مافیای بی رحم من⛓️🩸🥂
مافیای بی رحم من⛓️🩸🥂
#Pert14
+عه داداش اینطوری نگو تخه من برا خودت میگم این دختره در حد ما نیست
_تو کارای من دخالت نکنید
یهو پدر بزرگش گفت"
+نانسی تو دهنت رو ببند نمیتونی تو کارای برادرت دخالت کنی برادرت عاشقشه به تو ربطی نداره
منم گفتم"
_بله پدر جان منو جونگکوک عاشق همیم
نگاهش کردم داشت لبخند میزد
+میدونم دخترم خوشبخت شید الان هم برید از مهمونی لذت ببرید
_حتما پدر جان فعلا
وای نقش بازی کردن چقدر سخت بود
با جونگکوک و خانوادهش رفتیم روی یه میز خانوادگی نشستیم، فکر کنم اون دختر خالش که نانسی میگفت هم
اونجا بود، جونگکوک نشست بود کنارش، با حسودی چنگال رو گرفتم دستم که از دستم افتاد رفت زیر میز منم رفتم پایین اوردمش، نگاه کردم
دختر خالهش داره پاشو به جونگکوک میزنه، وایسا دارم برات، بلند شدم داد زدم"
+ای بیشعور تو نمیبینی دوست دخترش کنارشه داری بهش حسودی میکنی داری این کارو میکنی بیاد توی ترشیده رو بگیره؟
یهو پدر بزرگ جونگکوک گفت"
_چی شده دخترم
+پدر جان این دختر خاله جونگکوک داره پاشو به جونگکوک میزنه من خودم دیدم
عصا شو دستش گرفت و با عصبانیت رفت سمت دختر خاله جونگکوک یه سیلی محکم بهش زد"
+دختره هرزه نبینم دیگه تکرار بشه
_بله پدر بزرگ ببخشید
همه ساکت داشتن نگاه میکردن
جونگکوک هم فقط نگاه من میکرد و لبخند میزد
پدر بزرگش اومد سمت من و دستش رو گذاشت رو شونم گفت"
+این دختره عروس منه هرکی اذیتش کنه یا کاری کنه ناراحت بشه با من طرفه
_ممنونم پدر جان
+خواهش میکنم دخترم تو همیشه یکی رو داری که پشتته
یهو جونگکوک بلند شد گفت"
+خب پدر بزرگ من و ا/ت بریم خونه خیلی خسته ایم
_باش پسرم
ولی کی قراره ازدواج کنید
[وای سرخ شدم]
+به زودی
_پسرم خودت وضعیت بیماری منو میدونی من تا یک سال دیگه دوام نمیارم خودت میدونی میخوام بچت رو بغل کنم
[چییی من ازدواجم کنم بچه نمیارم]
+پدر جان عروسی رو برای هفته اینده ترتیب میدم
_باش پسرم خوشبخت شید
+خداحافظ
_خداحافظ
رفتیم و جونگکوک دستمو گرفته بود"
+جونگکوکککککک ازدواج چییی الان میخوای چیکار کنی
_هیچی ازدواج میکنیم
+هااااا جدی میگی؟
_نکه دوست نداری، امشبم خوب حسودی میکردی
+جونگکوک من هنوز 17 سالمه ازدواج نمیکنم
_من سرپرست تم هرچی بگم همونه
+اخه...
_اخه نداره ساکت شو و سوار شو
سوار ماشین شدیم، تو فکر رفتم اخه من چطور با این ازدواج کنم
همین طوری که تو فکر بودم خوابم برد
《ویو جونگکوک》
داشتم رانندگی میکردم و تو فکر بودم که واقعا فرصت خوبیه میتونم باهاش ازدواج کنم، اونم عاشقم میشه منم بهش میگم که عاشقشم، رسیدیم اومدم بگم پیاده شو نگاش
کردم خوابیده بود، خودم رفتم پایین، یواش بلندش کردم بردمش تو خونه رفتیم تو اتاق اروم گذاشتمش رو تخت کفش هاش رو اوردم، دودل بودم که لباس شو در بیارم تصمیم گرفتم که
درش بیارم فرصت خوبی بود میدونم عوضی بازی در اوردم ولی خوب اون قراره زنم بشه داشتم یواش زیپ لباس شو باز میکردم که یهو...
(ادامه دارد...)
بقیه ش توی کام هس قشنگا🫶🏻
#جونگکوک #فیک #فیک_جونگکوک #رمان_مافیایی #فیک_مافیایی #بی_تی_اس #فیک_بی_تی_اس #رمان_عاشقانه #داستان_مافیایی #جونگکوک_لاور
#Pert14
+عه داداش اینطوری نگو تخه من برا خودت میگم این دختره در حد ما نیست
_تو کارای من دخالت نکنید
یهو پدر بزرگش گفت"
+نانسی تو دهنت رو ببند نمیتونی تو کارای برادرت دخالت کنی برادرت عاشقشه به تو ربطی نداره
منم گفتم"
_بله پدر جان منو جونگکوک عاشق همیم
نگاهش کردم داشت لبخند میزد
+میدونم دخترم خوشبخت شید الان هم برید از مهمونی لذت ببرید
_حتما پدر جان فعلا
وای نقش بازی کردن چقدر سخت بود
با جونگکوک و خانوادهش رفتیم روی یه میز خانوادگی نشستیم، فکر کنم اون دختر خالش که نانسی میگفت هم
اونجا بود، جونگکوک نشست بود کنارش، با حسودی چنگال رو گرفتم دستم که از دستم افتاد رفت زیر میز منم رفتم پایین اوردمش، نگاه کردم
دختر خالهش داره پاشو به جونگکوک میزنه، وایسا دارم برات، بلند شدم داد زدم"
+ای بیشعور تو نمیبینی دوست دخترش کنارشه داری بهش حسودی میکنی داری این کارو میکنی بیاد توی ترشیده رو بگیره؟
یهو پدر بزرگ جونگکوک گفت"
_چی شده دخترم
+پدر جان این دختر خاله جونگکوک داره پاشو به جونگکوک میزنه من خودم دیدم
عصا شو دستش گرفت و با عصبانیت رفت سمت دختر خاله جونگکوک یه سیلی محکم بهش زد"
+دختره هرزه نبینم دیگه تکرار بشه
_بله پدر بزرگ ببخشید
همه ساکت داشتن نگاه میکردن
جونگکوک هم فقط نگاه من میکرد و لبخند میزد
پدر بزرگش اومد سمت من و دستش رو گذاشت رو شونم گفت"
+این دختره عروس منه هرکی اذیتش کنه یا کاری کنه ناراحت بشه با من طرفه
_ممنونم پدر جان
+خواهش میکنم دخترم تو همیشه یکی رو داری که پشتته
یهو جونگکوک بلند شد گفت"
+خب پدر بزرگ من و ا/ت بریم خونه خیلی خسته ایم
_باش پسرم
ولی کی قراره ازدواج کنید
[وای سرخ شدم]
+به زودی
_پسرم خودت وضعیت بیماری منو میدونی من تا یک سال دیگه دوام نمیارم خودت میدونی میخوام بچت رو بغل کنم
[چییی من ازدواجم کنم بچه نمیارم]
+پدر جان عروسی رو برای هفته اینده ترتیب میدم
_باش پسرم خوشبخت شید
+خداحافظ
_خداحافظ
رفتیم و جونگکوک دستمو گرفته بود"
+جونگکوکککککک ازدواج چییی الان میخوای چیکار کنی
_هیچی ازدواج میکنیم
+هااااا جدی میگی؟
_نکه دوست نداری، امشبم خوب حسودی میکردی
+جونگکوک من هنوز 17 سالمه ازدواج نمیکنم
_من سرپرست تم هرچی بگم همونه
+اخه...
_اخه نداره ساکت شو و سوار شو
سوار ماشین شدیم، تو فکر رفتم اخه من چطور با این ازدواج کنم
همین طوری که تو فکر بودم خوابم برد
《ویو جونگکوک》
داشتم رانندگی میکردم و تو فکر بودم که واقعا فرصت خوبیه میتونم باهاش ازدواج کنم، اونم عاشقم میشه منم بهش میگم که عاشقشم، رسیدیم اومدم بگم پیاده شو نگاش
کردم خوابیده بود، خودم رفتم پایین، یواش بلندش کردم بردمش تو خونه رفتیم تو اتاق اروم گذاشتمش رو تخت کفش هاش رو اوردم، دودل بودم که لباس شو در بیارم تصمیم گرفتم که
درش بیارم فرصت خوبی بود میدونم عوضی بازی در اوردم ولی خوب اون قراره زنم بشه داشتم یواش زیپ لباس شو باز میکردم که یهو...
(ادامه دارد...)
بقیه ش توی کام هس قشنگا🫶🏻
#جونگکوک #فیک #فیک_جونگکوک #رمان_مافیایی #فیک_مافیایی #بی_تی_اس #فیک_بی_تی_اس #رمان_عاشقانه #داستان_مافیایی #جونگکوک_لاور
- ۶۸۰
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط