دختر بد (سناریو جواهر بخش ای)
p2
روز بعد
جی جی همش امیدوار نگاهم میکرد ، فکر میکرد چون دخترم باهاش اوکی میشم ولی نمیدونه که من از همشون بدترم .
برای تایم نهار رفت طبقه بالا پیش سی ان ، کنجکاو شدم خوب بالاخره سی ان جزو بهترین رفیقامه .
رفتم بالا دیدم بههه دارن غذا میخورن
آروم رفتم پیششون ، میخواستم یکم اذیتش کنم .
رفتم بهش دست دادم گفتم : سلام جی جی ، شرمنده دیروز نتونستیم زیاد باهم حرف بزنیم
گفت : نه اشکال نداره تا وقتی مثل اون عوضیا نباشی
یور خودتو کنترل کن ، خودتو کنترل کننن
به چه جرعت به رفیقای من ، برادر من و حتی عشق من میگه عوضی ؟؟
گفتم : آخی ... آخی
سی ان از نگاه من متوجه شده بود که قصد کشتن دارم با وحشت نگاه میکرد .
جیجی : میخوای توعم با ما غذا بخوری؟
گفتم : آره من برم غذامو از کیفم بیارم میام
الان بهترین موقع برای اذیت کردنه
بطری آب پرتقال رو برداشتم که بریزم روش
نهارمو برداشتم رفتم بالا
یه قلپ از آب میوه خوردم و درش رو باز گذاشتم رو میز
همینجوری با لبخند به حرفاش داشتم گوش میکردم که یهو گفت : شاه عوضیا
گفتم : منظورت کیه ؟
گفت : معلومه دیگه ، کیفر
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم
بطری رو پرت کردم سمتش ، جوری که انگار دستم خورده و افتاده
گفتم : وایی ببخشید دستم خورد ، حالت خوبه
گفت : آره آره خوبم
گفتم : فک کنم یه دست دیگه یونیفرم داشته باشم برات بیارم ، میخوای بریم پایین؟
گفت : ممنون
لبخند زد
بردمش پایین
اینجای داستان دیگه دست دوستان رو میبوسه که مسخره ش کنن ...
شرایط برای گذاشتن پارت بعد :::
۷لایک
۲ بازنشر
روز بعد
جی جی همش امیدوار نگاهم میکرد ، فکر میکرد چون دخترم باهاش اوکی میشم ولی نمیدونه که من از همشون بدترم .
برای تایم نهار رفت طبقه بالا پیش سی ان ، کنجکاو شدم خوب بالاخره سی ان جزو بهترین رفیقامه .
رفتم بالا دیدم بههه دارن غذا میخورن
آروم رفتم پیششون ، میخواستم یکم اذیتش کنم .
رفتم بهش دست دادم گفتم : سلام جی جی ، شرمنده دیروز نتونستیم زیاد باهم حرف بزنیم
گفت : نه اشکال نداره تا وقتی مثل اون عوضیا نباشی
یور خودتو کنترل کن ، خودتو کنترل کننن
به چه جرعت به رفیقای من ، برادر من و حتی عشق من میگه عوضی ؟؟
گفتم : آخی ... آخی
سی ان از نگاه من متوجه شده بود که قصد کشتن دارم با وحشت نگاه میکرد .
جیجی : میخوای توعم با ما غذا بخوری؟
گفتم : آره من برم غذامو از کیفم بیارم میام
الان بهترین موقع برای اذیت کردنه
بطری آب پرتقال رو برداشتم که بریزم روش
نهارمو برداشتم رفتم بالا
یه قلپ از آب میوه خوردم و درش رو باز گذاشتم رو میز
همینجوری با لبخند به حرفاش داشتم گوش میکردم که یهو گفت : شاه عوضیا
گفتم : منظورت کیه ؟
گفت : معلومه دیگه ، کیفر
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم
بطری رو پرت کردم سمتش ، جوری که انگار دستم خورده و افتاده
گفتم : وایی ببخشید دستم خورد ، حالت خوبه
گفت : آره آره خوبم
گفتم : فک کنم یه دست دیگه یونیفرم داشته باشم برات بیارم ، میخوای بریم پایین؟
گفت : ممنون
لبخند زد
بردمش پایین
اینجای داستان دیگه دست دوستان رو میبوسه که مسخره ش کنن ...
شرایط برای گذاشتن پارت بعد :::
۷لایک
۲ بازنشر
- ۵۵۰
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط