و او همیشه درحال فرار کردن بود فرار کردن از حس هایی که
و او همیشه درحالِ فرار کردن بود. فرار کردن از حس هایی که روح او را خورد میکردند، او فراری بود از اسمانِ ابریِ زندگی اش؛ از تیرگیِ شب هایش، از ادم هایِ اطرافش. اما خودِ او هم جزئی از ادم ها بود. از فرار کردن خسته شده بود، از حس هایِ بی پایان و کلماتی که هیچوقت قرار نبود به زبان اورده شوند. پس اسلحه را سمت خود میگیرد، شاید که زمان فرار کردن به پایان برسد؛ و تیرِ روشنایی به سمتِ تاریکیِ روحش رها شود.
- ۱.۳k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط