LESSON
𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑𝟒
پارت ۳۴ | حقیقت پشت پرده
صدای قدمهای آقای کانگ در اتاق خالی پیچید.
جونگکوک هنوز اسلحه را در دست داشت.
اما این بار...
بیشتر از خشم، سردرگم بود.
ـ «داری چی میگی؟»
آقای کانگ آرام کنار میز رفت و یک پروندهی قدیمی را بیرون آورد.
ـ «همه فکر میکنن اون شب، یه حادثه اتفاق افتاد.»
پرونده را روی میز گذاشت.
ـ «اما اون شب... شروع همهچیز بود.»
جونگکوک پرونده را باز کرد.
داخلش گزارشهایی از سالها قبل بود.
اسم کای.
اسم جینوو.
و...
اسم خانوادهی سوا.
چشمان جونگکوک روی یک جمله ثابت ماند.
"هدف اصلی: محافظت از وارث."
ـ «وارث؟»
آقای کانگ لبخند زد.
ـ «سوا.»
سکوت.
جونگکوک چند لحظه هیچ نگفت.
ـ «چرا اون؟»
آقای کانگ جواب داد:
ـ «چون پدر سوا قبل از مرگش چیزی رو مخفی کرده بود.»
ـ «چی؟»
ـ «مدرکی که میتونست تمام این امپراتوری رو نابود کنه.»
جونگکوک پرونده را محکم بست.
ـ «پس همهی این سالها...»
ـ «آره.»
آقای کانگ حرفش را قطع کرد.
ـ «کای، جینوو، حتی تو... همه فقط مهرههای یک بازی بزرگتر بودید.»
در همان زمان...
سوا کنار پنجرهی اتاق نشسته بود.
فکرش پر از سؤال بود.
گذشتهاش...
خانوادهاش...
و جونگکوک.
نمیدانست چرا، اما بیشتر از همه نگران او بود.
جینوو وارد اتاق شد.
ـ «وقت رفتنه.»
سوا برگشت.
ـ «کجا؟»
ـ «پیش جونگکوک.»
سوا شوکه شد.
ـ «تو کمکم میکنی برگردم؟»
جینوو آرام گفت:
ـ «من فقط میخوام حقیقت معلوم بشه.»
سوا چند لحظه به او نگاه کرد.
ـ «تو واقعاً برادرشی...»
جینوو لبخند خیلی کوچکی زد.
ـ «آره.»
مکث کرد.
ـ «و شاید تنها کسی که میتونه جونگکوک رو از نابود شدن نجات بده... تویی.»
در ساختمان قدیمی...
ناگهان صدای انفجار کوچکی آمد.
چراغها خاموش شدند.
آقای کانگ لبخند زد.
ـ «بالاخره رسید.»
جونگکوک آماده شد.
صدای قدمهایی نزدیک شد.
در باز شد...
و کسی وارد شد که هیچکس انتظارش را نداشت.
کای.
اما این بار...
نه با خشم.
نه با لبخند همیشگی.
بلکه با زخمی روی صورتش و نگاهی که انگار از چیزی پشیمان بود.
جونگکوک با تعجب گفت:
ـ «تو؟»
کای آرام جواب داد:
ـ «اومدم کمک کنم...»
چند ثانیه سکوت.
بعد جملهای گفت که همهچیز را تغییر داد:
ـ «چون دشمن واقعی... من نیستم.»
PART🎁
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑𝟒
پارت ۳۴ | حقیقت پشت پرده
صدای قدمهای آقای کانگ در اتاق خالی پیچید.
جونگکوک هنوز اسلحه را در دست داشت.
اما این بار...
بیشتر از خشم، سردرگم بود.
ـ «داری چی میگی؟»
آقای کانگ آرام کنار میز رفت و یک پروندهی قدیمی را بیرون آورد.
ـ «همه فکر میکنن اون شب، یه حادثه اتفاق افتاد.»
پرونده را روی میز گذاشت.
ـ «اما اون شب... شروع همهچیز بود.»
جونگکوک پرونده را باز کرد.
داخلش گزارشهایی از سالها قبل بود.
اسم کای.
اسم جینوو.
و...
اسم خانوادهی سوا.
چشمان جونگکوک روی یک جمله ثابت ماند.
"هدف اصلی: محافظت از وارث."
ـ «وارث؟»
آقای کانگ لبخند زد.
ـ «سوا.»
سکوت.
جونگکوک چند لحظه هیچ نگفت.
ـ «چرا اون؟»
آقای کانگ جواب داد:
ـ «چون پدر سوا قبل از مرگش چیزی رو مخفی کرده بود.»
ـ «چی؟»
ـ «مدرکی که میتونست تمام این امپراتوری رو نابود کنه.»
جونگکوک پرونده را محکم بست.
ـ «پس همهی این سالها...»
ـ «آره.»
آقای کانگ حرفش را قطع کرد.
ـ «کای، جینوو، حتی تو... همه فقط مهرههای یک بازی بزرگتر بودید.»
در همان زمان...
سوا کنار پنجرهی اتاق نشسته بود.
فکرش پر از سؤال بود.
گذشتهاش...
خانوادهاش...
و جونگکوک.
نمیدانست چرا، اما بیشتر از همه نگران او بود.
جینوو وارد اتاق شد.
ـ «وقت رفتنه.»
سوا برگشت.
ـ «کجا؟»
ـ «پیش جونگکوک.»
سوا شوکه شد.
ـ «تو کمکم میکنی برگردم؟»
جینوو آرام گفت:
ـ «من فقط میخوام حقیقت معلوم بشه.»
سوا چند لحظه به او نگاه کرد.
ـ «تو واقعاً برادرشی...»
جینوو لبخند خیلی کوچکی زد.
ـ «آره.»
مکث کرد.
ـ «و شاید تنها کسی که میتونه جونگکوک رو از نابود شدن نجات بده... تویی.»
در ساختمان قدیمی...
ناگهان صدای انفجار کوچکی آمد.
چراغها خاموش شدند.
آقای کانگ لبخند زد.
ـ «بالاخره رسید.»
جونگکوک آماده شد.
صدای قدمهایی نزدیک شد.
در باز شد...
و کسی وارد شد که هیچکس انتظارش را نداشت.
کای.
اما این بار...
نه با خشم.
نه با لبخند همیشگی.
بلکه با زخمی روی صورتش و نگاهی که انگار از چیزی پشیمان بود.
جونگکوک با تعجب گفت:
ـ «تو؟»
کای آرام جواب داد:
ـ «اومدم کمک کنم...»
چند ثانیه سکوت.
بعد جملهای گفت که همهچیز را تغییر داد:
ـ «چون دشمن واقعی... من نیستم.»
PART🎁
- ۲۶۲
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط