عشق پنهان

#عشق پنهان

پارت ۱۴

جونگ‌کوک موهامو نوازش کرد. «من عاشقتم ا.ت. هرگز نمی‌تونم ازت بگذرم. هرگز نمی‌تونم بچه‌مو از دست بدم. حالا دیگه قضیه فرق می‌کنه.»

ا.ت:«اما مامانم... اون وو بین رو قبول کرده.»

جونگ‌کوک لبخند زد، لبخندی که این دفعه پر از اطمینان بود. «باید باهاش حرف بزنیم. من دیگه یه بچه نیستم که ازش بترسیم. من پدر بچه‌تم.»

***

با جونگ‌کوک رفتیم خونه ما. لحظه‌ای که بابام، وو بین و مامانم رو با هم دیدم، نفسم حبس شد. وو بین با خیال راحت داشت روی مبل لم می‌داد.

جونگ‌کوک دست منو گرفت و با اقتدار رفت جلو و کنار من ایستاد.

ا.ت:«مامان و بابا ، باید باهاتون حرف بزنم.» این دفعه صدای من، صدای کسی بود که دیگه چیزی برای از دست دادن نداره. «من وو بین رو دوست ندارم. هیچ‌وقت نداشتم. و من قرار نیست باهاش ازدواج کنم.»

مامان شوکه شده بود. وو بین از جا پرید.بابا با تعجب به ما خیره شد.

وو بین: «ا.ت، داری چیکار می‌کنی؟»

ا.ت: «من حقیقت رو می‌گم، وو بین. مامان، من اونو دوست ندارم. و این بچه هم مال اون نیست.»

مامان ا.ت: بچه؟ کدوم بچه؟

ا.ت:همون بچه ای که تو شکممه(دستشو گذاشت روی شکمش )



جونگ‌کوک جلو اومد: «این بچه مال منه، خانم کیم. و من ا.ت رو دوست دارم. ما نمی‌خوایم وو بین رو وارد این ماجرا کنیم. همونطور که با ازدواج ا.ت با وو بین کنار اومدی ، باید با ازدواج من با ا.ت کنار بیای.»

مامان داشت می‌لرزید. «تو... تو... تو پسر مسئولیت‌پذیری نیستی جونگ‌کوک! تو زندگی دخترمو نابود می‌کنی!»
دیدگاه ها (۳)

عشق پنهان

هماهنگی ۱۰۰ از ۱۰۰ 🤣

عشق پنهان

عشق پنهان

پارت ۶🖤❤️خوناشام خشن من❤️🖤 ا/ت: اصلاً ریدم دهنت جونگ کوکاجون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط