پارت
پارت1:
مرگ براش یه عادت شده بود.
جونگکوک دیگه نمیشمرد چند نفر رو کشته. فقط صداها رو به خاطر داشت—لرزش آخرین نفس، نگاههایی که ناگهان خالی میشدن.
اون یه قاتل بود. نه به خاطر پول، نه انتقام… فقط چون توی تاریکی خودش گم شده بود و این تنها چیزی بود که براش معنای زندگی داشت.
اتاق پر از بوی باروت و خون بود. جنازه هنوز گرم بود.
جونگکوک بیحس ایستاد، دستش هنوز روی اسلحه، و نگاهش روی دیوار خالی.
اما یه چیز فرق داشت… یه حس بیربط، یه لرز غیرمنتظره توی قفسهی سینهش.
صدایی از طبقهی پایین بلند شد.
قدمهایی نرم. خیلی نرمتر از صدای کفش نگهبانها.
کسی داشت میاومد. ولی این صدا... اون صدای لعنتی...
جونگکوک برگشت.
و لحظهای که چشمش افتاد به لیرا، زمان متوقف شد.
اون زنده بود. واقعی بود. همون زنی که یهبار قلبشو بلعیده بود و بعد مثل سایه ناپدید شده بود.
لیرا: فکر کردی همهچیز تموم شده، نه؟
(صداش آروم بود، مثل صدای خون توی رگ. پر از درد. پر از قصهای که هنوز گفته نشده.)
جونگکوک هیچی نگفت. نمیتونست.
بجای اون، چشمهاش حرف زد—چشمهایی که دیگه اون نگاه قاتل بیرحم رو نداشت.
لیرا جلوتر رفت. انگشتش آروم کشید به میز چوبی خونآلود، نفسکشیدنش عمیق بود، سنگین، مثل کسی که داره بوی خاطره رو از گذشته بیرون میکشه.
لیرا: یه قاتل هنوز میتونه عاشق باشه؟
جونگکوک بالاخره لب زد:
جونگکوک: نه… ولی میتونه بهخاطر عشقش بکشه.
سکوت مثل پتو روی اتاق افتاد.
تا صدای فریادی از بیرون پخش شد.
در باز شد. نور قرمز چشمک زد.
لیرا چرخید، آمادهی فرار.
ولی قبل از اینکه محو بشه توی تاریکی، برگشت و گفت: اگه هنوز چیزی برای نجات دادن مونده… این بار با من بیا.
در پشت سرش بسته شد.
جونگکوک، قاتلی که همیشه سرد بود، حالا بین خاطرهای که هر شب خوابشو میدزدید و قلبی که هنوز به ضرب نگاه لیرا میتپید، گیر افتاده بود.
دستش آروم رفت سمت کُلت، ولی این بار نه برای کشتن... بلکه برای محافظت.
چون انگار بعد از همهی مرگها، بالاخره یه دلیل پیدا کرده بود برای زنده بودن.
و توی سکوت اتاق، فقط یه چیز تو ذهنش تکرار میشد:
«اگه این بار قراره بسوزم… بذار با اون باشه.»... 1
شرط پارت بعد
لایک35 کامنت 25
ببخشیداگر بد شده🌧🤌🏻🧸🦋.
مرگ براش یه عادت شده بود.
جونگکوک دیگه نمیشمرد چند نفر رو کشته. فقط صداها رو به خاطر داشت—لرزش آخرین نفس، نگاههایی که ناگهان خالی میشدن.
اون یه قاتل بود. نه به خاطر پول، نه انتقام… فقط چون توی تاریکی خودش گم شده بود و این تنها چیزی بود که براش معنای زندگی داشت.
اتاق پر از بوی باروت و خون بود. جنازه هنوز گرم بود.
جونگکوک بیحس ایستاد، دستش هنوز روی اسلحه، و نگاهش روی دیوار خالی.
اما یه چیز فرق داشت… یه حس بیربط، یه لرز غیرمنتظره توی قفسهی سینهش.
صدایی از طبقهی پایین بلند شد.
قدمهایی نرم. خیلی نرمتر از صدای کفش نگهبانها.
کسی داشت میاومد. ولی این صدا... اون صدای لعنتی...
جونگکوک برگشت.
و لحظهای که چشمش افتاد به لیرا، زمان متوقف شد.
اون زنده بود. واقعی بود. همون زنی که یهبار قلبشو بلعیده بود و بعد مثل سایه ناپدید شده بود.
لیرا: فکر کردی همهچیز تموم شده، نه؟
(صداش آروم بود، مثل صدای خون توی رگ. پر از درد. پر از قصهای که هنوز گفته نشده.)
جونگکوک هیچی نگفت. نمیتونست.
بجای اون، چشمهاش حرف زد—چشمهایی که دیگه اون نگاه قاتل بیرحم رو نداشت.
لیرا جلوتر رفت. انگشتش آروم کشید به میز چوبی خونآلود، نفسکشیدنش عمیق بود، سنگین، مثل کسی که داره بوی خاطره رو از گذشته بیرون میکشه.
لیرا: یه قاتل هنوز میتونه عاشق باشه؟
جونگکوک بالاخره لب زد:
جونگکوک: نه… ولی میتونه بهخاطر عشقش بکشه.
سکوت مثل پتو روی اتاق افتاد.
تا صدای فریادی از بیرون پخش شد.
در باز شد. نور قرمز چشمک زد.
لیرا چرخید، آمادهی فرار.
ولی قبل از اینکه محو بشه توی تاریکی، برگشت و گفت: اگه هنوز چیزی برای نجات دادن مونده… این بار با من بیا.
در پشت سرش بسته شد.
جونگکوک، قاتلی که همیشه سرد بود، حالا بین خاطرهای که هر شب خوابشو میدزدید و قلبی که هنوز به ضرب نگاه لیرا میتپید، گیر افتاده بود.
دستش آروم رفت سمت کُلت، ولی این بار نه برای کشتن... بلکه برای محافظت.
چون انگار بعد از همهی مرگها، بالاخره یه دلیل پیدا کرده بود برای زنده بودن.
و توی سکوت اتاق، فقط یه چیز تو ذهنش تکرار میشد:
«اگه این بار قراره بسوزم… بذار با اون باشه.»... 1
شرط پارت بعد
لایک35 کامنت 25
ببخشیداگر بد شده🌧🤌🏻🧸🦋.
- ۱۲.۸k
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط