ادامه پارت دهم
جونگکوک حتی پلک هم نزد. با یه نگاهِ تهدیدآمیز به آلیسا خیره شد و گفت: «با هرکی بودی، الان جوابتو گرفتی. حالا هم راهتو بکش برو پیش دوستات، قبل از اینکه اوضاع بدتر بشه.»
آلیسا با ناراحتی و یه جور بیحوصلگی، زیر لب گفت: «واقعاًکه… هی!» و با دلخوری از اونجا دور شد.
جونگکوک دوباره رو کرد به من. نگاهش این بار از عصبانیت به یه جور کنجکاویِ تحکمآمیز تغییر کرد. «چرا تو کلاس موندی؟»
با صدایی که انگار از تهِ چاه میاومد، گفتم: «چون… نمیتونم راه برم…»
«میاومدی بیرون، مینشستی.» با لحنی که انگار دارم یه کارِ احمقانه رو سرزنش میکنم، گفت.
«متأسفم…»
جونگکوک با یه حالتِ کلافه، گفت: «تهیونگ! من الان چیزی نگفتم که بخوای بگی متأسفم!»
دیگه واقعاً توانِ بحث کردن نداشتم. طاقتِ اون حجم از کنترلگری و بازجویی رو نداشتم. با بیحوصلگیترین لحنِ ممکن گفتم: «چیزی نگفتی… اما من اصلاً حوصلهی ادامه دادنِ این بحث رو ندارم.»
جونگکوک نگاهی به من انداخت، نگاهی که نمیشد فهمید توی ذهنش چی میگذره؛ خشم، مالکیت، یا شاید یه ذره… پشیمانی؟ اما چیزی نگفت و فقط گفت: «باشه.»
پایان پارت دهم
آلیسا با ناراحتی و یه جور بیحوصلگی، زیر لب گفت: «واقعاًکه… هی!» و با دلخوری از اونجا دور شد.
جونگکوک دوباره رو کرد به من. نگاهش این بار از عصبانیت به یه جور کنجکاویِ تحکمآمیز تغییر کرد. «چرا تو کلاس موندی؟»
با صدایی که انگار از تهِ چاه میاومد، گفتم: «چون… نمیتونم راه برم…»
«میاومدی بیرون، مینشستی.» با لحنی که انگار دارم یه کارِ احمقانه رو سرزنش میکنم، گفت.
«متأسفم…»
جونگکوک با یه حالتِ کلافه، گفت: «تهیونگ! من الان چیزی نگفتم که بخوای بگی متأسفم!»
دیگه واقعاً توانِ بحث کردن نداشتم. طاقتِ اون حجم از کنترلگری و بازجویی رو نداشتم. با بیحوصلگیترین لحنِ ممکن گفتم: «چیزی نگفتی… اما من اصلاً حوصلهی ادامه دادنِ این بحث رو ندارم.»
جونگکوک نگاهی به من انداخت، نگاهی که نمیشد فهمید توی ذهنش چی میگذره؛ خشم، مالکیت، یا شاید یه ذره… پشیمانی؟ اما چیزی نگفت و فقط گفت: «باشه.»
پایان پارت دهم
- ۲۶۰
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط