رمان تهیونگ

✨On the way to liberation{ part ۱۰۲ }🌷


ویو ات:

همین که در اتاق مادربزرگ تهیونگ بسته شد، با چشم‌های گرد شده از جام بلند شدم.

× تهیونگ... اینا چی بود؟ مادربزرگت چرا اینجوری سوال می‌پرسید؟ تو هم چرا اونجوری جواب می‌دادی؟

تهیونگ خیلی خونسرد شونه بالا انداخت.

- من که گفتم سوالاش عجیبه. خودت گوش نکردی. جوابایی که دادم همون چیزایی بود که انتظار داشت.

با عصبانیت نگاهش کردم.

× انتظار داشت؟! یعنی چی؟


- خوب حالا میای اتاق یا ببرمت؟

× خودم میام.

با حرص از کنارش رد شدم و رفتم سمت اتاقش.

واقعا خانواده‌ش یک چیزشون میشه...

---

در اتاق رو باز کردم و دوباره با فضای قشنگش روبه‌رو شدم.

هر بار میومدم اینجا، باز هم از زیباییش تعجب می‌کردم.

همه چیز مرتب، شیک و دقیقا شبیه خودش بود.

صدای تهیونگ از پشت سرم اومد:

- نمی‌خوای بیای داخل؟

یه لحظه بدنم لرزید.

سر تکون دادم و وارد شدم.

× تهیونگ میگ...

حرفم با صدای قفل شدن در قطع شد.

× چرا درو قفل کردی؟

نگاهم کرد.

- نترس... کاری باهات ندارم.

بعد با یه پوزخند رفت سمت کمد لباساش.

شلوار راحتیش رو برداشت.

× کجا می‌خوای عوض کنی؟

- همینجا.

با تعجب برگشتم سمتش.

× جلوی من؟!

- چشماتو ببند... البته اگه نمی‌خوای بدنمو ببینی.

با حرص پشت کردم.

× واقعا پرو بودنت قابل تحسینه.

دیگه هیچ‌کدوم حرف نزدیم.

چند دقیقه فقط صدای عوض کردن لباس‌هاش توی اتاق می‌اومد.

---

دو دقیقه بعد...

× دو دقیقس منو علاف کردی... تموم نشد؟

- برگرد.


🌷ادامه دارد...✨
دیدگاه ها (۱۸)

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

چندشاتی.وقتی با دختر عموش رفت بیرون و تو حسادت کردی.با پام ر...

مهمونی پارت ۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط