Psycho killerقاتل روانی
Psycho killer(قاتل روانی)
part 2
تا اینکه مرد ات رابه سمت ماشینش که کمی دورتر از پارکی که در ان قرار داشتند برد راننده با دیدن پیر مرد در رابرایشان باز کرد و ان دو سوار ماشین شدند پیر مرد از ات سوال هایی پرسید وات هم جواب میداد تا اینکه ماشین از حرکت افتاد ات به بیرون نگاهی کرد ماشین درست روبه روی یک عمارت بزرگ و شیک نگه داشته شده بود راننده دوباره در رابرای انها باز کرد و هر دو از ماشین پیاده شدند پیر مرد دست دختر راگرفت و همانطور که به سمت داخل عمارت میرفتند ات هم همه جارو انالیز میکرد تا اینکه به در اصلی رسیدند وبا کوبیده شدن در توسط پیرمرد ریشه افکار از ذهن ات خارج شد وهمه توجهش به پیرمرد داد تا اینکه در توسط ی خانم مسنی باز شد خانم مسن کمی کمرش را به نشانه ادای احترام خم کرد و به هردو خوش امد گفت ات و پیرمرد وارد عمارت شدند ات باز هم فکرش مشغول شد چون تابحال خونه ای به این بزرگی و زیبایی ندیده بود با دیدن پله هایی که از گوشه عمارت به سمت طبقه بالا راه داشت در سمت چپش اشپزخانه ای که مملو از بوها و غذاهای خوشمزه ای بود پنجره هایی با پرده های زیبا و لوستر هایی با کریستال های اویزی زیبایی عمارت دو چندان کرده بود پیر مرد با دیدن حالت چهره ی تعجب زده دختر دقایقی سکوت پیشه کرده بود تا اینکه ات شروع به حرف زدن کرد
ات:ببخشید من حتی اسم شمارو هم نمیدونم اما ازتون ممنونم که بهم کمک میکنید
۰۰۰۰ :اشکال ندارع دخترم تو هم جای فرزندم اما باید بهم قول بدی که باهام راحت باشی
ات:باشه قول میدم بازم ازتون ممنونم
۰۰۰۰۰ :خواهش میکنم
پیرمرد روبه خانم مسن که از همه خدمتکارا پیرتر بود و معلوم بود چندین ساله اونجا کار میکنه کرد وگفت
۰۰۰۰۰ :اجوما لطفا این خانم به اتاقش راهنمایی کن
اجوما:چشم ارباب بزرگ
خیلی خب دخترم باهام بیا تا اتاقتو نشونت بدم
ات:چشم اجوما
part 2
تا اینکه مرد ات رابه سمت ماشینش که کمی دورتر از پارکی که در ان قرار داشتند برد راننده با دیدن پیر مرد در رابرایشان باز کرد و ان دو سوار ماشین شدند پیر مرد از ات سوال هایی پرسید وات هم جواب میداد تا اینکه ماشین از حرکت افتاد ات به بیرون نگاهی کرد ماشین درست روبه روی یک عمارت بزرگ و شیک نگه داشته شده بود راننده دوباره در رابرای انها باز کرد و هر دو از ماشین پیاده شدند پیر مرد دست دختر راگرفت و همانطور که به سمت داخل عمارت میرفتند ات هم همه جارو انالیز میکرد تا اینکه به در اصلی رسیدند وبا کوبیده شدن در توسط پیرمرد ریشه افکار از ذهن ات خارج شد وهمه توجهش به پیرمرد داد تا اینکه در توسط ی خانم مسنی باز شد خانم مسن کمی کمرش را به نشانه ادای احترام خم کرد و به هردو خوش امد گفت ات و پیرمرد وارد عمارت شدند ات باز هم فکرش مشغول شد چون تابحال خونه ای به این بزرگی و زیبایی ندیده بود با دیدن پله هایی که از گوشه عمارت به سمت طبقه بالا راه داشت در سمت چپش اشپزخانه ای که مملو از بوها و غذاهای خوشمزه ای بود پنجره هایی با پرده های زیبا و لوستر هایی با کریستال های اویزی زیبایی عمارت دو چندان کرده بود پیر مرد با دیدن حالت چهره ی تعجب زده دختر دقایقی سکوت پیشه کرده بود تا اینکه ات شروع به حرف زدن کرد
ات:ببخشید من حتی اسم شمارو هم نمیدونم اما ازتون ممنونم که بهم کمک میکنید
۰۰۰۰ :اشکال ندارع دخترم تو هم جای فرزندم اما باید بهم قول بدی که باهام راحت باشی
ات:باشه قول میدم بازم ازتون ممنونم
۰۰۰۰۰ :خواهش میکنم
پیرمرد روبه خانم مسن که از همه خدمتکارا پیرتر بود و معلوم بود چندین ساله اونجا کار میکنه کرد وگفت
۰۰۰۰۰ :اجوما لطفا این خانم به اتاقش راهنمایی کن
اجوما:چشم ارباب بزرگ
خیلی خب دخترم باهام بیا تا اتاقتو نشونت بدم
ات:چشم اجوما
- ۱۵.۰k
- ۰۸ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط