Part

#Part_۵
پاستا هارو ریختم تو بشقاب و بردم گذاشتم رو میز وقتی پاستارو دید چشماش برغ میزد و شروع کرد به خوردن
-واایییی... دلم برای این پاستا ها تنگ شده بوددد
ویو لارا:
وقتی پاستارو خوردم چشمام برغ زد خیلی خوشمزه بود یعنی عاشق پاستا های تهیونگم از زمانی که تو امریکا بودم تا الان که نزدیکه سه سال شده میگذره که من از این پاستا های تهیونگ نخورده بودم و الان دقیقا قابلیت اینو دارم که یه قابلمه گندرو بخورم
وقتی که سیر شدم به سندلی تکی دادم و دستمو رو شیکمم گزاشتم
-وایی خیلی خوب بودددد
تهیونگ داشت ضرفارو جمع میکرد که گفتم من انجام میدم بشقابارو جمع کردم و به سمت اشپز خونه رفتم و بشقابارو شستم
وقتی شستنم تموم شد رفتم تو اتاقم و یکم تو اینستا گشتم یه یک ساعتی بود که تو گوشی بودم و خوابم گرفته بود گوشیو گذاشتم کنار و خوابیدم
ویو صبح:
وقتی صبح پاشدم رفتم کرای لازم رو کردم و رفتم پایین به همه سلام کردم(همه یعنی مامانبزرگ،بابابزرگ،مامان،باباو تهیونگ)
سندلیو عقب دادم و روش نشستم و شروع کردم به خوردن که پدربزرگ شروع به حرف زدن کرد
+امشب خوانواده جئون میاخوان بیان خونمون دخترم حاضر باش
وقتی این حرفو زد تهیونگ اب پرید تو گلوش ازش پرسیدم
-خوبی
+اره...فقط اب پرید تو گلوم
-دستو پا چلوفتی😂
رو به پدر بزرگ کردم و گفتم چشم اماده میشم ولی چرا میان خونمون؟
+می خوان بیان دیدن تو چون تازه به کره برگشیتی
اهانی گفتم و شروع کردم به خوردن
وقتی غذام تموم شد بلند شدم و و به اتاق خوابم رفتم کمدمو باز کردم و دنبال لباس گشتم ولی چیزی که برای امشب مناسب باشه پیدا نکردم برای همین به بچه ها پیام دادم
-بچه هاا امروز قراره خوانواده‌ی جئون بیان خونمون ولی من لباسی ندارم وقت دارید بریم پاساژ؟
چند دقیقه بعد پیام دادن
ناره:من که اوکیم خودمم میخواستم برم چیز میز بخرم
بورا:حله بریم فقط ساعت چند؟
+یک ساعت دیگه چطوره؟
+-خوبه
پایان
گوشیمو گذاشتم کنار و بلند شدم رفتم حموم از حموم بیرون اومدم
موهامو خشک کردم و بعدش با دستگاه موهامو کرلی کردم
یه ارایش لایت کردم و یه لباس پوشیدم و رفتم
از خونه خارج سدم و یه تاکسی گرفتم ادرسو بهش گفتم و حرکت کرد رسیدم به محلی که قرار گذاشته بودیم و مثل همیشه نارا رسیده بود
من نمیدونم این اصلا چجوری میتونه هم انقدر خوشگل باشه هم همیشه زود برسه
رسیدم بهش
-پخخخخ
کردم که پرید بالا
با کیفش افتاده بود به جونم منم همش میخندیدم
+خوشت میاد هی منو میترسونی بچههه
منم خندیدمو گفتم
-اخه حال میدهه
تو همین بحثا بودیم که بورا نجاتم داد
بورا:با بچه من چیکار داری عههه
+همش میاد منو میترسونههه سکتم داددد
بورا و من خندیدیم نارا هم شروع به خندیدن کرد
راه افتادیم و رفتیم دنبال خرید اولین پاساژی که رفتیم لباس قشنگی داشت ولی مناسب امروز نبود پاساژ دومی هم همینطور
ولی به سومین پاساژ که رسیدیم یه لباس چشمو گرفت یه لباس سفید کرم بود تا پایبن باستم هم مناسب بود هم نه نمیدونم ولی خیلی قشنگ بود از بچه ها که پرسیدم گفتن برم بپوشم رفتم پروف کردم و اومدم بیرون
نارا:وایی انگار برای تو ساختنش چقدر به بدنت اومددد
خودمو تو اینه دیدم اره خب خیلی بهم میومد پس دلیلی نداشت نخرم من لباسمو خریدم ولی بچه ها هنوز نخریده بودن بعد از یه نیم ساعت خریدشونو کردن و چون گشنمون بود رفتیم یچیزی بخوریم
دیدگاه ها (۰)

#Part_۴ویو تهیونگ:توی اتاقم نشسته بودم و همشم فکر میکردم نمی...

#Part_۳. یکم پیششون حرف زدم بعدش رفتم اتاقم تا استراح...

MY DADDY...............................P⁵بعد کلی حرف زدن رفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط