جنایت
تو دور شدی پنجره از خویش فرو ریخت
من ماندم و یک خانه و اندوهِ اقامت
در سینهٔ من ساعتِ دیواریِ پیر است
هر ثانیه میخ است و تنم بسترِ ساعت
از بس که به در کوفتم از شوقِ رسیدن
در مشتِ من از عشق فقط مانده خجالت
من نامهٔ ناخواندهٔ افتاده به دریا
تو ساحلِ خاموش و من آوارهٔ عادت
در باغِ تو یک عمر مترسک شده بودم
تا هیچ کلاغی نبرد خوابِ انارت
هر شب به چراغی که تو خاموش نمودی
پروانه شدم سوختم از داغِ نگاهت
حالا نه دری مانده، نه شوقی، نه امیدی
من ماندهام و خاطره و دردِ فِراقت
من مرگ تو را گریه نکردم، که پس از تو
هر روز خودم مُردم و این بود جنایت
#محمد_خوش_بین
#شاعر
#شعر
#دکلمه
من ماندم و یک خانه و اندوهِ اقامت
در سینهٔ من ساعتِ دیواریِ پیر است
هر ثانیه میخ است و تنم بسترِ ساعت
از بس که به در کوفتم از شوقِ رسیدن
در مشتِ من از عشق فقط مانده خجالت
من نامهٔ ناخواندهٔ افتاده به دریا
تو ساحلِ خاموش و من آوارهٔ عادت
در باغِ تو یک عمر مترسک شده بودم
تا هیچ کلاغی نبرد خوابِ انارت
هر شب به چراغی که تو خاموش نمودی
پروانه شدم سوختم از داغِ نگاهت
حالا نه دری مانده، نه شوقی، نه امیدی
من ماندهام و خاطره و دردِ فِراقت
من مرگ تو را گریه نکردم، که پس از تو
هر روز خودم مُردم و این بود جنایت
#محمد_خوش_بین
#شاعر
#شعر
#دکلمه
- ۱۵۲
- ۲۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط