رمان جونگکوک (چشمان خمار)

#چشمان.خمار🍷

#Part.18

چاپستیک هارو ول کردم و خودمو تو بغلش جا دادم.. دیگه خسته شدم، از همه چیز خسته شدم. بغضی که کل گلوم رو چنگ زده بود رها کردم و دونه های اشک از چشمام سرازیر شدن..

ات: از زنده موندن بدم میاد، از دنیا و آدماش بدم میاد..
جونگکوک: ششش آروم باش همه چیز درست میشه
ات: کی!؟ وقتی دیگه طاقتم طاق شد؟ چرا بین این همه آدم زندگی من اینقدر شکر ابه، چرا باید مریض میشدم، چرا هیچ کس به سرپرستی نمیگرفتم؟
جونگکوک: ات، عزیزم! آروم باش، اینجوری پیش بری دوباره حالت بد میشه!
ات: نمیخواامم نمیخوااممم، دیگه خسته شدم

وثتی دید آروم نمیشم از بغلش کشید بیرون و دستای بلند و بزرگش رو قاب صورتم کرد..

جونگکوک: ات! با گریه کردن و بد کردن حالِ خودت هیچ چیزی درست نمیشه. تو باید قوی باشی و جلوی هیچ فردی حتی خودت کم نیاری! این حرفایی که گفتن برای ضعیف بودنت نبود، برای قوی‌تر شدنت بود! خواهش میکنم گریه نکن، اینجوری دوباره حالت بد میشه. حتی حال منم بد میکنی.

چرا با حرفاش آروم شدم؟ چرا تلاش کردم گریه نکنم؟ چرا دوست دارم تا ابد شهرت جئون کنار اسمم بیاد؟ چرا این همه "چرا"ـی بی جواب توی سرم هستن؟؟

دوباره توی بغلش فرو رفتم. چند دقیقه‌ای با فین و فین من گذشت. وقتی شدام قطع شد، ازم جدا شد و سینی رو روی میز گوشه اتاق گذاشت.

جونگکوک: میخوای بخوابی؟

با سر تایید کردم..

جونگکوک: تنهایی، یا اینکه، اینجا باشم؟

هیچی نگفتم، فقط با چهره‌ای که میشد جوابشو بگیره بهش خیره شدم..

جونگکوک: عااا، اوکی. چیزی شد خبرم کن.

زبونشو توی لپش فرو برد و قلنج انگشت‌هاشو شکست، برگشت و سینی رو برداشت و به طرف خروجی رفت.. آدم چقدر میتونست خنگ باشه؟

ات: هیی!! من نگفتم که بری.
جونگکوک: اووممم خب..
ات: خواهش میکنم. پیشم باش، حداقل تا وقتی که بخوابم.

کمی به چشم های پاپی‌طورم خیره شد و با تکون داد سرش به حرف اومد..

جونگکوک: باشه، همینجا کنارت میشینم تا وقتی که بخوابی!

چشمام رو به نشونه تایید باز و بسته کردم. دراز کشیدم و زیر ملافه خزیدم.. لبه‌ی تخت نشست و آروم آروم موهامو نوازش کرد. زیر حس عالی و گرمای محبتِ دستِ جئون، کم‌کم چشمام بسته شد و تاریکی..

.........................

«صب روز بعد عمارت جئون_راوی»

جسیکا: ات تو که چیزی نخوردی، حتی شام هم نخوردی.
ات: شام خوردم
جسیکا: چطور... عااا اهاان، باشه ولی بازم بخور خیلی لاغر شدی.
ات: باشههه، تو خودت هم بخور خب، بهم سخت نگیر!
جسیکا: سخت نگیرم که این مرد..ک مثلا بگیره؟
جونگکوک: جسیکا!!؟؟
جسیکا: مگه دروغ میگم؟
جونگکوک: خب حالا اینقدر نکوبش تو سرم!

و ات، کسی که بهت زده به جر و بحث دو خواهر و برادر گوش میده و حواسش به هیچ چیزی نیست.. ولی با حرف جئون به خودش اومد..

جونگکوک: بسه دیگه بحث رو ادامه ندیم. ات قراره بعد از ظهر با همدیگه بریم بازار
ات: یعنی جسیکا هم میاد؟؟

جئون با دیدن ذوق و درخشش چشم های دختر، احساس خوشحال ولی همچنان احساس بیزاری به خودش پیدا کرد..

جونگکوک: اره چرا که نه!؟


شرایط پارت بعد::
کامنت:: 12💌
لایک:: 12❤
دیدگاه ها (۴)

رمان جونگکوک (چشمان خمار)

رمان جونگکوک (چشمان خمار)

رمان جونگکوک (چشمان خمار)

ادامه اگه روز مرد براشون کادو بخریم :تاکئومی : ات : تاکئومی ...

اسم فیک : اون واسه منهp62ویو اتسریع وسایلامو جمع کردم و بعد ...

dark love

Part ²⁴کوک ویواز چشمم دور نموند یعنی چی گفت که ات حالش انقدر...

پارت چهاردهم خونه تهیونگ رسید خونه به سرعت رفت سمت اتاق جونگ...

dark love

غصه من:(.......)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط