این چند برگِ مانده‌ی پاییز هم که بریزد

این چند برگِ مانده‌ی پاییز هم که بریزد
زمستان من آغاز می‌شود
حالا دیگر به عمد می‌نشینم
که به دور از هیاهوی برگ‌ها
میان سرما عاشقی کنم،
و از خورده آفتاب جامانده‌ی خورشید
در واپسینِ سال
کمی گرما به اتاقم بیاورم
و کنار گلدان یخ‌زده‌یِ ایوان خانه‌ام
نور بنشانم،
دلم را در این رؤیا
میان گلدان یخ‌زده خاک کنم
و به دستت بسپارم
شاید در سپیده‌دمِ فردا
کنار درخشش روشنایِ نور
در دیده‌ی تو
دوباره سبز شوم
و در تب آغوشت
به رنگ رویای تو
دوباره شکل بگیرم‌و
دوباره زاده شوم
چه اعجاز شیرینی‌ست،
من می‌خواهم به عمد بنشینم
که به دور از هیاهوی برگ‌ها
میان سرما عاشقی کنم.
دیدگاه ها (۵۱)

قرار بود یلدا که اومد،برای سه ماه زمستون گرم نگهمون داره و ک...

🦄🌈و به رسم عادت #تولدم_مبارک 🥳   #زمستانی که        #سومین ر...

داری خفه می شوی از بغض و می گردی به دنبال شانه ای که نیست ،د...

یِک خاطره داریم ویک خَروار شب؛ که هِی تکرار می شود؛ و حافظه‌...

عاشقانه های شبنم

نه اینکه گفته اند تنها همانی آرامت می کند که دلت را آتش زده....

🍂❣️... گاهی دلت می خواهددر تمام روزمرگیهایتدر لابه لای تمام ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط