عشق روانی من
عشق روانی من
پارت ۲
((ا/ت))
با تهیونگ حرف زدم و شمارمو بهش دادم واقعا از حق نگذریم خیلی آدم با شخصیت و محترمی بود خوشحالم باهاش آشنا شدم، از قطار پیاده شدم و از مترو اومدم بیرون بعد از ۵ دقیقه پیاده روی به مطب رسیدم سریع بدون جواب دادن به سوالات منشیم رفتم تو اتاقم برگه هارو گذاشتم و نشستم منتظر بودم تا اولین مریض بیاد بعد از اینکه اومد شروع کردیم باهم حرف زدیم بنده خدا شوهرش معتاد بود طلاقشم نمیداد(جرررر چی مینویسم حاجی🤣) داشتم با مریض حرف میزدم یهو منشیم اومد تو
منشی: خانم پارک ببخشید مزاحم شدم
ا/ت: چیشده خانم لی
منشی: یه آقایی اومدن اینجا اسرار دارن شمارو ببینن هرچی میگم باید وقت میگرفتین قبول نمیکنه میگه باید حتما شمارو ببینه
تعجب کردم چون من کسی رو دور و برم نداشتم خانوادم چند سال پیش توی آتیش سوزی مردن هیچ فامیل هم ندارم
ا/ت: خب بعد از ایشون بفرستش داخل
منشی: مطمئنید؟ آخه خیلی مشکوک میزنه ها!
ا/ت: مشکلی نیست بفرستش بیاد تو
منشی: چشم خانم پارک، با اجازه
ا/ت: بفرمایید
صحبت هامو با مریضم ادامه دادم ولی همش فکرم درگیر بود که مرد ناشناخته ای که میخواست منو ببینه کی بود؟ مریض حرف هاش تموم شد و رفت منم با تلفن به منشیم زنگ زدم گفتم مرد رو بفرسته داخل، مشغول مرتب کردن برگه ها بودم یهو یکی در زد
ا/ت: بفرمایید
در باز شد نگاه نکردم که کی بود ولی با یه صدای آشنایی قلبم شروع به تپیدن کرد سرمو که بالا آوردم با صاحب صدا چشم تو چشم شدم، یه لحظه انگار زمان متوقف شد محو چشماش شده بودم
تهیونگ: مورد پسند هستم؟😁
با صداش به خودم اومدم و سریع خودمو جمع و جور کردم
ا/ت: ببخشید...سلام
تهیونگ: سلام
ا/ت: ببخشید آخه... میدونید....
تهیونگ: هیشش، لازم نیست چیزی بگی میدونم تعجب کردی منو اینجا دیدی
ا/ت: شما از کجا مطب منو پیدا کردید؟
تهیونگ: لازم نیست اینقدر رسمی باشی، باهام راحت باش
ا/ت: باشه
تهیونگ اومد نشست رو به روم روی صندلی مریض
تهیونگ: خب خانم دکتر...بگم؟
ا/ت: چی رو؟
تهیونگ: مشکلاتم رو دیگه
ا/ت: آره حتما...بفرمایید
پارت ۲
((ا/ت))
با تهیونگ حرف زدم و شمارمو بهش دادم واقعا از حق نگذریم خیلی آدم با شخصیت و محترمی بود خوشحالم باهاش آشنا شدم، از قطار پیاده شدم و از مترو اومدم بیرون بعد از ۵ دقیقه پیاده روی به مطب رسیدم سریع بدون جواب دادن به سوالات منشیم رفتم تو اتاقم برگه هارو گذاشتم و نشستم منتظر بودم تا اولین مریض بیاد بعد از اینکه اومد شروع کردیم باهم حرف زدیم بنده خدا شوهرش معتاد بود طلاقشم نمیداد(جرررر چی مینویسم حاجی🤣) داشتم با مریض حرف میزدم یهو منشیم اومد تو
منشی: خانم پارک ببخشید مزاحم شدم
ا/ت: چیشده خانم لی
منشی: یه آقایی اومدن اینجا اسرار دارن شمارو ببینن هرچی میگم باید وقت میگرفتین قبول نمیکنه میگه باید حتما شمارو ببینه
تعجب کردم چون من کسی رو دور و برم نداشتم خانوادم چند سال پیش توی آتیش سوزی مردن هیچ فامیل هم ندارم
ا/ت: خب بعد از ایشون بفرستش داخل
منشی: مطمئنید؟ آخه خیلی مشکوک میزنه ها!
ا/ت: مشکلی نیست بفرستش بیاد تو
منشی: چشم خانم پارک، با اجازه
ا/ت: بفرمایید
صحبت هامو با مریضم ادامه دادم ولی همش فکرم درگیر بود که مرد ناشناخته ای که میخواست منو ببینه کی بود؟ مریض حرف هاش تموم شد و رفت منم با تلفن به منشیم زنگ زدم گفتم مرد رو بفرسته داخل، مشغول مرتب کردن برگه ها بودم یهو یکی در زد
ا/ت: بفرمایید
در باز شد نگاه نکردم که کی بود ولی با یه صدای آشنایی قلبم شروع به تپیدن کرد سرمو که بالا آوردم با صاحب صدا چشم تو چشم شدم، یه لحظه انگار زمان متوقف شد محو چشماش شده بودم
تهیونگ: مورد پسند هستم؟😁
با صداش به خودم اومدم و سریع خودمو جمع و جور کردم
ا/ت: ببخشید...سلام
تهیونگ: سلام
ا/ت: ببخشید آخه... میدونید....
تهیونگ: هیشش، لازم نیست چیزی بگی میدونم تعجب کردی منو اینجا دیدی
ا/ت: شما از کجا مطب منو پیدا کردید؟
تهیونگ: لازم نیست اینقدر رسمی باشی، باهام راحت باش
ا/ت: باشه
تهیونگ اومد نشست رو به روم روی صندلی مریض
تهیونگ: خب خانم دکتر...بگم؟
ا/ت: چی رو؟
تهیونگ: مشکلاتم رو دیگه
ا/ت: آره حتما...بفرمایید
- ۶۰۴
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط