part9
تهیونگ هنوز سمت ماشین خودش ایستاده بود، دستبهسینه، آرام ولی سرد.
جسیکا زیر لب گفت:
«من درست پیچیدم، اون چراغ هنوز زرد بود.»
تهیونگ نگاهش نکرد.
فقط گوشیاش رو بالا گرفت، انگار میخواست تماس بگیره.
«پلیس رو خبر میکنم، چون این قانونیه.»
جسیکا سریع جلو رفت:
«نه! لطفاً نه. اگه بفهمن ماشین بابامه، نابود میشم.»
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد، بعد گوشی رو پایین آورد.
لبش کمی بالا رفت — نه لبخند، نه تمسخر، فقط نشونهی اینکه «فکر جدیدی» به ذهنش رسیده.
«باشه. نمیگم.
اما یه شرط داره.»
جسیکا اخم کرد:
«چه شرطی؟»
«فردا شب ساعت نه، میای یه مهمونی خانوادگی با من.»
جسیکا مات نگاهش کرد.
«چی؟»
«مامانم سالهاست دنبال اینه که من ازدواج کنم.
دخترخالمو انتخاب کرده، و اصرار داره که باهاش آشنا بشم…
من ازش متنفرم. نمیخوام برم تنها.»
جسیکا باز ساکت موند؛ نمیدونست بخنده یا عصبی بشه.
تهیونگ ادامه داد:
«تو فقط همراه من میشی.
نه نمایش عاشقانه، نه جای خاص.
فقط جلوی اونها معرفیات میکنم که دست از سرم بردارن.»
جسیکا چشماش رو ریز کرد.
«یعنی به بابام و پلیس نمیگی، فقط اگه من بیام اون مهمونی؟»
«دقیقاً.»
سکوت کوتاهی بینشون افتاد؛ فقط صدای ماشینهایی که از دور رد میشدن.
جسیکا دستبهسینه ایستاد.
«ما یازده سال اختلاف سنی داریم.»
تهیونگ بیاحساس جواب داد:
«بهتره.
با اون فاصله، هیچکس فکر نمیکنه واقعیه.
فقط یه حضور موقته، و بعدش تمام.»
جسیکا نفسش رو با عصبانیت بیرون داد:
«بعدِ اون مهمونی، تمومه؟»
«بعدش کاملاً آزادی.
من قول میدم این تصادف حتی ثبت نشه.»
چند ثانیه بهش خیره شد.
سنگین، ولی نه خطرناک.
در نهایت جسیکا گفت:
«باشه.
ولی فقط یه شب.»
تهیونگ با همان لحن خونسرد گفت:
«یه شب کافیه.»
بعد برگشت سمت ماشینش، انگار هیچچیز مهمی نگفته.
فقط جملهای در تاریکی انداخت:
«فردا ساعت نه، لباس رسمی.
آدرس رو برات میفرستم.»
و سوار شد.
چراغ عقب پورشه کوتاه لرزید و جسیکا در سکوت ماند.
نه از تصادف،
بلکه از اینکه فهمیده بود او هنوز قواعد بازی رو کنترل میکند.
خب اینم از پارت جدید پارت ها که بالای 30 لایک میگیره من میزارم پس برای خوندن پارت بعدی بالای 30 تا کنید بوس بهتون;)🦋
#فیک#فیکشن#فیک_بی_تی_اس #فیک_تهیونگ #اسمات
جسیکا زیر لب گفت:
«من درست پیچیدم، اون چراغ هنوز زرد بود.»
تهیونگ نگاهش نکرد.
فقط گوشیاش رو بالا گرفت، انگار میخواست تماس بگیره.
«پلیس رو خبر میکنم، چون این قانونیه.»
جسیکا سریع جلو رفت:
«نه! لطفاً نه. اگه بفهمن ماشین بابامه، نابود میشم.»
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد، بعد گوشی رو پایین آورد.
لبش کمی بالا رفت — نه لبخند، نه تمسخر، فقط نشونهی اینکه «فکر جدیدی» به ذهنش رسیده.
«باشه. نمیگم.
اما یه شرط داره.»
جسیکا اخم کرد:
«چه شرطی؟»
«فردا شب ساعت نه، میای یه مهمونی خانوادگی با من.»
جسیکا مات نگاهش کرد.
«چی؟»
«مامانم سالهاست دنبال اینه که من ازدواج کنم.
دخترخالمو انتخاب کرده، و اصرار داره که باهاش آشنا بشم…
من ازش متنفرم. نمیخوام برم تنها.»
جسیکا باز ساکت موند؛ نمیدونست بخنده یا عصبی بشه.
تهیونگ ادامه داد:
«تو فقط همراه من میشی.
نه نمایش عاشقانه، نه جای خاص.
فقط جلوی اونها معرفیات میکنم که دست از سرم بردارن.»
جسیکا چشماش رو ریز کرد.
«یعنی به بابام و پلیس نمیگی، فقط اگه من بیام اون مهمونی؟»
«دقیقاً.»
سکوت کوتاهی بینشون افتاد؛ فقط صدای ماشینهایی که از دور رد میشدن.
جسیکا دستبهسینه ایستاد.
«ما یازده سال اختلاف سنی داریم.»
تهیونگ بیاحساس جواب داد:
«بهتره.
با اون فاصله، هیچکس فکر نمیکنه واقعیه.
فقط یه حضور موقته، و بعدش تمام.»
جسیکا نفسش رو با عصبانیت بیرون داد:
«بعدِ اون مهمونی، تمومه؟»
«بعدش کاملاً آزادی.
من قول میدم این تصادف حتی ثبت نشه.»
چند ثانیه بهش خیره شد.
سنگین، ولی نه خطرناک.
در نهایت جسیکا گفت:
«باشه.
ولی فقط یه شب.»
تهیونگ با همان لحن خونسرد گفت:
«یه شب کافیه.»
بعد برگشت سمت ماشینش، انگار هیچچیز مهمی نگفته.
فقط جملهای در تاریکی انداخت:
«فردا ساعت نه، لباس رسمی.
آدرس رو برات میفرستم.»
و سوار شد.
چراغ عقب پورشه کوتاه لرزید و جسیکا در سکوت ماند.
نه از تصادف،
بلکه از اینکه فهمیده بود او هنوز قواعد بازی رو کنترل میکند.
خب اینم از پارت جدید پارت ها که بالای 30 لایک میگیره من میزارم پس برای خوندن پارت بعدی بالای 30 تا کنید بوس بهتون;)🦋
#فیک#فیکشن#فیک_بی_تی_اس #فیک_تهیونگ #اسمات
- ۱.۸k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط