ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
chapter:2
P.3
ته مین:خب وقتی بابات 9 یا شایدم 10 اینا سالش بوده بابابزرگ مادریت و باباش که با بابابزرگ پدرت دشمن بودن یه روز به خونشون حمله میکنن و بابا و مامان باباتو میکشن که اون موقع بابات و داییت با هم رفیقای صمیمی بودن هم کلا از هم دور میشن و اون موقع عموی بابات اونو به سرپرستی میگره و بابات کم کم وارد کار مافیایی میشه و 18 سال بعد بابای مامانت بدون اینکه بدونه اون کیه مامانتو میده بهش یه جورایی مجبورش میکنه که با بابات ازدواج کنه تا بتونه شرکت خودشو نجات بده و شنیدم که مامان و بابای مامانت اصلا مامانتو دوست نداشتن و اذیتش میکردن
کانگ وو:یعنی چی چطور میتونستن با دختر خودشون این کارو بکنن
ته مین :حالا هنوز مونده از طرف دیگه بابات اول با این ازدواج مخالف بوده اما وقتی فهمیده که مامانت دختره اوناست برای انتقام مامان باباش با مامانت ازدواج میکنه بدون اینکه بودنه مامان بابای مامانت اصلا مادرت براشون مهم نیست
کانگ وو:دیگه چی .چی میشه بابام چیکار میکنه انتقامشو میگیره با مامانم چیکار میکنه؟
ته مین:صبر کن بابا. کم کم مامانتو اذیت میکنه کتکش میزنه اینا که داییت از فرانسه برمیگرده اون همه چیزو میدونسته و میدونسته که مامانت قراره تو اون خونه عذاب بکشه پس با باباش حرف میزنه و حقیقتو میگه اما بابابزرگت به جای اینکه بخواد مامانتو نجات بده به خونه بابات حمله میکنه تا باباتو بکشه
کانگ وو:چطوری واقعا من نمیدونستم بابا بزرگم همچین ادم کثیفیه
ته مین:اره درسته هیچ کس ازش انتظار نداشت و حالا نگو بابات کم کم عاشق مامانت میشه اما نمیخواد از انتقامش بگذره پس به کارش ادامه میده تا وقتی که مامانت تورو حامله میشه اما چیزی به بابات نمیگه و یه روز بابابزرگت به بابات زنگ میزنه و میگه که الکی با ا.ت برای انتقام ازدواج کردی و اون برای من اهمیت نداره و اصلا بزن همین الان بکشش و اینا و بابات عصبی میشه و.....
کانگ وو:و چی دیگه چی میشه ..د بگو دیگه
ته مین:و دوباره مامانتو میزنه که اون موقع مامانت میره بیمارستان برای آزمایش و نگو بابابزرگت برمیداره جواب ازمایشارو دستکاری میکنه تا مامانت فکر کنه تو مردی و از بابات متنفر بشه
کانگ وو:نه دیگه
ته مین:اره ومامانت یه جورایی ببخشید ببخشید دیوونه میشه و رد میده میره سراغ بابات کلی حرف مرف و بابات عذاب وجدان میگیره بهم میریزه و داییت مامانتو برمیداره و میبره یه جا دیگه و چند روز بعد بابا بزرگت دوباره به بابات حمله میکنه و اونو میبره و مامانت وقتی میفهمه بر میگرده عمارت و اما بابات اونجا نبوده و مامانت فکر میکنه بابات مرده
کانگ وو:یعنی اینهمه زندگی پیچیده ای داشتن واقعا چرا تا حالا بهم نگفتن دیگه چی چطوری برگشتن به هم
ته مین:هیچ شب همون روز که بابات برمیگرده عمارت مامانتم اونجا بوده و بابات با بدن زخمی می افته به پای مامانت و گریه میکنه و کلی عذر خواهی که مامانت میبخشتش و چند روز بعد که بابات به بابا بزرگت حمله میکنه میفهمه که تو نمردی و همون روزم بابا بزرگتو زمین گیر میکنه و بابا بزرگت میشه سرایدار شرکت بابات.....
«دشمنِ اصلی، تازه از سایهها برخاسته است.»
chapter:2
P.3
ته مین:خب وقتی بابات 9 یا شایدم 10 اینا سالش بوده بابابزرگ مادریت و باباش که با بابابزرگ پدرت دشمن بودن یه روز به خونشون حمله میکنن و بابا و مامان باباتو میکشن که اون موقع بابات و داییت با هم رفیقای صمیمی بودن هم کلا از هم دور میشن و اون موقع عموی بابات اونو به سرپرستی میگره و بابات کم کم وارد کار مافیایی میشه و 18 سال بعد بابای مامانت بدون اینکه بدونه اون کیه مامانتو میده بهش یه جورایی مجبورش میکنه که با بابات ازدواج کنه تا بتونه شرکت خودشو نجات بده و شنیدم که مامان و بابای مامانت اصلا مامانتو دوست نداشتن و اذیتش میکردن
کانگ وو:یعنی چی چطور میتونستن با دختر خودشون این کارو بکنن
ته مین :حالا هنوز مونده از طرف دیگه بابات اول با این ازدواج مخالف بوده اما وقتی فهمیده که مامانت دختره اوناست برای انتقام مامان باباش با مامانت ازدواج میکنه بدون اینکه بودنه مامان بابای مامانت اصلا مادرت براشون مهم نیست
کانگ وو:دیگه چی .چی میشه بابام چیکار میکنه انتقامشو میگیره با مامانم چیکار میکنه؟
ته مین:صبر کن بابا. کم کم مامانتو اذیت میکنه کتکش میزنه اینا که داییت از فرانسه برمیگرده اون همه چیزو میدونسته و میدونسته که مامانت قراره تو اون خونه عذاب بکشه پس با باباش حرف میزنه و حقیقتو میگه اما بابابزرگت به جای اینکه بخواد مامانتو نجات بده به خونه بابات حمله میکنه تا باباتو بکشه
کانگ وو:چطوری واقعا من نمیدونستم بابا بزرگم همچین ادم کثیفیه
ته مین:اره درسته هیچ کس ازش انتظار نداشت و حالا نگو بابات کم کم عاشق مامانت میشه اما نمیخواد از انتقامش بگذره پس به کارش ادامه میده تا وقتی که مامانت تورو حامله میشه اما چیزی به بابات نمیگه و یه روز بابابزرگت به بابات زنگ میزنه و میگه که الکی با ا.ت برای انتقام ازدواج کردی و اون برای من اهمیت نداره و اصلا بزن همین الان بکشش و اینا و بابات عصبی میشه و.....
کانگ وو:و چی دیگه چی میشه ..د بگو دیگه
ته مین:و دوباره مامانتو میزنه که اون موقع مامانت میره بیمارستان برای آزمایش و نگو بابابزرگت برمیداره جواب ازمایشارو دستکاری میکنه تا مامانت فکر کنه تو مردی و از بابات متنفر بشه
کانگ وو:نه دیگه
ته مین:اره ومامانت یه جورایی ببخشید ببخشید دیوونه میشه و رد میده میره سراغ بابات کلی حرف مرف و بابات عذاب وجدان میگیره بهم میریزه و داییت مامانتو برمیداره و میبره یه جا دیگه و چند روز بعد بابا بزرگت دوباره به بابات حمله میکنه و اونو میبره و مامانت وقتی میفهمه بر میگرده عمارت و اما بابات اونجا نبوده و مامانت فکر میکنه بابات مرده
کانگ وو:یعنی اینهمه زندگی پیچیده ای داشتن واقعا چرا تا حالا بهم نگفتن دیگه چی چطوری برگشتن به هم
ته مین:هیچ شب همون روز که بابات برمیگرده عمارت مامانتم اونجا بوده و بابات با بدن زخمی می افته به پای مامانت و گریه میکنه و کلی عذر خواهی که مامانت میبخشتش و چند روز بعد که بابات به بابا بزرگت حمله میکنه میفهمه که تو نمردی و همون روزم بابا بزرگتو زمین گیر میکنه و بابا بزرگت میشه سرایدار شرکت بابات.....
«دشمنِ اصلی، تازه از سایهها برخاسته است.»
- ۱.۹k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط