و او همیشه درحالِ فرار کردن بود. فرار کردن از حس هایی که

و او همیشه درحالِ فرار کردن بود. فرار کردن از حس هایی که روح او را خورد می‌کردند، او فراری بود از اسمانِ ابریِ زندگی اش؛ از تیرگیِ شب هایش، از ادم هایِ اطرافش. اما خودِ او هم جزئی از ادم ها بود. از فرار کردن خسته شده بود، از حس هایِ بی پایان و کلماتی که هیچوقت قرار نبود به زبان اورده شوند. پس اسلحه را سمت خود می‌گیرد، شاید که زمان فرار کردن به پایان برسد؛ و تیرِ روشنایی به سمتِ تاریکیِ روحش رها شود.
دیدگاه ها (۰)

عشق همان اشتیاق است برای تماشای دیگری به شکلی متفاوت؛ یعنی م...

پارت پنجم

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~نور ضعیفِ لامپِ بالای سرشان، میان غب...

his favorite strawberry

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط