spanish girl:49
___---ویو لیلی ---____
چرا داره اینجوری نگام میکنه و میخنده میخواد بمیره مگه ؟
اگه دنیل متوجه بشه. که ...
باید چیکار کنم ؟ یه لامپ بالا سرم روشن شد
- خب من دیگه سیر شدم. ممنونم بابت غذا ، امیلی بیا باید یه چیزی باید نشونت بدم
☆ : کی من ؟( انگشت اشاره به خودش )
با چشم بهش اشاره کردم خداروشکر گرفت
☆: آها آره الان یادم اومد
بلند شدیم میخواستیم بریم که
○: دخترا شما که چیزی نخوردین
¤: عمه. منم سیر شدم ممنون بابت غذا. ، باید برم سرکار دیگه
~: جلسه یادت نره
¤: چشم ، (چشمک ) رفت
این دیگه چی بود ؟ الان به من چشمک زد !
نکنه اشتباه دیدم
____---ویو راوی ---___
فضای عجیبی بود همه گیج بودن. و طبیعتا همه چشمک نیکولاس به لیلی رو با چشم های خودشون دیده بودن اما نمیخواستن چیزی بلغور بدن .
دنیل انگار اتیش گرفته بود از درون ، میدونست منظور برادرش چیه ، میدونست. قصدش چیه ، و از همه بدتر میدونست می تونه چه کار هایی انجام بده این بار دیگه تحمل این درد رو نداشت .
رز خیلی استرس داشت و بیشتر از هر کسی میترسید اتفاق ۳ سال پیش دوباره بیوفته
○ : بهتره آماده کاری هارو شروع کنیم آخر هفته مراسم داریم ها (ذوق مصنوعی )
با این حرفش حواسشون رو پرت کرد
*: فکر خوبیه، من دیگه میرم شرکت بابا
ویلیام سرش رو به نشانه تایید تکون داد
دنیل به سمت در خروج رفت لیلی هم مثل جوجه که دنبال مادرش میره دنبال دنیل بود ولی مخفیانه
رسیدن پارکینگ
__---ویو لیلی---____
دنبال دنیل بودم تا اینکه رسیدیم پارکینگ که اونجا گمش کردم اففف.
چطوری الان توی این پارکینگ بزرگ پیداش کنم ؟
داشتم میگشتم که. یکی دستم رو کشید هینی کشیدم.
دنیل بیشعوررر.
کمرم توی دستاش بود و دست های من روی شونه اش
لبش رو کنار لاله گوشم آورد
*: چرا تعقیبم میکنی دختر اسپانیایی؟ (بم)
قلبم خیلی تند میزد با چشم های لرزان بهش خیره شدم
-: کی تو رو تعقیب کرد؟ من ؟ مگه چه عوضی هستی ؟ آخه........ (لکنت)
با دستاش جلوی دهنمو گرفت
احساس می کنم زیاده روی کردم ولی خب پنیک کردم دیگه
*: اگه یه بار دیگه بهم فحش بدی ،وحشتناک میبوسمت (جدی)
این رو خیلی جدی گفت. واقعا ترسیدم
چشمام کامل داشت میگفت گوه خوردم
خودم رو ازش جدا کردم
- : میخواستم بهت بگم من رو برسونی پیش آلیا همین
* : سوار شو پس
دنیل من رو رسوند به کافه که الیا گفته بود
رفتم داخل و آلیا با لباس خوشگل و ساده اش نشسته بود (اسلاید دوم )
رفتم پیشش
♧ : ..........
..............................................................
ادامه دارد
۱
چرا داره اینجوری نگام میکنه و میخنده میخواد بمیره مگه ؟
اگه دنیل متوجه بشه. که ...
باید چیکار کنم ؟ یه لامپ بالا سرم روشن شد
- خب من دیگه سیر شدم. ممنونم بابت غذا ، امیلی بیا باید یه چیزی باید نشونت بدم
☆ : کی من ؟( انگشت اشاره به خودش )
با چشم بهش اشاره کردم خداروشکر گرفت
☆: آها آره الان یادم اومد
بلند شدیم میخواستیم بریم که
○: دخترا شما که چیزی نخوردین
¤: عمه. منم سیر شدم ممنون بابت غذا. ، باید برم سرکار دیگه
~: جلسه یادت نره
¤: چشم ، (چشمک ) رفت
این دیگه چی بود ؟ الان به من چشمک زد !
نکنه اشتباه دیدم
____---ویو راوی ---___
فضای عجیبی بود همه گیج بودن. و طبیعتا همه چشمک نیکولاس به لیلی رو با چشم های خودشون دیده بودن اما نمیخواستن چیزی بلغور بدن .
دنیل انگار اتیش گرفته بود از درون ، میدونست منظور برادرش چیه ، میدونست. قصدش چیه ، و از همه بدتر میدونست می تونه چه کار هایی انجام بده این بار دیگه تحمل این درد رو نداشت .
رز خیلی استرس داشت و بیشتر از هر کسی میترسید اتفاق ۳ سال پیش دوباره بیوفته
○ : بهتره آماده کاری هارو شروع کنیم آخر هفته مراسم داریم ها (ذوق مصنوعی )
با این حرفش حواسشون رو پرت کرد
*: فکر خوبیه، من دیگه میرم شرکت بابا
ویلیام سرش رو به نشانه تایید تکون داد
دنیل به سمت در خروج رفت لیلی هم مثل جوجه که دنبال مادرش میره دنبال دنیل بود ولی مخفیانه
رسیدن پارکینگ
__---ویو لیلی---____
دنبال دنیل بودم تا اینکه رسیدیم پارکینگ که اونجا گمش کردم اففف.
چطوری الان توی این پارکینگ بزرگ پیداش کنم ؟
داشتم میگشتم که. یکی دستم رو کشید هینی کشیدم.
دنیل بیشعوررر.
کمرم توی دستاش بود و دست های من روی شونه اش
لبش رو کنار لاله گوشم آورد
*: چرا تعقیبم میکنی دختر اسپانیایی؟ (بم)
قلبم خیلی تند میزد با چشم های لرزان بهش خیره شدم
-: کی تو رو تعقیب کرد؟ من ؟ مگه چه عوضی هستی ؟ آخه........ (لکنت)
با دستاش جلوی دهنمو گرفت
احساس می کنم زیاده روی کردم ولی خب پنیک کردم دیگه
*: اگه یه بار دیگه بهم فحش بدی ،وحشتناک میبوسمت (جدی)
این رو خیلی جدی گفت. واقعا ترسیدم
چشمام کامل داشت میگفت گوه خوردم
خودم رو ازش جدا کردم
- : میخواستم بهت بگم من رو برسونی پیش آلیا همین
* : سوار شو پس
دنیل من رو رسوند به کافه که الیا گفته بود
رفتم داخل و آلیا با لباس خوشگل و ساده اش نشسته بود (اسلاید دوم )
رفتم پیشش
♧ : ..........
..............................................................
ادامه دارد
۱
- ۱.۶k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط