مَعبودِ خَاموشِ مَن، مَن دیوانه‌وار دلباخته‌ی آن لحظه‌های

مَعبودِ خَاموشِ مَن، مَن دیوانه‌وار دلباخته‌ی آن لحظه‌هایی بودم که مرا
پَسرَکِ غَرق‌شُده دَر چِشمانَت می‌خواندی؛
آن دقایقی که در کنار تو،
زمان از حرکت بازمی‌ایستاد و جهان
دیگر آن زندانِ ملال‌آورِ همیشگی نبود.

تو به من می‌آموختی که هنوز می‌توان
در میان این همه تاریکی،
دلیلی برای ماندن یافت.
که زندگی، اگر با تو باشد،
شاید آن‌قدرها هم بی‌رحم و تهی نباشد؛
و من دیگر نیازی به مرگ نداشته باشم.

دلم می‌خواست عروسکِ کوچکی باشم
که در آغوش تو آرام می‌گیرد،
همان‌جا می‌ماند
و هیچ‌گاه به دستِ فراموشی سپرده نمی‌شود.

دلم می‌خواست عاشقِ من بمانی،
تا آخرین نفس،
تا آخرین تپش،
تا جایی که حتی مرگ هم
نتواند میان ما فاصله‌ای بیندازد.

اما افسوس...
چه تلخ است فهمیدنِ اینکه
تمام آن لحظه‌ها،
تمام آن آغوش‌ها،
تمام آن «دوستت دارم»ها...

تنها رؤیایی بودند
که هیچ‌گاه
به حقیقت نرسیدند...
دیدگاه ها (۰)

محبوب ابدی دلممرا تنگ در آغوش بگیر آن چنان که کسی نتواند مرا...

سلام و احترام 🌻سلام امام زمان، حضرت مهدی جان♥️گاهی یک نام، ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط