و تو ای فراموش شده ی روزها

و تو ای فراموش شده ی روزها
که خویشتن را به قرمز ملبس می سازی
و به زیور های زر می آرایی، و چشمان خود را به سرمه جلا می دهی،
به یاد آور که خود را عبث زیبایی داده ای
به سبب آوازی در بیابان بیراه
و یارانت که تو را خوار شمرده اند
وای بر ما، زیرا که روز رو به زوال نهاده است و سایه های عصر دراز می شوند
و هستی ما چون قفسی که پر از پرندگان باشد
از ناله های اسارت لبریز است
و در میان ما کسی نیست که بداند
که تا به کی خواهد بود
موسم حصاد گذشت و تابستان تمام شد
و ما نجات نیافتیم
مانند فاخته برای انصاف می نالیم و نیست
انتظار نور میکشیم و اینک، ظلمت است
و تو ای نهر سرشار که نفس مهر تو را می راند
به سوی ما بیا
به سوی ما بیا.

صدای فروغ فرخزاد رو خیلی دوست دارم. کاش یه شاعر بودم که می‌نوشتم و میخوندم.
دیدگاه ها (۱)

....

من در دنیایی عاشق شدم که قوانینش با ما فرق داشت. آنجا دل‌ها ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط