رمان شازده کوچولو
رمان شازده کوچولو
پارت ۱۳
دیانا: اوخ خودا تو چقدر جیگری تو چقد عسلی رو صورتش بوسه ای زدم خیلی خوشگل بود سوالم این بود که چرا به خواهرم نرفته یه جوری بود انگار بچه منو ارباب بود( انشالله به زودی 🤣)
ارسلان: امیر یه سر میخواست بیاد پیشم بعد یک ساعت رسید هدمه رفت درو باز کرد
امیر:به ارباب
ارسلان: سلام چطوری
امیر:قربون
ارسلان: یکم باهم حرف زدیم که کار میش آومده بود تو مزرعه باید میرفتم یه سری میزدم رفتم به اسطبل اسب خوشگلم و ورداشتم رفتم به سمت کلبه
.. چند ساعت بعد ..
پارت ۱۳
دیانا: اوخ خودا تو چقدر جیگری تو چقد عسلی رو صورتش بوسه ای زدم خیلی خوشگل بود سوالم این بود که چرا به خواهرم نرفته یه جوری بود انگار بچه منو ارباب بود( انشالله به زودی 🤣)
ارسلان: امیر یه سر میخواست بیاد پیشم بعد یک ساعت رسید هدمه رفت درو باز کرد
امیر:به ارباب
ارسلان: سلام چطوری
امیر:قربون
ارسلان: یکم باهم حرف زدیم که کار میش آومده بود تو مزرعه باید میرفتم یه سری میزدم رفتم به اسطبل اسب خوشگلم و ورداشتم رفتم به سمت کلبه
.. چند ساعت بعد ..
- ۶.۸k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط