یک عصر تابستان
پارت ۱۱
— اگه میدونستم اینقدر شیرینی دوست داری، بیشتر میگرفتم.
صدایش آرام بود، مثل کسی که رازی را با دیگری قسمت میکند. مهتاب برای یک لحظه نگاهش را بالا آورد. چشمهای سبز سهراب برق میزدند.
خواست چیزی بگوید. خواست بگوید اصلاً شیرینی دوست نداشته و فقط هوس کرده. یا بگوید اینها بهترین شیرینیهایی است که تا حالا خورده. هیچکدام از دهانش خارج نشد. فقط سرش را پایین انداخت و به سمت نفر بعدی چرخید. در سینهاش، قلبش طوری میزد که مطمئن بود سهراب هم میشنود.
سینی را روی کانتر گذاشت و خودش را مانند یک جوجهی کوچک کنار مادرش جا داد. باز هم نفهمید که دیگران چه میگویند یا چه مدت گذشت. گل های قالی که چیزی نمانده بود نگاه خیرهاش آنها را سوره کند توسط مادر نجات پیدا کرد. دست مادر فشار ملایمی به بازوی او وارد کرد. مجبور شد سرش را بالا بیاورد و با نگاه مادر و لبخند عمه مواجه شود.
صدای شوهرعمه بلند شد: «دخترم میگم نمیخواید برید با سهراب جان حرف بزنید؟»
انگار با این حرف آب یخ رویش ریخته باشند. با صدایی لرزان گفت: «بله میرم.»
صدایش آرام و لرزان خارج شد و برای آخرین بار نگاهی به پدر و مادر انداخت. نمیدانست چرا اما میخواست تأیید آنها را ببیند. شاید میخواست پشتش به این گرم باشد که حداقل آنها هستند، حتی اگر هرگز مثل یک خانواده نبودند.
بلند شد و به سمت پلههایی که مانند گردن قو به طبقه بالا میرسید قدم برداشت. قصد نداشت درون اتاق بهمریختهی خودش حرف بزنند. بهترین انتخاب کتابخانه است. نگاه نکرد که سهراب دنبالش میآید یا نه. پلهها را یکییکی بالا رفت. صدای خشخش شال سفیدش روی نردهها را میشنید. پشت سرش، صدای قدمهای سهراب روی چوب کهنه راهپله میآمد. سنگین و منظم.
ذهنش برای اینکه از ترس سکته نکند تمرکزش را روی هر چیزی میگذاشت جز آن چیزی که مثل یک هیولا انتظارش را میکشید. یک هیولا با دهنی بزرگ و دندان هایی تیز. مهتاب فقط میخواست خودش را به اتاق برساند. اینکه بعدش چه میشود... حتی جرئت فکر کردن به آن را ندارد.
در کتابخانه را باز کرد و بوی کاغذ کهنه و نو با هم به صورتش خورد. این بو را از بچگی دوست داشت. بوی آشنا کمی اعصابش را آرام کرد. بو ترکیبی از کتابهای قدیمی پدربزرگ که ته اتاق جا خوش کرده بودند و مجلههای تازهای که مادر هر ماه میخرید بود.
نفس عمیقی کشید. انگار ریههایش بازتر شدند. شالش را مرتب کرد و تکیه داد به قفسهی کتابها. تصمیم گرفت ننشیند. چوب سرد قفسه از لای شال نازک، شانهاش را لمس کرد. با خودش زمزمه کرد: «افسار احساسات رو به دست بگیر. اون یک پسر مثل بقیهست. آروم باش.»
در بسته شد. صدای کلیک آرام قفل او را به خودش اورد. مهتاب نگاهش را بالا آورد. برای اولین بار واقعاً به او نگاه کرد. به کت و شلواری که به اندازهای خوشدوخت هست که انگار روی تنش دوختهاند. به یقهی سفیدی که زیر نور زرد لوستر میدرخشید. به دستهایی که صندلی چوبی را بیرون کشیدند.
(ادامهاش به دلیل اینکه ویسگون کپشن بلند رو پست نمیکنه به ترتیب داخل اسلاید های بعد قرار داره)
اینم از سهراب که بلاخره اومد و بیشتر باهاش اشنا شدید 😅
نظرتون؟
— اگه میدونستم اینقدر شیرینی دوست داری، بیشتر میگرفتم.
صدایش آرام بود، مثل کسی که رازی را با دیگری قسمت میکند. مهتاب برای یک لحظه نگاهش را بالا آورد. چشمهای سبز سهراب برق میزدند.
خواست چیزی بگوید. خواست بگوید اصلاً شیرینی دوست نداشته و فقط هوس کرده. یا بگوید اینها بهترین شیرینیهایی است که تا حالا خورده. هیچکدام از دهانش خارج نشد. فقط سرش را پایین انداخت و به سمت نفر بعدی چرخید. در سینهاش، قلبش طوری میزد که مطمئن بود سهراب هم میشنود.
سینی را روی کانتر گذاشت و خودش را مانند یک جوجهی کوچک کنار مادرش جا داد. باز هم نفهمید که دیگران چه میگویند یا چه مدت گذشت. گل های قالی که چیزی نمانده بود نگاه خیرهاش آنها را سوره کند توسط مادر نجات پیدا کرد. دست مادر فشار ملایمی به بازوی او وارد کرد. مجبور شد سرش را بالا بیاورد و با نگاه مادر و لبخند عمه مواجه شود.
صدای شوهرعمه بلند شد: «دخترم میگم نمیخواید برید با سهراب جان حرف بزنید؟»
انگار با این حرف آب یخ رویش ریخته باشند. با صدایی لرزان گفت: «بله میرم.»
صدایش آرام و لرزان خارج شد و برای آخرین بار نگاهی به پدر و مادر انداخت. نمیدانست چرا اما میخواست تأیید آنها را ببیند. شاید میخواست پشتش به این گرم باشد که حداقل آنها هستند، حتی اگر هرگز مثل یک خانواده نبودند.
بلند شد و به سمت پلههایی که مانند گردن قو به طبقه بالا میرسید قدم برداشت. قصد نداشت درون اتاق بهمریختهی خودش حرف بزنند. بهترین انتخاب کتابخانه است. نگاه نکرد که سهراب دنبالش میآید یا نه. پلهها را یکییکی بالا رفت. صدای خشخش شال سفیدش روی نردهها را میشنید. پشت سرش، صدای قدمهای سهراب روی چوب کهنه راهپله میآمد. سنگین و منظم.
ذهنش برای اینکه از ترس سکته نکند تمرکزش را روی هر چیزی میگذاشت جز آن چیزی که مثل یک هیولا انتظارش را میکشید. یک هیولا با دهنی بزرگ و دندان هایی تیز. مهتاب فقط میخواست خودش را به اتاق برساند. اینکه بعدش چه میشود... حتی جرئت فکر کردن به آن را ندارد.
در کتابخانه را باز کرد و بوی کاغذ کهنه و نو با هم به صورتش خورد. این بو را از بچگی دوست داشت. بوی آشنا کمی اعصابش را آرام کرد. بو ترکیبی از کتابهای قدیمی پدربزرگ که ته اتاق جا خوش کرده بودند و مجلههای تازهای که مادر هر ماه میخرید بود.
نفس عمیقی کشید. انگار ریههایش بازتر شدند. شالش را مرتب کرد و تکیه داد به قفسهی کتابها. تصمیم گرفت ننشیند. چوب سرد قفسه از لای شال نازک، شانهاش را لمس کرد. با خودش زمزمه کرد: «افسار احساسات رو به دست بگیر. اون یک پسر مثل بقیهست. آروم باش.»
در بسته شد. صدای کلیک آرام قفل او را به خودش اورد. مهتاب نگاهش را بالا آورد. برای اولین بار واقعاً به او نگاه کرد. به کت و شلواری که به اندازهای خوشدوخت هست که انگار روی تنش دوختهاند. به یقهی سفیدی که زیر نور زرد لوستر میدرخشید. به دستهایی که صندلی چوبی را بیرون کشیدند.
(ادامهاش به دلیل اینکه ویسگون کپشن بلند رو پست نمیکنه به ترتیب داخل اسلاید های بعد قرار داره)
اینم از سهراب که بلاخره اومد و بیشتر باهاش اشنا شدید 😅
نظرتون؟
- ۱.۶k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط