رمان جونگکوک (چشمان خمار)

#چشمان.خمار 🍷

#Part.17

سرمو پایین اندختمو از چشم تو چشم شدن اعتنا کردم.. کاش اینقدر ترسو نبودم..

چند لحظه‌ای سکوت حاکم شد، جو خیلی سنگین بود ولی جئون جو رو شکست..

جونگکوک: فکر کنم آب میخواستی. بشین همینجا، برات میارم

حرفی نزدم و گذاشتم برام آب بیاره. وقتی مریضم چرا باید به سرپرستی میگرفتم؟ دلیل عوض شدن های یهوییش چیه؟ چرا نگرانم بود؟

چند دقیقه‌ای گذشت که با سینی پری اومد داخل، سینی رو روی تختم گذاشت و خودشم نشست همونجا..

جونگکوک: شام هم نخورده بودی.
ات: میل ندارم
جونگکوک: دو ساعت غذا نپختم که آخر بگی "میل ندارم"، مثل بچه‌ی خوب بشین و شام نخوردتو بخور!

طوری که مجبورم میکرد به حرفاش گوش کنم.. چطوری این کارو میکنه؟
دیگه چیزی نگفتم، ولی غذا هم نخوردم.. نفس عمیقی بیرون داد و اومد کنارم نشست، چاپستیک رو برداشت و از دوک‌بوکی تند داخل ظرف جلوی دهنم گرفت. با تعجب به دوک‌بوکی روی چاپستیک و صورت جئون نگاه کردم..

جونگکوک: بجای نگاه کردن دهنتو باز کن و بخورش!

سری به دو طرف تکون دادم..

ات: نمیخورم، گشنم نیست.
جونگکوک: ات مجبورم نکن با خشونت بهت غذا بدم

مدیونید فکر کنید از حالت حرف زدن و چشماش ترسیدم!
دهنمو باز کردم که چاپستیک رو داخل برد و دوک‌بوکی ها رو اونجا رها کرد.. آروم دندونامو حرکت دادم و جویدمش..

ات: خیلی.. خوشمزه‌ست...

چاپستیکو ازش گرفتم و خودم شروع کردم به خوردن.. چند دقیقه بعد که غذام نصف شد جئون به حرف اومد..

جونگکوک: فردا میریم خرید.
ات: چه.. خریدی؟

همونطور که دهنم پر بود گفتم..

جونگکوک: برای مدرسه‌ت. امروز و فرداست بریم مدرسه
ات: ولی من فکر کردم خریدامون تموم شده، پس اونایی که امروز خریدیم چی بود؟
جونگکوک: اونا؟ واقعا میخوای اونجوری بری مدرسه؟
ات: من هر سال اینجوری میرم مدرسه مگه چیه؟

صورت پر بود از علامت سوال، ولی چرا؟

جونگکوک: اوه نه از این به بعد اونجوری نمیری، باید همه بفهمن از خانواده جئونی.
ات: ولی این پز دادنه! من نمیخوام پر بدم.

جونگکوک: ات این اسمش پز دادن نیست، مدرسه‌ت عوض شده مخصوصا دوستات. اگر طوری که همیشه میری بری، کل مدرسه اذیتت میکنه و من نمیتونم وایسم و نگاه کنم!
ات: چشم. هر چی شما بگید، پدر.

سرمو پایین دادمو با انگشت هام خیره شدم، احساس بدی داشتم. دلم میخواست لارا هم اینجا بود، کاش بود و هوامو داشت. قطره اشکی روی دستم چکه کرد. دستی زیر چونم رفت و سرمو بالا گرفت..
چشمای اشکیمو به چشمای تاریکش دادم. کم‌کم اشکام در میومدن و از گونه هام سرازیر شدن..

جونگکوک: هی هی هی! چرا گریه میکنی؟ من فقط صلاحتو میخوام، دوست ندارم دوباره حالت بد بشه.

چاپستیک هارو ول کرد و خودمو انداختم تو بغلش.

شرایط:
10 لایک❤
10 کامنت💌
دیدگاه ها (۰)

رمان جونگکوک (چشمان خمار)

اول کار یه سلامی بکنیم به اون دوستانی که توی کامنتا انرژی می...

پرسه در جنگل...[پارت چهارم]اتاق مهمان...ات روی تخت نشسته بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط