مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

یک عصر تابستان

پارت ۱۰

فصل پنجم: دیدار دوباره

مچ دستش درد می‌کرد اما نه به اندازه‌ی ذهنش که حالا زیر سردرد چیزی تا دیوانه شدنش نمانده. از وقتی به خانه رسید مشغول نوشتن شد تا یک دفتر سنگ صبور دیگر را به جمع دیگران پشت میز تحریر اضافه کند. نمی‌دانست چند صفحه نوشته یا چند ساعت گذشته فقط می‌دانست هر لحظه بیشتر در استرس غرق می‌شود. آن‌قدر حواسش پرت هست که درست کردن یک تخم‌مرغ ساده برای ناهار باعث سوختن دستش شد. آن‌قدر روغن داغ شد که وقتی تخم‌مرغ را به آن اضافه کرد مثل یک آتشفشان در حال فوران قطرات داغ روغن به سمت دستش پرتاب شدند. همین را کم داشت که حالا با یک دست سوخته مقابل سهراب بایستد.

فکر سهراب و ترسی که در دلش داشت یک لحظه رهایش نمی‌کرد. می‌خواست یا آن‌ها زودتر بیایند یا زنگ بزنند و بگویند نمی‌آیند. اما چنین چیزی نمی‌شد. ساعت‌ها مثل یک سال می‌گذشت و حتی با وجود پدر و مادر آن هم در ساعتی که هیچ‌وقت در خانه نبودند آرامش نداشت. حتماً خانه تعجب کرده که ساعت شش بعدظهر این دو نفر در خانه چه کاری دارند؟

مهتاب خودش را در اتاق زندانی کرده بود تا آن‌ها پریشانی‌اش را نبینند. با آن‌ها رابطه‌ی نزدیکی نداشت. نمی‌دانست اگر بپرسند چرا این‌طوری هستی چه جوابی بدهد. استرس دارم؟ احتمالاً با یک جواب «باشه» پایان مکالمه را تعیین می‌کردند. تنها زمانی که آن‌ها نگران حال مهتاب شدند همان زمان افسردگی و کنکور اولش بود. او به این عادت داشت. به این فاصله‌ها و نشناختن تنها دخترشان. این چیزی نبود که دیگر برایش اهمیتی داشته باشد، دیگر بخشی از زندگی روزمره‌ی او است.

مادر زود به خانه آمد تا اسباب پذیرایی را آماده کند. اهل چشم و هم‌چشمی نیست اما بهترین‌ها را همیشه برای مهمان‌هایش می‌خواهد. پدر هم زود به خانه آمد چون باید لیست خرید مادر را تهیه می‌کرد. حتی الان با وجود درهای بسته صدای بحث آن‌ها را می‌شنید.

صدای بلند پدر: «می‌تونستی خودت اینا رو بری بگیری. من امروز کلی کار برای انجام دادن داشتم.»

و جواب کوبنده‌ی مادر: «به‌هرحال که باید می‌اومدی. مثلاً جلسه‌ی خواستگاری بچه‌مون هست و نمی‌خواستی باشی؟»

پدر دیگر حرفی نزد و از صدایی که آمد مشخص شد دوباره به اتاق کارش برگشته. مهتاب دست‌هایش را روی گوش‌هایش گذاشت. نرمی موهایش نوک انگشت‌هایش را نوازش می‌کرد. نیازی به احساسات دیگر نداشت. مخصوصاً غم.

چشم‌هایش به کمد و لباس‌های پراکنده‌ی درون اتاقش افتاد. نمی‌دانست چه بپوشد. آخر سر هم مجبور شد از اینترنت کمک بگیرد. شلوار پارچه‌ای سیاه‌رنگ ساده‌ای را با مانتوی کرم‌رنگی ست کرد. این مانتو را خودش خیلی دوست داشت به خاطر مدل آستین‌هایش. وقتی بچه بود به آن‌ها آستین پف‌پفی می‌گفت. از این فکر آرام خندید. بعضی چیزها از همان بچگی همراه آدم می‌مانند. مثل بعضی از علایق خاص.

بلند شد تا کمی اتاقش را مرتب کند. با این وضع شب باید روی مبل می‌خوابید. همین‌طور که همه‌چیز را دوباره به درون کمد برمی‌گرداند، بین پارچه‌ها دفتر مادر را دید. یا دفتر سابق مادر. وقتی امروز مادر را دید ماجرا را تعریف کرد. گفت که از درون صندوق که درش باز بوده آن را برداشته. مادر هم به حرف‌هایش خندید. توقع حرف‌های تند را داشت نه این واکنش. مادر با چشم‌هایی که حالا درونش نوعی دلتنگی خاص بود به او نگاه کرد. از آن نوع دلتنگی‌هایی که متعلق به گذشته است و گفت: «داخل اون دفتر رویاهای خودم رو می‌نوشتم اما خب بعد که ازدواج کردم و دنیام تغییر کرد می‌خواستم اون دفتر رو دور بندازم. اما خب دیدم برگه سفید هنوز زیاد داره و حیف می‌شه اگه دور بندازمش. اون ورقه‌های نوشته‌شده رو کندم و دفتر رو نگه داشتم. می‌خواستم خودم بعداً ازش استفاده کنم ولی اگه تو دوست داری مال تو.»

(ادامه‌اش به دلیل اینکه ویسگون کپشن بلند رو پست نمیکنه به ترتیب داخل اسلاید های بعد قرار داره)

ببخشید بابت تاخیر 😅
راستش خودم هم نمی‌دونستم چطوری قراره این فصل رو بنویسم اونم بعد اینکه همه منتظر هستن ببینن سهراب چجوریه.
و برای جبران اون دو اسلاید آخر رو گذاشتم 😊
یکی اولی رنگ چشم های سهراب هست و یکی دیگه رنگ چشم های امیر محمد. و خب چون رنگ چشم ها محمد قهوه‌ای هست نیازی به گذاشتن نیست این دوتا خاص بود که گذاشتم بدونید چه رنگیه ✨️
دیدگاه ها (۲)

حرفی ندارم خودتون ببینید اسم همشون هست و اینکه اونایی که یکم...

میدونم ربطی به چیزایی که میزارم نداره اما آنقدر بامزه بود از...

شما دوتا مرد خوشگل رو می‌بینید که نشستن و چایی میخورن. خیلی ...

ترکیب این دوتا آهنگ 🛐

پارت

Ayane

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط