𝐴𝑛 𝐸𝑚𝑏𝑒𝑟 𝐼𝑛 𝑇ℎ𝑒 𝐴𝑠ℎ𝑒𝑠. . .
𝐴𝑛 𝐸𝑚𝑏𝑒𝑟 𝐼𝑛 𝑇ℎ𝑒 𝐴𝑠ℎ𝑒𝑠. . .
𝑪𝑯𝑨𝑷𝑻𝑬𝑹 1
| لایآ*:
برادر بزرگم در تاریکی قبل از سپیده دم به خانه می آید، زمانی که حتی ارواح هم استراحت میکنند. بوی فولاد و زغال سنگ و کوره میدهد. بوی دشمن میدهد.
بدن لاغرش را تا میکند و از پنجره عبور میدهد و پاهای برهنه اش روی بوریاها* بی صداست. باد داغ بیابانی پشت سرش به داخل اتاق می وزد و پرده های شل و ول را به خش خش وا می دارد. دفتر طراحی اش روی زمین می افتد و او آنقدر سریع آن را با پایش به زیر تخت هل میدهد که انگار مار است. کجا بودی، دآرین*؟ در سرم شجاعت پرسیدن این سوال را دارم و دارین آنقدر به من اعتماد دارد که جوابم را بدهد. چرا همه اش غیبت میزنه؟ چرا؟ وقتی بابابزرگ و مامان بزرگ بهت احتیاج دارن، وقتی من بهت احتیاج دارم... تقریبا دو سال است که هرشب دوست داشته ام این سوال را بپرسم و هرشب شجاعتش را پیدا نکرده ام. فقط یک برادر برایم باقی مانده. نمیخواهم مرا هم مثل بقیه محرم خود نداند.
ولی امشب فرق میکند. میدانم در دفتر طراحی اش چی کشیده. میدانم چه مفهومی دارد.
"نباید بیدار باشی" زمزمه دارین مرا از افکارم بیرون میکشد. حس ششم گربه ها را در تله دارد...این را از مادرمان به ارث برده. درحالی که چراغ را روشن میکند، در تختم مینشینم. فایده ای نداره خودم را به خواب بزنم. "از ساعت منع عبور و مرور گذشته. سه تا گروه گشت زنی از اینجا رد شدن. نگرانت بودم."
"میتونم از مواجهه با سرباز ها اجتناب کنم، لایا، یه عالمه تمرین داشتم" چانه اش را به تختم تکیه میدهد و لبخند کج و شیرین مامان را به لب می اورد. نگاهی آشنا...همان نگاهی که وقتی از کابوس بیدار می شوم یا غلاتمان ته میکشد، تحویلم میدهد. نگاهی که میگوید'همه چیز مرتب میشه'. کتاب روی تختم را برمیدارد، عنوانش را میخواند. "در شب جمع شوید، چه ترسناک! درباره چیه؟"
"تازه شروعش کردم. درباره جنیه که..." جمله ام را ناتمام میگذارم، باهوش است. خیلی باهوش. او به همان اندازه که من عاشق تعریف داستانم، به شنیدنش علاقه دارد. "فراموشش کن، کجا بودی؟ بابابزرگ امروز صبح ده تا مریض داشت"
من جای تورا پر کردم، چون تنهایی از پسش برنمیاد. برای همین مامان بزرگ مجبور شد شیشه های مربا مغازه دار رو به تنهایی پر کنه. ولی کارش تموم نشد. حالا تاجر پولمون رو نمیده و زمستون امسال از گشنگی ضعف میکنیم و چرا برات مهم نیست؟ این حرف ها را در سرم میزنم، لبخند از لب های دارین محو شده. میگوید: "من برای درمانگری شاخته نشدم، بابابزرگ اینو میدونه" دلم میخواهد عقب نشینی کنم، ولی به یاد شانه های قوز کرده امروز صبح بابابزرگ می افتم. به یاد دفتر طراحی می افتم. "بابابزرگ و مامان بزرگ چشم امیدشون به توئه. حداقل باهاشون حرف بزن. الان چند ماهه" منتظر میمانم بگوید که من درک نمیکنم. که باید دست از سرش بردارم، ولی فقط سر تکان میدهد، روی تخت ولو می شود و طوری چشم هایش را میبندد که انگار حوصله جواب دادن ندارد. "طرح هات رو دیدم" کلمات با شتاب از دهانم بیرون میریزند و دارین با چهره ای سرد و بی احساس بلافاصله در جایش مینشیند. میگویم: "قصد فضولی نداشتم. یکی از ورق هایش کنده شده بود. امروز صبح که بوریا رو عوض میکردم پیداش کردم"
"به مامان بزرگ و بابابزرگ گفتی؟ دیدنش؟"
"نه ولی..."
"لایا، گوش کن" به ده جهنم قسم، دوست ندارم اینو بشنوم، دوست ندارم بهانه هایش را بشنوم. میگوید: "چیزی که تو دیدی خطرناکه. نباید به کسی بگی. هرگز! فقط زندگی من به خطر نمیافته. کسای دیگه ای هم هستن..." "داری برای امپراتوری کار میکنی دارین؟ برای مارشال ها کار میکنی؟" سکوت میکند. به گمانم جواب سوالم را در چشمانش میبینم و حالم بد می شود. برادرم به مردم خودش خیانت کرده؟ برادرم طرف امپراتوری را گرفته؟. اگر غلات احتکار کرده یا کتاب فروخته یا به بچه ها خواندن و نوشتن یاد داده بود، درک میکردم. به خاطر انجام کارهایی که خودم شجاعت انجامشان را ندارم، به او افتخار میکردم. امپراتوری بخاطر چنین جنایت هایی حمله میکند، زندانی میکند و آدم میکشد، ولی یاد دادن حروف الفبا به یک بچه شش ساله شرارت نیست... نه از نظر مردم من، یعنی دانشمند ها. ولی کاری که دارین کرده، نفرت انگیز است، خیانت است. زیر لب میگویم: "امپراتوری پدر و مادرمون رو کشت. خواهرمون رو کشت" دلم میخواهد سرش داد بزنم، ولی کلمات در گلویم گیر میکنند. مارشال ها پانصد سال پیش سرزمین دانشمندها را فتح کردند و از ان زمان به بعد کاری جز سرکوب و اسارت ما نکردند. امپراتوری دانشمندان زمانی منزلگاه عالی ترین دانشگاه ها و کتاب خانه های جهان بود، ولی اکنون اکثر مردم ما نمیتوانند مدرسه را از اسلحه خانه تشخیص دهند. "چطور تونستی طرف مارشال ها رو بگیری؟ چطوری، دارین؟..."که یکدفعه...
𝐸𝑁𝐷...
𝑪𝑯𝑨𝑷𝑻𝑬𝑹 1
| لایآ*:
برادر بزرگم در تاریکی قبل از سپیده دم به خانه می آید، زمانی که حتی ارواح هم استراحت میکنند. بوی فولاد و زغال سنگ و کوره میدهد. بوی دشمن میدهد.
بدن لاغرش را تا میکند و از پنجره عبور میدهد و پاهای برهنه اش روی بوریاها* بی صداست. باد داغ بیابانی پشت سرش به داخل اتاق می وزد و پرده های شل و ول را به خش خش وا می دارد. دفتر طراحی اش روی زمین می افتد و او آنقدر سریع آن را با پایش به زیر تخت هل میدهد که انگار مار است. کجا بودی، دآرین*؟ در سرم شجاعت پرسیدن این سوال را دارم و دارین آنقدر به من اعتماد دارد که جوابم را بدهد. چرا همه اش غیبت میزنه؟ چرا؟ وقتی بابابزرگ و مامان بزرگ بهت احتیاج دارن، وقتی من بهت احتیاج دارم... تقریبا دو سال است که هرشب دوست داشته ام این سوال را بپرسم و هرشب شجاعتش را پیدا نکرده ام. فقط یک برادر برایم باقی مانده. نمیخواهم مرا هم مثل بقیه محرم خود نداند.
ولی امشب فرق میکند. میدانم در دفتر طراحی اش چی کشیده. میدانم چه مفهومی دارد.
"نباید بیدار باشی" زمزمه دارین مرا از افکارم بیرون میکشد. حس ششم گربه ها را در تله دارد...این را از مادرمان به ارث برده. درحالی که چراغ را روشن میکند، در تختم مینشینم. فایده ای نداره خودم را به خواب بزنم. "از ساعت منع عبور و مرور گذشته. سه تا گروه گشت زنی از اینجا رد شدن. نگرانت بودم."
"میتونم از مواجهه با سرباز ها اجتناب کنم، لایا، یه عالمه تمرین داشتم" چانه اش را به تختم تکیه میدهد و لبخند کج و شیرین مامان را به لب می اورد. نگاهی آشنا...همان نگاهی که وقتی از کابوس بیدار می شوم یا غلاتمان ته میکشد، تحویلم میدهد. نگاهی که میگوید'همه چیز مرتب میشه'. کتاب روی تختم را برمیدارد، عنوانش را میخواند. "در شب جمع شوید، چه ترسناک! درباره چیه؟"
"تازه شروعش کردم. درباره جنیه که..." جمله ام را ناتمام میگذارم، باهوش است. خیلی باهوش. او به همان اندازه که من عاشق تعریف داستانم، به شنیدنش علاقه دارد. "فراموشش کن، کجا بودی؟ بابابزرگ امروز صبح ده تا مریض داشت"
من جای تورا پر کردم، چون تنهایی از پسش برنمیاد. برای همین مامان بزرگ مجبور شد شیشه های مربا مغازه دار رو به تنهایی پر کنه. ولی کارش تموم نشد. حالا تاجر پولمون رو نمیده و زمستون امسال از گشنگی ضعف میکنیم و چرا برات مهم نیست؟ این حرف ها را در سرم میزنم، لبخند از لب های دارین محو شده. میگوید: "من برای درمانگری شاخته نشدم، بابابزرگ اینو میدونه" دلم میخواهد عقب نشینی کنم، ولی به یاد شانه های قوز کرده امروز صبح بابابزرگ می افتم. به یاد دفتر طراحی می افتم. "بابابزرگ و مامان بزرگ چشم امیدشون به توئه. حداقل باهاشون حرف بزن. الان چند ماهه" منتظر میمانم بگوید که من درک نمیکنم. که باید دست از سرش بردارم، ولی فقط سر تکان میدهد، روی تخت ولو می شود و طوری چشم هایش را میبندد که انگار حوصله جواب دادن ندارد. "طرح هات رو دیدم" کلمات با شتاب از دهانم بیرون میریزند و دارین با چهره ای سرد و بی احساس بلافاصله در جایش مینشیند. میگویم: "قصد فضولی نداشتم. یکی از ورق هایش کنده شده بود. امروز صبح که بوریا رو عوض میکردم پیداش کردم"
"به مامان بزرگ و بابابزرگ گفتی؟ دیدنش؟"
"نه ولی..."
"لایا، گوش کن" به ده جهنم قسم، دوست ندارم اینو بشنوم، دوست ندارم بهانه هایش را بشنوم. میگوید: "چیزی که تو دیدی خطرناکه. نباید به کسی بگی. هرگز! فقط زندگی من به خطر نمیافته. کسای دیگه ای هم هستن..." "داری برای امپراتوری کار میکنی دارین؟ برای مارشال ها کار میکنی؟" سکوت میکند. به گمانم جواب سوالم را در چشمانش میبینم و حالم بد می شود. برادرم به مردم خودش خیانت کرده؟ برادرم طرف امپراتوری را گرفته؟. اگر غلات احتکار کرده یا کتاب فروخته یا به بچه ها خواندن و نوشتن یاد داده بود، درک میکردم. به خاطر انجام کارهایی که خودم شجاعت انجامشان را ندارم، به او افتخار میکردم. امپراتوری بخاطر چنین جنایت هایی حمله میکند، زندانی میکند و آدم میکشد، ولی یاد دادن حروف الفبا به یک بچه شش ساله شرارت نیست... نه از نظر مردم من، یعنی دانشمند ها. ولی کاری که دارین کرده، نفرت انگیز است، خیانت است. زیر لب میگویم: "امپراتوری پدر و مادرمون رو کشت. خواهرمون رو کشت" دلم میخواهد سرش داد بزنم، ولی کلمات در گلویم گیر میکنند. مارشال ها پانصد سال پیش سرزمین دانشمندها را فتح کردند و از ان زمان به بعد کاری جز سرکوب و اسارت ما نکردند. امپراتوری دانشمندان زمانی منزلگاه عالی ترین دانشگاه ها و کتاب خانه های جهان بود، ولی اکنون اکثر مردم ما نمیتوانند مدرسه را از اسلحه خانه تشخیص دهند. "چطور تونستی طرف مارشال ها رو بگیری؟ چطوری، دارین؟..."که یکدفعه...
𝐸𝑁𝐷...
- ۲۵۴
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط