LESSON
𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑𝟗
پارت ۳۹ | چهرهی پشت راز
همه به صفحهی روشن خیره شده بودند.
تصویر آرامآرام واضحتر شد.
اول فقط یک سایه دیده میشد...
بعد چهره نمایان شد.
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
سوا با ناباوری زیر لب گفت:
ـ «نه...»
جونگکوک قدمی عقب رفت.
ـ «این امکان نداره.»
روی صفحه...
چهرهی کسی دیده میشد که همه فکر میکردند سالها قبل از این ماجرا کنار رفته است.
مادر سوا.
سوا نفسش بند آمد.
ـ «مامان؟»
صدای ضبطشدهی او پخش شد:
ـ «اگه این پیام رو میبینید، یعنی وقتشه حقیقت رو بدونید.»
اشک در چشمهای سوا جمع شد.
ـ «ولی... مامان من که...»
جونگکوک آرام به او نگاه کرد.
هیچکس چیزی نمیگفت.
صدای مادر سوا ادامه پیدا کرد:
ـ «من مجبور شدم ناپدید بشم.»
سوا با شوک به صفحه نگاه کرد.
ـ «چرا؟»
صدا ادامه داد:
ـ «چون کسی که به ما نزدیک بود، قصد داشت همهچیز رو نابود کنه.»
آقای کانگ برای اولین بار مضطرب شد.
کای نگاهش را به زمین دوخت.
جینوو آرام گفت:
ـ «پس اون میدونسته...»
تصویر مادر سوا ادامه داد:
ـ «من نمیتونستم از همه محافظت کنم. برای همین سوا رو از این دنیا دور کردم.»
سوا دستش را روی قلبش گذاشت.
تمام خاطرات کودکیاش مثل تکههای پازل در ذهنش میچرخید.
بعد ناگهان...
تصویر تغییر کرد.
یک نفر دیگر کنار مادر سوا ایستاده بود.
همه ساکت شدند.
جونگکوک با دیدن آن شخص خشکش زد.
ـ «نه...»
کای هم زیر لب گفت:
ـ «این غیرممکنه.»
مرد داخل تصویر لبخند زد.
و صدای مادر سوا شنیده شد:
ـ «کسی که فکر میکردیم دشمنه...»
مکث.
ـ «در واقع کسی بود که سالها از ما محافظت میکرد.»
تصویر تار شد.
اما قبل از قطع شدن پیام...
آن مرد یک جمله گفت:
ـ «جونگکوک... وقتشه بدونی چرا سوا وارد زندگی تو شد.»
صفحه خاموش شد.
و همه منتظر بودند بدانند...
آن مرد چه کسی بود.
PART🎁
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑𝟗
پارت ۳۹ | چهرهی پشت راز
همه به صفحهی روشن خیره شده بودند.
تصویر آرامآرام واضحتر شد.
اول فقط یک سایه دیده میشد...
بعد چهره نمایان شد.
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
سوا با ناباوری زیر لب گفت:
ـ «نه...»
جونگکوک قدمی عقب رفت.
ـ «این امکان نداره.»
روی صفحه...
چهرهی کسی دیده میشد که همه فکر میکردند سالها قبل از این ماجرا کنار رفته است.
مادر سوا.
سوا نفسش بند آمد.
ـ «مامان؟»
صدای ضبطشدهی او پخش شد:
ـ «اگه این پیام رو میبینید، یعنی وقتشه حقیقت رو بدونید.»
اشک در چشمهای سوا جمع شد.
ـ «ولی... مامان من که...»
جونگکوک آرام به او نگاه کرد.
هیچکس چیزی نمیگفت.
صدای مادر سوا ادامه پیدا کرد:
ـ «من مجبور شدم ناپدید بشم.»
سوا با شوک به صفحه نگاه کرد.
ـ «چرا؟»
صدا ادامه داد:
ـ «چون کسی که به ما نزدیک بود، قصد داشت همهچیز رو نابود کنه.»
آقای کانگ برای اولین بار مضطرب شد.
کای نگاهش را به زمین دوخت.
جینوو آرام گفت:
ـ «پس اون میدونسته...»
تصویر مادر سوا ادامه داد:
ـ «من نمیتونستم از همه محافظت کنم. برای همین سوا رو از این دنیا دور کردم.»
سوا دستش را روی قلبش گذاشت.
تمام خاطرات کودکیاش مثل تکههای پازل در ذهنش میچرخید.
بعد ناگهان...
تصویر تغییر کرد.
یک نفر دیگر کنار مادر سوا ایستاده بود.
همه ساکت شدند.
جونگکوک با دیدن آن شخص خشکش زد.
ـ «نه...»
کای هم زیر لب گفت:
ـ «این غیرممکنه.»
مرد داخل تصویر لبخند زد.
و صدای مادر سوا شنیده شد:
ـ «کسی که فکر میکردیم دشمنه...»
مکث.
ـ «در واقع کسی بود که سالها از ما محافظت میکرد.»
تصویر تار شد.
اما قبل از قطع شدن پیام...
آن مرد یک جمله گفت:
ـ «جونگکوک... وقتشه بدونی چرا سوا وارد زندگی تو شد.»
صفحه خاموش شد.
و همه منتظر بودند بدانند...
آن مرد چه کسی بود.
PART🎁
- ۴۲۶
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط