ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
chapter:2
P.11
ته جونگ:لعنتی...برام مهم نیست اونو بیارین همین الان *عصبی
-ولی ارباب
ته جونگ:همین که گفتم
و قطع کرد
-ایششش
دیگه کسی سمتش نمیرفت همه زخمی بودن و ترسیده
کانگ وو:هی تو چرا اونجا وایسادی ..اوه اوه ببین چطوری خودشو خیس کرده مرد گنده
-ساکت شو
و اسلحشو گرفت سمتش
کانگ وو:آا نترس دلم برات سوخت میتونی بری
-ارباب ته جونگ گفته تا تورو نگرفتیم حق نداریم برگردیم
کوک:پس برنگرد
و بنگ
همه:*جیغ
کانگ وو:بابا؟
کوک:آفرین پسر فکر کنم دیگه میتونم به عنوان همکارم قبولت کنم ولی زیاد از این کارا نکن ممکنه تو خطر بی افتی
کانگ وو:باشه
کوک:الانم برو سر کلاست ما اینارو جمع میکنیم
کانگ وو:باشه مرسی بابا
کوک:خواهش میکنم پسرم
کانگ وو:تو خونه میبینمت
کوک:همچنین
و رفت سمت بچه ها اما اونا فقط متعجب نگاهش میکردن
کانگ وو:چیشده ..خفن بودم نه بریم
ته جونگ:برام پشم نموند
سویون:نمیدونم چی بگم
کانگ وو:هیچی نگو .باید بری سرکلاست خانم خره
سویون:بی شور
و رفت داخل سالن
کانگ وو:بیا ماام بریم
.....
ته جونگ:این آشغالا چرا نمیان از دیروز خبری ازشون نیست لعنتیا
و همون لحظه صدای زنگ گوشیش بلند شد
ته جونگ:این کدوم اشغالیه ...چه عجب
و جواب داد
ته جونگ:هی لی چخبر شده چرا اون پسرو نیاوردین هان*بلند
کوک:اروم باش چوی اروم
ته جونگ:جئون؟
کوک:اره خودمم..حدس میزدم به مدرسه پسرم حمله کردی *خنده
ته جونگ:عوضی بادیگاردام کجان
کوک:ام گوشه قبرستون
ته جونگ:چی
کوک:الان قدرت پدر و پسرو میبینی نه
ته جونگ:چی داری میگی
کوک:فقط دارم میگم که پسرم آنقدر زدشون که نای بلند شدن نداشتن منم تیر خلاصو زدم
ته جونگ:عوضی
کوک:آا راستی جنازه هاشونو برات فرستادم احتمالا دیگه الانا برسن نه
^ارباب
ته جونگ:چ چیشده
^جنازه اقای لی و بقیه بادیگاردا رو آوردن
ته جونگ:خیل خب
کوک:ببینم رسیدن نه
ته جونگ:اره رسیدن رسیدن عوضی*عصبی
کوک:اروم باش پیرمرد یهو سکته میکنیا
ته جونگ:خفه شو
کوک:خیل خب ولی بزار یه هشدار بهت بدم با من در نیفت آه یادم رفته بود که از قبل در افتادی الان چیکار کنم ها آمممم سرتو از بشت بزنم؟
این حرفش باعث شد ته جونگ با ترس به پشت سرش نگاه کنه
کوک:چیشد ترسیدی*خنده
ته جونگ:خفه شو مرتیکه
کوک:باشه برو به جنازه ها برس منم سرم شلوغه باید مجلس ختمتو اماده کنم فعلاا
و قطع کرد ته جونگ با عصبانیت گوشیشو پرت کرد
ته جونگ:لعنتی ..وایسا این اولشه ببین چیکارت میکنم مرتیکه *بلند
...
ا.ت:چیشده کوک با کی حرف میزدی
کوک:با ته جونگ
ا.ت:چی چ چی میگفت
کوک:هیچی
ا.ت:کوک چیشده بهم بگو
کوک:دیروز به مدرسه کانگ وو حمله کرد
ا.ت:چی چرا بهم چیزی نگفتی کانگ وو که چیزیش نشد
کوک:مگه ندیدیش خیلیم عالی برگشت خونه
ا.ت:تو رفتی اونجا
کوک:اره ولی وقتی رسیدم کل بادیگارداش پخش زمین بودن
ا.ت:پس کار بادیگاردات بود خیالم راحت شد
کوک:نه کار کانگ وو بود
ا.ت:چی کانگ وو همشونو زده
کوک:اره
ا.ت:چطوری
کوک:من که گفتم زود یاد میگیره بعدشم اون پسر منه
ا.ت:اره تعجب نداره
کانگ وو:من برگشتمم
کوک:خوش برگشتی
ا.ت:خسته ای؟
کانگ وو:راستش نه امروز حالم خیلی خوبه کلی انرژی دارم بابا امروز کلی تمرین میکنم بنگ بنگ بنگ هوو
کوک:*خنده
ا.ت:اووو ببینش چه شنگوله*خنده
....
«دشمنِ اصلی، تازه از سایهها برخاسته است.»
chapter:2
P.11
ته جونگ:لعنتی...برام مهم نیست اونو بیارین همین الان *عصبی
-ولی ارباب
ته جونگ:همین که گفتم
و قطع کرد
-ایششش
دیگه کسی سمتش نمیرفت همه زخمی بودن و ترسیده
کانگ وو:هی تو چرا اونجا وایسادی ..اوه اوه ببین چطوری خودشو خیس کرده مرد گنده
-ساکت شو
و اسلحشو گرفت سمتش
کانگ وو:آا نترس دلم برات سوخت میتونی بری
-ارباب ته جونگ گفته تا تورو نگرفتیم حق نداریم برگردیم
کوک:پس برنگرد
و بنگ
همه:*جیغ
کانگ وو:بابا؟
کوک:آفرین پسر فکر کنم دیگه میتونم به عنوان همکارم قبولت کنم ولی زیاد از این کارا نکن ممکنه تو خطر بی افتی
کانگ وو:باشه
کوک:الانم برو سر کلاست ما اینارو جمع میکنیم
کانگ وو:باشه مرسی بابا
کوک:خواهش میکنم پسرم
کانگ وو:تو خونه میبینمت
کوک:همچنین
و رفت سمت بچه ها اما اونا فقط متعجب نگاهش میکردن
کانگ وو:چیشده ..خفن بودم نه بریم
ته جونگ:برام پشم نموند
سویون:نمیدونم چی بگم
کانگ وو:هیچی نگو .باید بری سرکلاست خانم خره
سویون:بی شور
و رفت داخل سالن
کانگ وو:بیا ماام بریم
.....
ته جونگ:این آشغالا چرا نمیان از دیروز خبری ازشون نیست لعنتیا
و همون لحظه صدای زنگ گوشیش بلند شد
ته جونگ:این کدوم اشغالیه ...چه عجب
و جواب داد
ته جونگ:هی لی چخبر شده چرا اون پسرو نیاوردین هان*بلند
کوک:اروم باش چوی اروم
ته جونگ:جئون؟
کوک:اره خودمم..حدس میزدم به مدرسه پسرم حمله کردی *خنده
ته جونگ:عوضی بادیگاردام کجان
کوک:ام گوشه قبرستون
ته جونگ:چی
کوک:الان قدرت پدر و پسرو میبینی نه
ته جونگ:چی داری میگی
کوک:فقط دارم میگم که پسرم آنقدر زدشون که نای بلند شدن نداشتن منم تیر خلاصو زدم
ته جونگ:عوضی
کوک:آا راستی جنازه هاشونو برات فرستادم احتمالا دیگه الانا برسن نه
^ارباب
ته جونگ:چ چیشده
^جنازه اقای لی و بقیه بادیگاردا رو آوردن
ته جونگ:خیل خب
کوک:ببینم رسیدن نه
ته جونگ:اره رسیدن رسیدن عوضی*عصبی
کوک:اروم باش پیرمرد یهو سکته میکنیا
ته جونگ:خفه شو
کوک:خیل خب ولی بزار یه هشدار بهت بدم با من در نیفت آه یادم رفته بود که از قبل در افتادی الان چیکار کنم ها آمممم سرتو از بشت بزنم؟
این حرفش باعث شد ته جونگ با ترس به پشت سرش نگاه کنه
کوک:چیشد ترسیدی*خنده
ته جونگ:خفه شو مرتیکه
کوک:باشه برو به جنازه ها برس منم سرم شلوغه باید مجلس ختمتو اماده کنم فعلاا
و قطع کرد ته جونگ با عصبانیت گوشیشو پرت کرد
ته جونگ:لعنتی ..وایسا این اولشه ببین چیکارت میکنم مرتیکه *بلند
...
ا.ت:چیشده کوک با کی حرف میزدی
کوک:با ته جونگ
ا.ت:چی چ چی میگفت
کوک:هیچی
ا.ت:کوک چیشده بهم بگو
کوک:دیروز به مدرسه کانگ وو حمله کرد
ا.ت:چی چرا بهم چیزی نگفتی کانگ وو که چیزیش نشد
کوک:مگه ندیدیش خیلیم عالی برگشت خونه
ا.ت:تو رفتی اونجا
کوک:اره ولی وقتی رسیدم کل بادیگارداش پخش زمین بودن
ا.ت:پس کار بادیگاردات بود خیالم راحت شد
کوک:نه کار کانگ وو بود
ا.ت:چی کانگ وو همشونو زده
کوک:اره
ا.ت:چطوری
کوک:من که گفتم زود یاد میگیره بعدشم اون پسر منه
ا.ت:اره تعجب نداره
کانگ وو:من برگشتمم
کوک:خوش برگشتی
ا.ت:خسته ای؟
کانگ وو:راستش نه امروز حالم خیلی خوبه کلی انرژی دارم بابا امروز کلی تمرین میکنم بنگ بنگ بنگ هوو
کوک:*خنده
ا.ت:اووو ببینش چه شنگوله*خنده
....
«دشمنِ اصلی، تازه از سایهها برخاسته است.»
- ۱.۳k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط