجا رد می‌شدیم.

ـ وای... راست میگی!

آرا خندید.

ـ چقدر بچه بودیم.

ـ هنوزم هستی.

ـ خودتی!

هر دو خندیدن.

...

آن طرف خیابون، ماشینی آرام از کنارشان رد شد.

جونگ‌کوک پشت فرمان بود.

قرار نبود دنبالشون بیاد.

فقط برای خرید چیزی بیرون آمده بود و کاملاً اتفاقی آنها را دید.

نگاهش چند لحظه روی دانیل ماند.

بعد روی آرا.

آرا خیلی راحت می‌خندید.

جونگ‌کوک دستش را روی فرمان گذاشت.

ـ دوست قدیمی...

زیر لب گفت و بعد نگاهش را از آنها گرفت و به راهش ادامه داد.

...

شب، آرا به خانه برگشت.

کیفش را روی مبل گذاشت.

ـ برگشتم!

جونگ‌کوک از سالن جواب داد:

ـ خوش گذشت؟

آرا لبخند زد.

ـ خیلی.

ـ خوبه.

آرا نشست.

ـ کلی خاطره یادمون اومد.

جونگ‌کوک سر تکون داد.

ـ خوشحالم.

آرا چند لحظه نگاهش کرد.

ـ تو چرا امروز اینقدر ساکتی؟

ـ نیستم.

ـ هستی.

ـ خسته‌ام.

آرا شونه بالا انداخت.

ـ باشه.

بعد با ذوق گفت:

ـ راستی جمعه مهمونی داریم!

جونگ‌کوک نگاهش کرد.

ـ می‌دونم.

ـ باید کمکم کنی خونه رو آماده کنیم.

ـ باشه.

آرا لبخند زد.

ـ قول؟

ـ قول.

آرا بلند شد و رفت سمت اتاقش.

جونگ‌کوک چند لحظه همان‌جا ماند.

این بار خودش هم فهمیده بود دیدن آرا کنار دانیل برایش عجیب بوده.

اما هنوز نمی‌خواست درباره دلیلش فکر کند.

ادامه دارد... 🤍
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
دیدگاه ها (۰)

ᴘᴀʀᴛ ۲۱ | یه خبر غیرمنتظرهچند روز از جشن تولد آرا گذشته بود....

فیک : بین راندها

ᴘᴀʀᴛ ۱۰ | اولین گفت‌وگوفردای اون روز...جونگ‌کوک دوباره به پر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط