درخواستی
درخواستی
مرزِ میانِ ما (The Boundary Between Us)
Part:4
که نگاهش کردم
کوک:ا.ت خوبی؟
ا.ت:آا اره خوبم چیزی نیست
کوک:مطمئنی
ا.ت:اره
کوک:ولی انگار یه چی شده
ا.ت:چیزه...نه هیچی من میرم سرویس
کوک:باشه
رفتم سرویس به صورتم آب زدم و رفتم بیرون
کوک:بهتری؟
ا.ت:راستش..نه
داشتم میرفتم سمت کاناپه که پام یه جا گیر کرد و داشتم می افتادم دستمو گرفت و کشید که افتادم بغلش فاصلمون خیلی کم بود و از شانس بدم جای بدی افتاده بودم معلوم بود داره تحریک میشه
ا.ت:ب ببخشید
خواستم بلند شم که نزاشت
کوک:بنظرت بد نیست جلو یه پسر غریبه همچین لباسی بپوشی
ا.ت:ها چی نه خب راستش
کوک: تنها موندن بایه پسر اونم با این لباس...برات عاقبت خوبی نداره جانگ ا.ت
ا.ت:م منظورت چیه
کوک:هر دومون خوب میدونیم منظورم چیه ...باید همون موقع که تحریک شدی میرفتی اتاقت کوچولو
ا.ت:ت تو از کجا
کوک:خنگ که نیستم خوب میفهمم الان چه حسی داری..نظرت چیه کمکت کنم بیب
ا.ت:.....
که اون فاصله کمم دیگه بینمون نبود اون داشت میبوسیدم شوکه شده بودم ولی بی اختیار همکاری کردم دستشو رو بدنم میکشید دستامو دور گردنش حلقه کردم که بلند شد و بردم سمت اتاق و......
با درد تو پایین تنم بیدار شدم تازه فهمیدم چه غلتی کردم گریه هام شروع شد کوک تو اتاق نبود من چیکار کردم زده بود به سرم؟خاک تو سرت ا.ت زندگیه خودتو نابود کردی فقط داشتم گریه میکردم که در اتاق زده شد
جیهون:ا.ت بیداری؟
سعی کردم طوری که صدام نلرزه جواب بدم
ا.ت:هوم اره
جیهون:آها باشه راستی میدونی کوک کی رفته؟
اون رفته بود منو اینطوری ول کرد آه ا.ت چه انتظارایی داری تو
ا.ت: ن نه
جیهون:باشه
الان چه گوهی بخورم وایی ا.ت ا.تت خدا لعنتت کنه الان من چه خاکی به سرم بریزم
ا.ت:اوففففف*گریه
بوی عطرش هنوز روی بالشت مونده بود
........
"بعضی رابطهها با گناه شروع میشوند، نه با احساس."
مرزِ میانِ ما (The Boundary Between Us)
Part:4
که نگاهش کردم
کوک:ا.ت خوبی؟
ا.ت:آا اره خوبم چیزی نیست
کوک:مطمئنی
ا.ت:اره
کوک:ولی انگار یه چی شده
ا.ت:چیزه...نه هیچی من میرم سرویس
کوک:باشه
رفتم سرویس به صورتم آب زدم و رفتم بیرون
کوک:بهتری؟
ا.ت:راستش..نه
داشتم میرفتم سمت کاناپه که پام یه جا گیر کرد و داشتم می افتادم دستمو گرفت و کشید که افتادم بغلش فاصلمون خیلی کم بود و از شانس بدم جای بدی افتاده بودم معلوم بود داره تحریک میشه
ا.ت:ب ببخشید
خواستم بلند شم که نزاشت
کوک:بنظرت بد نیست جلو یه پسر غریبه همچین لباسی بپوشی
ا.ت:ها چی نه خب راستش
کوک: تنها موندن بایه پسر اونم با این لباس...برات عاقبت خوبی نداره جانگ ا.ت
ا.ت:م منظورت چیه
کوک:هر دومون خوب میدونیم منظورم چیه ...باید همون موقع که تحریک شدی میرفتی اتاقت کوچولو
ا.ت:ت تو از کجا
کوک:خنگ که نیستم خوب میفهمم الان چه حسی داری..نظرت چیه کمکت کنم بیب
ا.ت:.....
که اون فاصله کمم دیگه بینمون نبود اون داشت میبوسیدم شوکه شده بودم ولی بی اختیار همکاری کردم دستشو رو بدنم میکشید دستامو دور گردنش حلقه کردم که بلند شد و بردم سمت اتاق و......
با درد تو پایین تنم بیدار شدم تازه فهمیدم چه غلتی کردم گریه هام شروع شد کوک تو اتاق نبود من چیکار کردم زده بود به سرم؟خاک تو سرت ا.ت زندگیه خودتو نابود کردی فقط داشتم گریه میکردم که در اتاق زده شد
جیهون:ا.ت بیداری؟
سعی کردم طوری که صدام نلرزه جواب بدم
ا.ت:هوم اره
جیهون:آها باشه راستی میدونی کوک کی رفته؟
اون رفته بود منو اینطوری ول کرد آه ا.ت چه انتظارایی داری تو
ا.ت: ن نه
جیهون:باشه
الان چه گوهی بخورم وایی ا.ت ا.تت خدا لعنتت کنه الان من چه خاکی به سرم بریزم
ا.ت:اوففففف*گریه
بوی عطرش هنوز روی بالشت مونده بود
........
"بعضی رابطهها با گناه شروع میشوند، نه با احساس."
- ۴۳۲
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط