🌹 My Dream 🎤
🌹 My Dream 🎤
Part ²⁰
ایزابل 🌹 دیگه.... بسه..... همگی بخوابیم......من خیلی خوابم میاد.
جین : افرین همگی باید بخوابیم .
تهیونگ تلویزیون و خاموش کرد که کل خونه تاریک شد ، اهمیتی به تاریکی خونه ندادم و قدمی برداشتم که پام به میز گیر کرد و افتادم تو بغل یونگی . ضربان قلبم بالا رفت....طوری قلبم خودشو به قفسه سینم میکوبید که انگار میخواست از سینم بیرون بیاد . سرمو بالا اوردم ...... تو این تاریکی بازم چشماش برق میزدن .....وایسا اونم به چشمام خیره شده . سری تکون دادم و سریع بلند شدم که یونگی هم بلند شد و دستمو گرفت و کمکم کرد سالم به اتاق برسم . تا وقتی که برسیم به اتاق من تمام تمرکزم رفته بود روی دستش که باهاش دستمو گرفته بود .
در اتاقو باز کرد و وارد اتاق شدیم .
یونگی 🎤 تو بخواب تا منو پسرا اونجا رو جمع کنیم و بعد بخوابیم .
ایزابل 🌹 باشه .... ممنون .
سری تکون داد و کمکم کرد روی تخت دراز بکشم و بعد پتو روم انداخت و از اتاق بیرون رفت . پتو رو بالاتر کشیدم و چشمامو بستم و به دو ثانیه نرسیده خوابم برد .
🎤ویو یونگی🎤
رفتم سمت پذیرایی و برقا و روشن کردم .
کوک : هیونگ تروخدا خاموش کن .
یونگی 🎤 پاشین اینجا رو جمع کنیم برم جاهاتونو بیارم بخوابین.
نامجون بلند شد .
نامجون : من که امشب برمیگردم خونم .... صبح زود باید پاشم کار دارم تو خونه .
جین : منم باید برم .
جیمین : منم باید خونمو تمیز کنم فردا ناهار مامان و بابام قراره بیان .
کوک : منم میرم بَم خونه تنهاست .
تهیونگ : پس منم میرم دیگه.
هوبی : منم میرم .
یونگی 🎤 واااا چرا همتون دست به دست هم دادین برین ؟ بمونین دیگه ... دلیلاتون برای رفتن منطقی نیست .
جین : به خدا کار داریم میریم و گرنه از خدامونه بمونیم خونت .
کوک : اینارو جمع میکنیم بعد میریم .
یونگی 🎤 من نمیگم جمع کنید بعد برید .... من میگم بمونین صبح ساعت شیش صبح خودم میبرمتون خونتون خوبه ؟
نامجون: دوست داریم بمونیم ولی نمیشه .
جیمین : راستی ایزابل کو ؟
یونگی 🎤 خوابیده ... بمونین دیگه .
جین :نه میریم .
یونگی 🎤 با این وضع ؟
جیمین : من باز وضعم بهتره ... من میشینم پشت فرمون میرسونمتون .
نامجون : خوبه.
هوبی : پاشین اینجا رو جمع کنیم زود بریم .
شرط
²⁵ لایک
²⁰ کامنت
⁷ بازنشر
Part ²⁰
ایزابل 🌹 دیگه.... بسه..... همگی بخوابیم......من خیلی خوابم میاد.
جین : افرین همگی باید بخوابیم .
تهیونگ تلویزیون و خاموش کرد که کل خونه تاریک شد ، اهمیتی به تاریکی خونه ندادم و قدمی برداشتم که پام به میز گیر کرد و افتادم تو بغل یونگی . ضربان قلبم بالا رفت....طوری قلبم خودشو به قفسه سینم میکوبید که انگار میخواست از سینم بیرون بیاد . سرمو بالا اوردم ...... تو این تاریکی بازم چشماش برق میزدن .....وایسا اونم به چشمام خیره شده . سری تکون دادم و سریع بلند شدم که یونگی هم بلند شد و دستمو گرفت و کمکم کرد سالم به اتاق برسم . تا وقتی که برسیم به اتاق من تمام تمرکزم رفته بود روی دستش که باهاش دستمو گرفته بود .
در اتاقو باز کرد و وارد اتاق شدیم .
یونگی 🎤 تو بخواب تا منو پسرا اونجا رو جمع کنیم و بعد بخوابیم .
ایزابل 🌹 باشه .... ممنون .
سری تکون داد و کمکم کرد روی تخت دراز بکشم و بعد پتو روم انداخت و از اتاق بیرون رفت . پتو رو بالاتر کشیدم و چشمامو بستم و به دو ثانیه نرسیده خوابم برد .
🎤ویو یونگی🎤
رفتم سمت پذیرایی و برقا و روشن کردم .
کوک : هیونگ تروخدا خاموش کن .
یونگی 🎤 پاشین اینجا رو جمع کنیم برم جاهاتونو بیارم بخوابین.
نامجون بلند شد .
نامجون : من که امشب برمیگردم خونم .... صبح زود باید پاشم کار دارم تو خونه .
جین : منم باید برم .
جیمین : منم باید خونمو تمیز کنم فردا ناهار مامان و بابام قراره بیان .
کوک : منم میرم بَم خونه تنهاست .
تهیونگ : پس منم میرم دیگه.
هوبی : منم میرم .
یونگی 🎤 واااا چرا همتون دست به دست هم دادین برین ؟ بمونین دیگه ... دلیلاتون برای رفتن منطقی نیست .
جین : به خدا کار داریم میریم و گرنه از خدامونه بمونیم خونت .
کوک : اینارو جمع میکنیم بعد میریم .
یونگی 🎤 من نمیگم جمع کنید بعد برید .... من میگم بمونین صبح ساعت شیش صبح خودم میبرمتون خونتون خوبه ؟
نامجون: دوست داریم بمونیم ولی نمیشه .
جیمین : راستی ایزابل کو ؟
یونگی 🎤 خوابیده ... بمونین دیگه .
جین :نه میریم .
یونگی 🎤 با این وضع ؟
جیمین : من باز وضعم بهتره ... من میشینم پشت فرمون میرسونمتون .
نامجون : خوبه.
هوبی : پاشین اینجا رو جمع کنیم زود بریم .
شرط
²⁵ لایک
²⁰ کامنت
⁷ بازنشر
- ۳۰۷
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط