𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎
𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎
𝔓𝔞𝔯𝔱³³/فصل دوم
بـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن
﴿توجه:هیچ کدام از رخداد ها حقیقی نیستند و تمامی اتفاقات کاملا تخیلی است﴾
_________________________________________
گریه های آیلین تبدیل به هق هق شده بود
آرام خواست از بغل پسر بیرون بیاید اما جونگکوک مانع این کار شد
تا کمی از او فاصله گرفت دوباره بغلش کرد
دست ایلین روی سینه سپتر پسر نشست و پیراهن سفید اورا چنگ زد
«جونگکوک—»
-:«هیس..الان وقتش نیست..فعلا ساکت»
ایلین ساکت شد
چند مین بعد جونگکوک با یک فشار ریز ایلین را از خود جدا کرد
دختر سرش را پایین انداخت و با لکنت و خجالت گفت
«عا..عام..ببخشید واق..واقعا نمیخواستم اینطوری بشه»
اما جونگکوک لبخندی زد و حرفی بر خلاف میل خودش را به زبان اورد
-:«شرمنده نباش..هرکسی بود اینکارو میکردم...اگر هر وقت احساس کردی بغلم میتونه بهت کمک کنه...مکث نکن..اغوش من برای تو همیشه گرمه..»
و بالاخره جمله را با هزار جان کندن با سه کلمه تمام کرد
-:«منم جای برادرتم»
آیلین نمیدانست چرا اما لحظه ای قلبش فرو ریخت
اما زود خودش را جمع کرد و لبخندی زد و سپس گفت
«ممنون بابت درک بالات»
جونگکوک سر تکان داد و نفسی اسوده کشید
ایلین نگاهش را دوباره سمت غروب کشاند اما همان لحظه صدای نوتیف گوشی اش ان ها را به زندگی واقعی برگرداند
ایلین نفس عمیقی کشید و گوشی اش را از جیب پیشپند چرمی در اورد
—مکالمه—
لیان: ایلین امشب زود بیا خونه، میخوایم با بچه ها جایی بریم.
ایلین:کجا؟ با کی؟
لیان:جای خوب. با سولی سلین جئون و جونگسو. میای دیگه؟
ایلین: اوکیه 👌
—پایان مکالمه—
گوشی اش را به جیب پیشبند برگرداند و هوف بلندی کشید
ادامه دارد...
#Mahlin
#my_big_boy
#BTS #bts #RM #JIN #SUGA #J_hop #JIMIN #TAEHYUNG #JUNGKOOK #ARMY #BANGTAN #FEYK
#فیک_بی_تی_اس
#بنگتن_نیوز
#مهسا_نویس
#نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #ارمی #بی_تی_اس #بنگتن #فیکشن #فیک
𝔓𝔞𝔯𝔱³³/فصل دوم
بـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن
﴿توجه:هیچ کدام از رخداد ها حقیقی نیستند و تمامی اتفاقات کاملا تخیلی است﴾
_________________________________________
گریه های آیلین تبدیل به هق هق شده بود
آرام خواست از بغل پسر بیرون بیاید اما جونگکوک مانع این کار شد
تا کمی از او فاصله گرفت دوباره بغلش کرد
دست ایلین روی سینه سپتر پسر نشست و پیراهن سفید اورا چنگ زد
«جونگکوک—»
-:«هیس..الان وقتش نیست..فعلا ساکت»
ایلین ساکت شد
چند مین بعد جونگکوک با یک فشار ریز ایلین را از خود جدا کرد
دختر سرش را پایین انداخت و با لکنت و خجالت گفت
«عا..عام..ببخشید واق..واقعا نمیخواستم اینطوری بشه»
اما جونگکوک لبخندی زد و حرفی بر خلاف میل خودش را به زبان اورد
-:«شرمنده نباش..هرکسی بود اینکارو میکردم...اگر هر وقت احساس کردی بغلم میتونه بهت کمک کنه...مکث نکن..اغوش من برای تو همیشه گرمه..»
و بالاخره جمله را با هزار جان کندن با سه کلمه تمام کرد
-:«منم جای برادرتم»
آیلین نمیدانست چرا اما لحظه ای قلبش فرو ریخت
اما زود خودش را جمع کرد و لبخندی زد و سپس گفت
«ممنون بابت درک بالات»
جونگکوک سر تکان داد و نفسی اسوده کشید
ایلین نگاهش را دوباره سمت غروب کشاند اما همان لحظه صدای نوتیف گوشی اش ان ها را به زندگی واقعی برگرداند
ایلین نفس عمیقی کشید و گوشی اش را از جیب پیشپند چرمی در اورد
—مکالمه—
لیان: ایلین امشب زود بیا خونه، میخوایم با بچه ها جایی بریم.
ایلین:کجا؟ با کی؟
لیان:جای خوب. با سولی سلین جئون و جونگسو. میای دیگه؟
ایلین: اوکیه 👌
—پایان مکالمه—
گوشی اش را به جیب پیشبند برگرداند و هوف بلندی کشید
ادامه دارد...
#Mahlin
#my_big_boy
#BTS #bts #RM #JIN #SUGA #J_hop #JIMIN #TAEHYUNG #JUNGKOOK #ARMY #BANGTAN #FEYK
#فیک_بی_تی_اس
#بنگتن_نیوز
#مهسا_نویس
#نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #ارمی #بی_تی_اس #بنگتن #فیکشن #فیک
- ۳۲۶
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط