عشق پنهان
#عشق پنهان
پارت ۱۳
ا.ت: «دروغ کدومه جونگکوک؟ تو چرا اینقدر سریع با یه حرف، تمام اون چیزایی که بین ما بود رو زیر سؤال میبری؟ تو یه لحظه به من اعتماد نکردی!» (داد زدم).
جونگ کوک: «تو منو مجبور کردی بهت اعتماد نکنم! تو داری با پسر عموت قرار میذاری!»
ا.ت:«من قرار نمیذارم! من مجبورم! مامانم...»
جونگکوک خندهی تلخی کرد. «مامان تو؟ این دیگه خیلی قدیمی شده ا.ت. فکر کردی من انقدر احمقم که نفهمم چقدر از وو بین خوشت میاد؟»
این بار من عقب نکشیدم. محکم رفتم جلو و کنارش وایستادم. «اگه یه درصد هم بهم علاقه داشتی، الان باید میفهمیدی که من این همه مدت دارم چیکار میکنم. اگه واقعاً بهم علاقه داشتی، اینقدر راحت منو به خیانت متهم نمیکردی!»
توی چشمای جونگکوک یه تلنگر دیدم. مکث کرد. اون نگاه عصبانی، یکم محو شد و جاش رو یه سوال گرفت: **«چی؟ چی میگی؟»**
«من مجبورم با وو بین ازدواج کنم چون مامانم منو تهدید کرده که اگه قبول نکنم، دیگه هیچ حمایتی ازم نمیکنه! چون وو بین رو به عنوان یه آدم مطمئن میبینه. من اون رو دوست ندارم، جونگکوک! من فقط تو رو دوست دارم و اون لحظه که زنگ زدی، داشتم دیوونه میشدم چون میدونستم اگه توام منو پس بزنی، دیگه هیچ راه برگشتی ندارم!»
جونگکوک ساکت موند. انگار داشت به حرفام فکر میکرد. بالاخره زمزمه کرد: «مامانت... یعنی تو...»
***
قبل از اینکه جونگکوک بتونه حرف دیگهای بزنه، دلم رو به دریا زدم. از اونجایی که باید حقیقت رو کامل میگفتم، گفتم: «یه چیز دیگه هم هست که باید بدونی. خیلی وقته که میخوام بهت بگم... **من باردارم.**»
سکوت سنگینی حکمفرما شد. برق توی چشمای جونگکوک کاملاً خاموش شد. فکر کردم این بار دیگه واقعاً تمومه.
جونگ کوک: «تو... تو الان... داری به من میگی...»
ا.ت: «اره جونگکوک. بچه مال توئه. نه وو بین، نه هیچکس دیگه. بچه مال توئه. اگه میخوای منو برای همیشه پس بزنی، قبول دارم. ولی حداقل بذار بدونه که باباش کیه.» اشکهام سرازیر شد.
جونگکوک یه قدم به عقب برداشت، بعد سریع اومد جلو و منو توی آغوشش گرفت. فشاری که توی آغوشش بود، درد و ترس رو از وجودم بیرون میکشید.
جونگ کوک: «ا.ت... خدای من... من احمقم. چرا بهم نگفتی؟ چرا باهام حرف نزدی؟»
ا.ت: «ترسیدم جونگکوک. از این همه فشاری که روم بود، از وو بین، از مامانم... فقط فکر کردم اگه بهم بگی برو، دیگه طاقت نمیارم.»
پارت ۱۳
ا.ت: «دروغ کدومه جونگکوک؟ تو چرا اینقدر سریع با یه حرف، تمام اون چیزایی که بین ما بود رو زیر سؤال میبری؟ تو یه لحظه به من اعتماد نکردی!» (داد زدم).
جونگ کوک: «تو منو مجبور کردی بهت اعتماد نکنم! تو داری با پسر عموت قرار میذاری!»
ا.ت:«من قرار نمیذارم! من مجبورم! مامانم...»
جونگکوک خندهی تلخی کرد. «مامان تو؟ این دیگه خیلی قدیمی شده ا.ت. فکر کردی من انقدر احمقم که نفهمم چقدر از وو بین خوشت میاد؟»
این بار من عقب نکشیدم. محکم رفتم جلو و کنارش وایستادم. «اگه یه درصد هم بهم علاقه داشتی، الان باید میفهمیدی که من این همه مدت دارم چیکار میکنم. اگه واقعاً بهم علاقه داشتی، اینقدر راحت منو به خیانت متهم نمیکردی!»
توی چشمای جونگکوک یه تلنگر دیدم. مکث کرد. اون نگاه عصبانی، یکم محو شد و جاش رو یه سوال گرفت: **«چی؟ چی میگی؟»**
«من مجبورم با وو بین ازدواج کنم چون مامانم منو تهدید کرده که اگه قبول نکنم، دیگه هیچ حمایتی ازم نمیکنه! چون وو بین رو به عنوان یه آدم مطمئن میبینه. من اون رو دوست ندارم، جونگکوک! من فقط تو رو دوست دارم و اون لحظه که زنگ زدی، داشتم دیوونه میشدم چون میدونستم اگه توام منو پس بزنی، دیگه هیچ راه برگشتی ندارم!»
جونگکوک ساکت موند. انگار داشت به حرفام فکر میکرد. بالاخره زمزمه کرد: «مامانت... یعنی تو...»
***
قبل از اینکه جونگکوک بتونه حرف دیگهای بزنه، دلم رو به دریا زدم. از اونجایی که باید حقیقت رو کامل میگفتم، گفتم: «یه چیز دیگه هم هست که باید بدونی. خیلی وقته که میخوام بهت بگم... **من باردارم.**»
سکوت سنگینی حکمفرما شد. برق توی چشمای جونگکوک کاملاً خاموش شد. فکر کردم این بار دیگه واقعاً تمومه.
جونگ کوک: «تو... تو الان... داری به من میگی...»
ا.ت: «اره جونگکوک. بچه مال توئه. نه وو بین، نه هیچکس دیگه. بچه مال توئه. اگه میخوای منو برای همیشه پس بزنی، قبول دارم. ولی حداقل بذار بدونه که باباش کیه.» اشکهام سرازیر شد.
جونگکوک یه قدم به عقب برداشت، بعد سریع اومد جلو و منو توی آغوشش گرفت. فشاری که توی آغوشش بود، درد و ترس رو از وجودم بیرون میکشید.
جونگ کوک: «ا.ت... خدای من... من احمقم. چرا بهم نگفتی؟ چرا باهام حرف نزدی؟»
ا.ت: «ترسیدم جونگکوک. از این همه فشاری که روم بود، از وو بین، از مامانم... فقط فکر کردم اگه بهم بگی برو، دیگه طاقت نمیارم.»
- ۲.۲k
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط