برای او part : 31

هنگامی که در روبروی خانه ی تقریبا کوچکی در میان خانه های برون شهری ماشین خود را نگه داشت به خود یاداوری کرد که دارد کاری درست را به دلیلی درست انجام میدهد به هر حال به نحوی خانواده ی ویولنت را قانع میکرد که آنها برای هم ساخته شده اند
حداقل این کار برای او راحت تر بود تا جیمی برادر کوچکش کابوس هر والدینی بود گستاخ و سرسخت بود و حاظر بود سر یک شرط بندی هر کاری انجام دهد
ناگهان به طور غیر منتظره ای احساس تنهایی کرد لعنت دلش نمیخواست که دلتنگ برادرش باشد اما به نظر راه دیگری نداشت درست زمانی که اصلا انتظار آن را نداشت دلش میخواست که چیزی را به جیمی بگوید درست مانند حالا برادرش فکر میکرد که این موقعیت یک شوخی ای بیشتر است
یا خودش این طور فکر میکرد؟ شاید جیمی از اینکه او به جایش قدم گذاشته بود و داشت چیزی که مال او بود را تصاحب میکرد از او منزجر میشد
زمانی که از ماشین خارج شد ویولنت از در ورودی خانه به بیرون پرید
همان طور که به سمتش می آمد گفت : + تو اینجایی
_ به من شک داشتی ؟
با لبخندی که ترس چشمانش را در خود پنهان نکرد پاسخ داد
+ فکر کردم فرار میکنی من فقط میتونم تصور کنم که تو چی میکشی
برگشت و نگاهی به خانه انداخت
+ اوکی همه اینجان فقط به باربیکیو ئه درسته ؟ چیز مهمی نیست والدین من واقعا ادمای خوبین خواهرام سعی میکنن که عذابت بدن اما بهشون اجازه ی این کارو نده تقریبا مطمئنم که هر چیزی که باید بدونی رو بهت گفتم
لب پایینی خود را گاز گرفت
+ فکر میکنی میتونیم سرشون کلاه بزاریم؟ نمیدونم که خودم بتونم یا نه قبلا هرگز همچین کاری نکردم و میترسم که بالا بیارم
جیمین با خود فکر کرد که او صادق ترین زنی است که تا به حال دیده هیچکدام از کسانی که با آنها قرار میگذاشت هرگز این ها را اعتراف نمیکردند مخصوصا قسمت بالا آوردن را
ویولنت در لباس کمرنگ تابستانی خود زیبا به نظر می‌آمد و جیمین بدون هیچ فکری خم شد و او را بوسید یک تماس کوچک تا حواسش را پرت کند با این حال جیمین از نرمی و گرمای لب‌هایش لذت برد و بدش نمی آمد که آن را تکرار کند اما این کار را نمیکرد
ظاهرا که آن بوسه کار خود را کرده بود، زیرا ترسش جای خود را به شوکه شدن و دست پاچگی داده بود
جوری که انگار نمیتوانست آن را باور کند گفت :
+ من رو بوسیدی
_ عیب داشت ؟
+ چی؟ نه لااقل اگه کسی داشت ما رو نگاه میکرد که خوبه
_ حالا نفس بکش و راحت باش همه چیز خوب خواهد بود
خوب؟ خوب ؟ ویولنت به کلمات زیادی میتوانست فکر کند اما خوب جزو آنها نبود پارک جیمین او را بوسیده بود لبانش را و ویولنت از آن خوشش آمده بود
اوه مطمئنا واضح بود که چندان چیز مهمی نبوده اما خب....حالا او دستانش را گرفته بود و داشتند به سمت خانه میرفتند
گرفتن دست‌های همدیگر مانند آن بوسه معنی خاصی نداشت از چیزی که تا به اکنون دیده بود جیمین مردی بود که لمس کردن را دوست میداشت و دانستن آن خوب بود زیرا هنگامی که بچه به دنیا می آمد به نوازش زیادی احتیاج داشت اما این حقیقت که بوسه‌ی تقریبا برادرانه ی او باعث شده بود که مغزش از کار بیافتد عجیب به نظر می آمد
هنگامی که به در ورودی رسیدند ویولنت ناگهان به این فکر افتاد که به احتمال بسیار کمی جذب جیمین شده بود اما او قبلا با جیمی قرار میگذاشت و اکنون بچه ی او را در شکم خود داشت و جیمین تمام این کارها را به دلیل حس مسئولیتش میکرد و آنها یک قرارداد کاملا منطقی داشتند و امکان نداشت که با جذب شدن به سمت جیمین آن را خراب کند این کار درستی نبود این چیزی نبود که او دلش میخواست
به خودش گفت که فقط یک اتفاق بوده نه چیز دیگری و درست از همین لحظه دیگر همچین چیزی اتفاق نمی‌افتاد
ویولنت در تمام طول مسیری که به در ورودی میرسید به طوری غیر عادی سریع نفس میکشید او عصبی و مضطرب بود و همچنان به آن بوسه فکر میکرد اما قبل از اینکه احساساتش بر او چیره شود داخل خانه بودند و تیفانی کوچکترین فرد خانواده کسی که در سن 15 سالگی عذاب آور بود فریاد کشید
^ مامان دوست پسر ویولنت اومد
جیمین برای اینکه دوباره به او اطمینان دهد انگشتانش را فشرد حداقل این چیزی بود که او فکر میکرد آیا جیمین پیشبینی میکرد که او یا به فرار میگذارد و سعی خود را میکرد تا او را سر جایش نگه دارد؟

سلام به همگی اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت کنید عزیزان کمتر روح باشید
دیدگاه ها (۰)

حمایتش کنید

برای او part : 30

برای او part : 29

ایده ی اول. این ایده ی هیبریدی عه که توی سناریوم بود

𝑴𝒚 𝑳𝒐𝒗𝒆الیس اروم از دست اون مرد فرار کرد داخل یه مغازه ی اکس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط