من در دنیایی عاشق شدم که قوانینش با ما فرق داشت آنجا دل
من در دنیایی عاشق شدم که قوانینش با ما فرق داشت. آنجا دلها دستورالعمل نداشتند و آدمها گاهی شبیه ابر بودند، میآمدند،
باران میشدند و بیخبر میرفتند.
من به چیزهایی دل میبستم که وجودشان قطعی نبود؛ به صداهایی که فقط وقتی تنها میشدی شنیده میشدند، به حضوری که اگر دست دراز میکردی، از میان انگشتهایت عبور میکرد.
تو نه آدم بودی، نه رویا؛ چیزی میان این دو،
مثل ایستگاهی که قطارهایش همیشه چند دقیقه زودتر یا دیرتر میرسند.
هر بار فکر میکردم حالا، و همیشه «نشد».
عشق من بلد نبود سالم باشد.
از همان اول، با زانوی زخمی دوید. هرچه جلوتر میرفت، بیشتر خودش را جا میگذاشت لای زمان، لای اگرها، لای نمیشودها.
حالا من ماندهام و دلی که شبها از من اجازه میگیرد برگردد به جایی که هرگز قرار نبود خانهاش باشد.
و من، هر بار اجازه میدهم.
چون بعضی دردها نه برای خوبشدناند، نه برای فراموشی؛ فقط آمدهاند یادمان بدهند
ما چقدر بلد بودیم دوست بداریم.
پی نوشت: ۱۴۰۴/۱۱/۱۱
عکس های ثبت شده از آبجی توی یکی از کوچه بن بست های کنار هنرستان ما.
باران میشدند و بیخبر میرفتند.
من به چیزهایی دل میبستم که وجودشان قطعی نبود؛ به صداهایی که فقط وقتی تنها میشدی شنیده میشدند، به حضوری که اگر دست دراز میکردی، از میان انگشتهایت عبور میکرد.
تو نه آدم بودی، نه رویا؛ چیزی میان این دو،
مثل ایستگاهی که قطارهایش همیشه چند دقیقه زودتر یا دیرتر میرسند.
هر بار فکر میکردم حالا، و همیشه «نشد».
عشق من بلد نبود سالم باشد.
از همان اول، با زانوی زخمی دوید. هرچه جلوتر میرفت، بیشتر خودش را جا میگذاشت لای زمان، لای اگرها، لای نمیشودها.
حالا من ماندهام و دلی که شبها از من اجازه میگیرد برگردد به جایی که هرگز قرار نبود خانهاش باشد.
و من، هر بار اجازه میدهم.
چون بعضی دردها نه برای خوبشدناند، نه برای فراموشی؛ فقط آمدهاند یادمان بدهند
ما چقدر بلد بودیم دوست بداریم.
پی نوشت: ۱۴۰۴/۱۱/۱۱
عکس های ثبت شده از آبجی توی یکی از کوچه بن بست های کنار هنرستان ما.
- ۲.۰k
- ۱۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط