in your eyes
#in_your_eyes
part_89
ویو کایلا
چند روز گذشته بود
همه چیز کمکم داشت آروم میشد
کوک فقط یه بار خیلی کوتاه گفت یه سری خبر از یونا رسیده...
ولی خودش هم ادامه نداد
منم ترجیح دادم دیگه دربارهش چیزی نپرسم
کوک گفته بود امروز به یه مهمونی دعوتیم
راستش اصلاً حوصله نداشتم
داشتم جلوی آینه گوشوارمو میبستم که کوک از پشت سرم گفت:
آمادهای؟
برگشتم سمتش
کت مشکی پوشیده بود.
موهاش مثل همیشه مرتب بود
همین که نگام کرد...
چند ثانیه ساکت موند
با اخم مصنوعی گفتم:
چیه؟
لبخند خیلی ریزی زد:
هیچی
فقط... زیادی خوشگل شدی
چشمامو چرخوندم:
تعریف نکن ، دیرمون میشه
با خنده گفت:
بریم پس
___________________
چند دقیقه بعد رسیدیم
وارد سالن شدیم
همه مشغول حرف زدن بودن
چند نفر اومدن سلام کردن
کوک تقریباً تمام مدت کنارم ایستاده بود
نه چیزی میگفت...
نه دخالتی میکرد...
فقط حضورش کنارم حس میشد
_____________
داشتم با یکی از مهمونها درباره موضوعی حرف میزدم
پسر مودبی به نظر میرسید
وسط حرف زدن...
برای اینکه یه عکس روی گوشیش نشونم بده ، یه قدم نزدیکتر اومد
بیاختیار یه دستش پشت کمرم قرار گرفت تا زاویه گوشی رو نشونم بده
قبل از اینکه حتی فرصت کنم چیزی بگم...
دست اون پسر کنار رفت
برگشتم
کوک بینمون ایستاده بود
لبخندش هنوز روی لبش بود
ولی نگاهش...
کاملاً جدی شده بود
خیلی آروم گفت:
فکر کنم از این فاصله هم میتونه عکسو ببینه
پسره سریع عقب رفت:
ببخشید... قصد بدی نداشتم
کوک فقط سرش رو تکون داد
بعد بدون اینکه حتی نگام کنه دستمو گرفت و آروم گفت:
کایلا...
بریم.
ویو کایلا
همین که سوار ماشین شدیم...
سکوت عجیبی بینمون افتاد.
چند دقیقه فقط صدای موتور ماشین میومد.
بالاخره طاقت نیاوردم:
کوک..
جوابی نداد
آروم گفتم:
از دست من ناراحتی؟
چشم از جاده برنداشت:
نه
اخم کردم:
پس چرا هیچی نمیگی؟
چند ثانیه سکوت کرد
بعد خیلی آروم گفت:
الان نمیخوام حرف بزنم
لبمو جمع کردم:
ولی من میخوام بدونم چی شده
یه نفس عمیق کشید:
کایلا..
خواهش میکنم
این بار دستاش محکمتر دور فرمون نشست
بدون اینکه نگام کنه گفت:
نمیخوام چیزی بگم که بعدا پشیمون شم یا باعث ناراحتیت بشم.
دیگه چیزی نگفتم
تمام راه...
فقط سکوت بود..
_________________________
جلوی خونه نگه داشت
پیاده شدم
گفتم:
تو نمیای؟
نگاهی بهم انداخت
نگاهش خسته بود:
یه کم کار دارم
خواستم چیزی بگم...
ولی فرصت نداد.
ماشین رو روشن کرد:
شب بخیر ، کایلا
و قبل از اینکه حتی جواب بدم...
از جلوی خونه دور شد...
__________________
ویو کایلا
نمیدونم چند ساعت گذشته بود
کوک هنوز نیومده بود خونه
چندین بار بهش زنگ زدم اما جواب نمیداد
دوباره گوشیمو برداشتم
بازم بهش زنگ زدم.
"مشترک مورد نظر..."
با کلافگی تماس رو قطع کردم
باز براش پیام فرستادم
"کجایی؟"
"فقط یه پیام بده که خوبی..."
"دارم نگران میشم."
چند دقیقه به صفحهی گوشی خیره موندم
یه نفس عمیق کشیدم.
گوشیمو کنارم روی مبل انداختم
ساعت آروم آروم جلو میرفت
دوازده..
بعد یک
بم هم انگار حال منو فهمیده بود.
آروم کنار پام نشسته بود و فقط نگام میکرد
دست کشیدم روی سرش
زیر لب گفتم:
کاش فقط برگرده...
بالاخره ساعت نزدیک دو شب شد
خونه کاملاً ساکت بود
فقط صدای تیکتاک ساعت میومد
همون موقع...
صدای باز شدن در خونه اومد
قلبم یه لحظه تندتر زد
با عجله از روی مبل بلند شدم
چند قدم به سمت در برداشتم
در آروم باز شد.
جونگ کوک وارد خونه شد
یه لحظه همون کنار در ایستاد
کت مشکیش روی شونهش افتاده بود
کراواتش کاملا شل شده بود
موهاش به هم ریختهتر از همیشه بودن
همین که سرشو بالا آورد...
چشمش به من افتاد
چند ثانیه فقط نگام کرد
بعد یه لبخند خیلی کوچیک روی لبش نشست
آروم گفت:
...هنوز بیداری؟
همین که نزدیکش شدم...
بوی الکل به مشامم خورد
اخمام توی هم رفت:
جونگ کوک...
تو مشروب خوردی؟
کوک سرشو کج کرد.
یه خندهی آروم کرد:
یکم...
دست به کمر شدم:
میدونی ساعت چنده؟
شونه بالا انداخت:
فکر کنم... دیر شده.
با حرص گفتم:
فکر کنم؟!
دو ساعته دارم بهت زنگ میزنم
یه قدم دیگه بهش نزدیک شدم:
میدونی چقدر نگران شده بودم؟
این بار لبخندش محو شد
سرشو پایین انداخت
خیلی آروم گفت:
ببخشید...
دستشو برد سمت دیوار کنار در و برای چند ثانیه بهش تکیه داد
انگار هنوز تعادل کامل نداشت
من فقط ایستاده بودم و با نگرانی نگاش میکردم.
نه از بوی الکل خوشم میومد...
نه از حالش
فقط دلم میخواست مطمئن بشم سالمه
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_89
ویو کایلا
چند روز گذشته بود
همه چیز کمکم داشت آروم میشد
کوک فقط یه بار خیلی کوتاه گفت یه سری خبر از یونا رسیده...
ولی خودش هم ادامه نداد
منم ترجیح دادم دیگه دربارهش چیزی نپرسم
کوک گفته بود امروز به یه مهمونی دعوتیم
راستش اصلاً حوصله نداشتم
داشتم جلوی آینه گوشوارمو میبستم که کوک از پشت سرم گفت:
آمادهای؟
برگشتم سمتش
کت مشکی پوشیده بود.
موهاش مثل همیشه مرتب بود
همین که نگام کرد...
چند ثانیه ساکت موند
با اخم مصنوعی گفتم:
چیه؟
لبخند خیلی ریزی زد:
هیچی
فقط... زیادی خوشگل شدی
چشمامو چرخوندم:
تعریف نکن ، دیرمون میشه
با خنده گفت:
بریم پس
___________________
چند دقیقه بعد رسیدیم
وارد سالن شدیم
همه مشغول حرف زدن بودن
چند نفر اومدن سلام کردن
کوک تقریباً تمام مدت کنارم ایستاده بود
نه چیزی میگفت...
نه دخالتی میکرد...
فقط حضورش کنارم حس میشد
_____________
داشتم با یکی از مهمونها درباره موضوعی حرف میزدم
پسر مودبی به نظر میرسید
وسط حرف زدن...
برای اینکه یه عکس روی گوشیش نشونم بده ، یه قدم نزدیکتر اومد
بیاختیار یه دستش پشت کمرم قرار گرفت تا زاویه گوشی رو نشونم بده
قبل از اینکه حتی فرصت کنم چیزی بگم...
دست اون پسر کنار رفت
برگشتم
کوک بینمون ایستاده بود
لبخندش هنوز روی لبش بود
ولی نگاهش...
کاملاً جدی شده بود
خیلی آروم گفت:
فکر کنم از این فاصله هم میتونه عکسو ببینه
پسره سریع عقب رفت:
ببخشید... قصد بدی نداشتم
کوک فقط سرش رو تکون داد
بعد بدون اینکه حتی نگام کنه دستمو گرفت و آروم گفت:
کایلا...
بریم.
ویو کایلا
همین که سوار ماشین شدیم...
سکوت عجیبی بینمون افتاد.
چند دقیقه فقط صدای موتور ماشین میومد.
بالاخره طاقت نیاوردم:
کوک..
جوابی نداد
آروم گفتم:
از دست من ناراحتی؟
چشم از جاده برنداشت:
نه
اخم کردم:
پس چرا هیچی نمیگی؟
چند ثانیه سکوت کرد
بعد خیلی آروم گفت:
الان نمیخوام حرف بزنم
لبمو جمع کردم:
ولی من میخوام بدونم چی شده
یه نفس عمیق کشید:
کایلا..
خواهش میکنم
این بار دستاش محکمتر دور فرمون نشست
بدون اینکه نگام کنه گفت:
نمیخوام چیزی بگم که بعدا پشیمون شم یا باعث ناراحتیت بشم.
دیگه چیزی نگفتم
تمام راه...
فقط سکوت بود..
_________________________
جلوی خونه نگه داشت
پیاده شدم
گفتم:
تو نمیای؟
نگاهی بهم انداخت
نگاهش خسته بود:
یه کم کار دارم
خواستم چیزی بگم...
ولی فرصت نداد.
ماشین رو روشن کرد:
شب بخیر ، کایلا
و قبل از اینکه حتی جواب بدم...
از جلوی خونه دور شد...
__________________
ویو کایلا
نمیدونم چند ساعت گذشته بود
کوک هنوز نیومده بود خونه
چندین بار بهش زنگ زدم اما جواب نمیداد
دوباره گوشیمو برداشتم
بازم بهش زنگ زدم.
"مشترک مورد نظر..."
با کلافگی تماس رو قطع کردم
باز براش پیام فرستادم
"کجایی؟"
"فقط یه پیام بده که خوبی..."
"دارم نگران میشم."
چند دقیقه به صفحهی گوشی خیره موندم
یه نفس عمیق کشیدم.
گوشیمو کنارم روی مبل انداختم
ساعت آروم آروم جلو میرفت
دوازده..
بعد یک
بم هم انگار حال منو فهمیده بود.
آروم کنار پام نشسته بود و فقط نگام میکرد
دست کشیدم روی سرش
زیر لب گفتم:
کاش فقط برگرده...
بالاخره ساعت نزدیک دو شب شد
خونه کاملاً ساکت بود
فقط صدای تیکتاک ساعت میومد
همون موقع...
صدای باز شدن در خونه اومد
قلبم یه لحظه تندتر زد
با عجله از روی مبل بلند شدم
چند قدم به سمت در برداشتم
در آروم باز شد.
جونگ کوک وارد خونه شد
یه لحظه همون کنار در ایستاد
کت مشکیش روی شونهش افتاده بود
کراواتش کاملا شل شده بود
موهاش به هم ریختهتر از همیشه بودن
همین که سرشو بالا آورد...
چشمش به من افتاد
چند ثانیه فقط نگام کرد
بعد یه لبخند خیلی کوچیک روی لبش نشست
آروم گفت:
...هنوز بیداری؟
همین که نزدیکش شدم...
بوی الکل به مشامم خورد
اخمام توی هم رفت:
جونگ کوک...
تو مشروب خوردی؟
کوک سرشو کج کرد.
یه خندهی آروم کرد:
یکم...
دست به کمر شدم:
میدونی ساعت چنده؟
شونه بالا انداخت:
فکر کنم... دیر شده.
با حرص گفتم:
فکر کنم؟!
دو ساعته دارم بهت زنگ میزنم
یه قدم دیگه بهش نزدیک شدم:
میدونی چقدر نگران شده بودم؟
این بار لبخندش محو شد
سرشو پایین انداخت
خیلی آروم گفت:
ببخشید...
دستشو برد سمت دیوار کنار در و برای چند ثانیه بهش تکیه داد
انگار هنوز تعادل کامل نداشت
من فقط ایستاده بودم و با نگرانی نگاش میکردم.
نه از بوی الکل خوشم میومد...
نه از حالش
فقط دلم میخواست مطمئن بشم سالمه
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۲.۴k
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط